تبليغاتX
نگاه نو

بهشت فروشی !

آورده اند که شیخ احمد احسائی، گرفتار قرض و قوله شد، خبر به" محمد میرزا قاجار" رسید، وی به شیخ عرضه داشت که اگر غرفه ای در بهشت به او بفروشد، حاضر است در قبالش هزار تومان پرداخت کند و شیخ نیز سندی به دست خطّ خود نوشت و مُهر کرد و به شازده داد و هزار تومان از او گرفت و قرض های خود را پرداخت کرد!!

نمونه ای که آوردم، شاید همان یکبار این چنین بی رودرباسی و بدون پوشش و توجیه انجام شد و صد البته برخواسته از فهم ناقص قول دهنده و رندی قول گیرنده ، شاید هم بر عکس، اتفاق افتاده است

نمونه هائی به مانند مورد فوق به شکل عریان و آشکار کم اند، اما اگر در گوشه و کنار رفتار مذهبی مان دقت کنیم از این دست معامله گری ها متاسفانه کم نیست

زاویه ی پنهان برخی رفتار مذهبی، همین داد و ستد هاست که یک سو می خواهد به نام و نان برسد، بهترین راهش بهره گیری از احساسات مذهبی است و یک سو می خواهد بی زحمت و دردسر چندانی و بی آنکه از راه شرعی و  درستش وارد شود، برای خود بهشت الهی را داشته باشد، از این رو اقدام به داد و ستد با انسانی همچون خود می کند

ناگفته پیداست هیچ انسانی واسطه ی بین انسان و خداوند، حق بخشش و خرج کردن از کیسه ی خداوند را ندارد، چه رسد به اینکه بخواهد از ناحیه باری تعالی به دیگران قول و وعده دهد، حتی مسئله" شفاعت" به عنوان یکی از اصول باورهای شیعه نیز آنگونه نیست که امامان جدای از اراده ی خداوند، خود می بخشند و خود می گذرند؛ بلکه آنان فقط به عنوان انسان هایی کمال یافته، واسطه درخواست مصلحت و دعا برای بندگان خدا می شوند و واسطه ای برای فیض الهی ، همین و بس و اراده، فقط اراده خداست

جای تاسف است که بسیاری از این معارف، کج فهمیده و کج فهمانده  می شود و آنگاه تاسف بیشتر اینکه رفتار عوام نیز طبق همان کج فهمی شکل می گیرد و کم کم می شود از اصول خدشه ناپذیر جامعه دینداران !!

خدائی که شایسته عشق ورزیدن بندگان به اوست، طرف داد و ستد و معامله گری نیست که چیزی از دنیای بندگانش بستاند و در قبالش بهشت را نصیب آنان کند و یا آنکه اشک ، آه ، ناله و گریه را بگیرد و در برابرش ببخشایدشان ، هر چند که آنان همان باشند که بودند و بروند دنبال کار خودشان و باز روزی دیگر و معامله ای دیگر تا در نهایت با دستانی پُر از سود به دیدار او روند !!!.....نخیر ..اینگونه نیست و چه بد می فهمند و کج می اندیشند، کسانی که این نوع خداباوری را می پرورند !!

خداوند در مواجهه  با بندگانش دارد، روح و جان آنان را پاک و بی آلایش می پسندد تا همچون گلی روئیده از درخت، باطن و حقیقت رفتار خویش را در رضوان خداوند مشاهده کنند، بی آنکه داد و ستدی باشد و تضمینی به مانند آنچه که بین فروشنده و خریدار عرفی اتفاق می افتد، رُخ داده باشد

آنچه که اتفاق می افتد، ظاهرش دنیا و باطنش آخرت است، حقیقتی نهفته در باطن رفتار بندگان که در آن سوی، آشکار می شود به گونه ای که فقط و فقط همه چیزش بسته به نیّت و  عمل بندگان و فضل خداوندگار است، به قول قرآن کریم  که می گوید

".....و آن روز آنچه که کرده اند را نزد خود حاضر می بینند ..."

داد و ستدی نیست تا کسی  واسطه باشد و تضمین بدهد و تضمین گرفته نیز با خیال راحت هر چه که می خواهد و می پسندد، انجام دهد و آنگاه که لازم دید باز مراجعه کند و تضمین های قبلی را مُحکم سازد

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در سه شنبه سوم آذر 1388 ساعت 18:36 | لینک ثابت |

گریه بی بهانه !!

در دل من، چیزیست مثل یک بیشه نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه

دورها آوائی است، که مرا می خواند .....

 

اینبار دست به قلم می برم که فقط برای خودم بنویسم، برای دل خودم و برای پاسخ به بهانه ها و گریه های بی بهانه ی کودکی که در درون دارم و برای قلبی که نمی دانم چه دردی و چه خواسته ای دارد !

امروز، در یک ظُهر غم گرفته ی پائیزی، آسمان پُر ابر و بارش باران هم به شدت زمین و زمان را خیس کرده است و من مثل اینکه یک پنجه ی قوی، قلبم را گرفته و مُدام می فشارد و دنبال جائی می گردم تا در "خلوت تنهائی ام " گریه بی بهانه کنم

بی آنکه برایم مهم باشد، دیگران در موردم چه فکری می کنند، مثل دیوانه های عقل باخته، کوله ای به پُشت انداختم و یک فلاکس چای، دو – سه عدد خرما و یک کف دست نان گرفتم و راهی کوه شدم

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس / کجاست دیر مُغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوی را / سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

کوههای پُر درخت ناهار خوران گرگان، وقتی باران هم که ببارد و عابر و ناظری هم نباشد، جان می دهد برای خلوت کردن !!

کلاه را تا ابروها پائین کشیدم که عینکم خیس نشود و زیر شُر شُر باران پائیزی، تک و تنها به راه افتادم؛ شاید برای اولین بار است که این ها را می نویسم، نمی دانم درست است که از خلوتم بنویسم یا نه؛ اما گفتن و نوشتن انسان را سبک می کند

حمل بر چیزی نکنید، همان اول اشاره کردم که این" دل نوشته" را کنار" دست نوشته "هایم نگذارید، اینبار برای دل خودم می نویسم تا خالی شود و توی آن چیزی نماند

حسابی،" های  های" گریه کردم ..برای چی ؟!!...و چرا ؟!!..راستش، نمی دانم فقط حال می کنم که در زیر این باران و هوای غم گرفته ی پائیز بگریم و بُلند بُلند هم بگریم

البته از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، که من بهانه برای گریستن کم ندارم، بهانه های ریز و درشت که یکی شان کافی است  تا  چشمانم را ساعت ها خیس نگه دارد

اما امروز در این هوای بارانی که به کوه زده ام، اشک بی بهانه دارم

بله ..دلم می خواهد دور از غوغاها و هیاهوها و جنجالها، خودم باشم و خدایم، بُلند بُلند با او" من و تو" کنم ...بگویم، خدای من! .....خدای من! ....من اینم ....و تو اینی ...بعدش هم "های های" گریه کنم و فریاد کشم

ای خدای من ....می دانم که زمانه سپری می شود و  روشنایی بر در ایستاده و باران می نشیند و آسمان صاف خواهد شد و آرامشم می رسد .....اما تا این همه در رسد چه رنج ها که بر من نخواهد رفت !!

ای خدای من ...می خواهم که در همه اوقات تو را در کنار خویش داشته باشم

 

حالی می کنم، سر تا پا خیس باران و گونه های صورت خیس از اشک و قلب و دلی طوفان زده و پُر موج !!

پا یاری از چوب در دستم و گل و لای تا به زانوهایم رسیده، آرام آرام حرکت می کنم و زیر لب با خدایم نجوا می کنم و گاه به گاه مثل مادر فرزند مُرده صدایم به ناله و گریه بلند است

راستش همیشه خلوت و تنهائی آن هم در جنگل و به خصوص گام بر داشتن زیر باران که تمام وجودم را خیس کند، دوست داشته ام اما امروز برایم روز دیگری است، نمی دانم چرا امروز چشمهایم سخاوتمندانه می بارند و دست بر دار هم نیستند

می پایم که کسی مرا نبیند و صدایم را نشنود و خلوتم به هم نریزد و همچنان خودم باشم و خدایم

اینگونه بودم و چند ساعتی نا معلوم بر من  گذشت و دست آخر آرام و سبک بال برگشتم و چشم به روزی که دگر بار بر گردم و در تنهائی، خودم باشم و خدایم ....

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دریغم آمد بگذرم و یادی از فریدون مشیری نکنم  غروب پائیز  ش خیلی قشنگ و دلچسب است ببینید

دلم خون شد از این افسرده پائیز / از این افسرده پائیز غم انگیز / غروبی سخت محنت بار دارد / همه درد است و با دل کار دارد / شرنگ افزای رنج زندگانی ست / غم او چون غم من جاودانی ست / افق در موج اشک و خون نشسته / شرابش ریخته جامش شکسته / گل و گلزار را چین بر جبین است / نگاه گل نگاه واپسین است / پرستوهای وحشی بال در بال / امید مبهمی را کرده دنبال / نه در خورشید نور زندگانی / نه در مهتاب شور شادمانی / کلاغان می خروشند از سر کاج / که شد گلزارها تاراج تاراج / خورد گل سیلی از باد غضبناک !!/ به هر سیلی گلی افتاده بر خاک / چمن را لرزه ها در تار و پود است / رخ مریم ز سیلی ها کبود است / نشان مرگ در گرد و غبار است / حدیث غم نوای آبشار است

چو بینم کودکان بینوا را / که می بندند راه اغنیا را / مگر یابند با صد ناله نانی / در این سرمای جان فرسا مکانی / سری بالا کنم از سینه کوه / دلم کوه غم و دریای اندوه / نگاهم می شکافد آسمان را / مگر جوید نشان بی نشان را / به دامانش در آویزد به زاری / بنالد زین همه بی برگ و باری / حدیث تلخ اینان باز گوید / کلید این معما باز جوید / چه گویم بغض می گیرد گلویم / اگر با او نگویم با که گویم ؟/ فرود آید نگاه از نیمه راه / که دست وصل کوتاه است کوتاه /

نهیب تند بادی وحشت انگیز / رسد همراه بارانی بلاخیز / به سختی می خروشم : " های باران !! / چه می خواهی ز ما بی برگ و باران ؟ / برهنه بی پناهان را نظر کن / در این وادی قدم آهسته تر کن / شد این ویرانه ویران تر چه حاصل ؟/ پریشان شد پریشان تر چه حاصل ؟/ تو که جان می دهی بر دانه در خاک / غبار از چهر گل ها می کنی پاک / غم دل های ما را شستشو کن / برای ما سعادت آرزو کن

روانش شاد

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 0:0 | لینک ثابت |

چنار عباسعلی !!

آورده اند که حرمسرای عریض و طویل" ناصرالدّین شاه" هر روز شاهد دعوا و رقابت های پنهان و آشکار بود، روزی کنیز یکی از بانوان حرم، مرتکب خلافی می شود و از آن رو که می دانست بانو عصبانی خواهد شد و تنبیهش می کند، تا قبل از آنکه خبر به او رسد خود را به" ری"  رسانده و در" عبدالعظیم" بست می نشیند، خبر بست نشینی کنیزک که به شاه می رسد از بانوی حرم می خواهد، گناه کنیز را ببخشد؛ البته این بست نشینی و خروج کنیز از حرم، شاه را به فکر می برد که چاره ای کند تا اهل حرم به هنگام حوادثی این چنین پا به خارج حرم نگذارند و در همان اندرونی، امکان بست نشینی برایشان فراهم باشد !!

فکر بکری به ذهن شاه رسید، بانوئی گیس سپید از اهل حرم را دستور داد تا به دروغ این خبر منتشر کند که خواب نما شده و به او خبر داده اند که در پای چنار کهن سال" گشن شاخ" در توی محوطه اندرونی امامزاده ای به نام" عباسعلی" مدفون است

این خبر که در حرم پیچید،همه خوشحال از اینکه امامزاده ای در اندرون دارند از شاه خواستند که دور چنار را نرده کشد و علم و کُتل آویز کند

شاه دستور داد اطراف چنار نرده کشیدند و اینگونه شد که آنجا را "چنار عباسعلی" نام گذاشتند، هر که حاجتی داشت و مبتلا به گرفتاری می شد رو به امامزاده ی تازه کشف شده می آورد و دخیل می بست

زن های شوهر مُرده، کنیزکان کُتک خورده، یتیمان درد کشیده، مقروضان گرفتار شده، راه ماندگان دست خالی مانده، عاشقان به وصال نرسیده، خلاصه هر مصیبت کشیده ای رو به سوی چنار عباسعلی آورد و کم کم پاتوق هر چه بدبخت و بیچاره و درمانده ای شد!!

"ناصرالدین شاه" هر چند این حیله به خرج داد تا گرفتاران اهل حرم برای بست نشینی ناچار به خروج از حرم نشوند اما به مرور این امامزاده صاحب شجره نامه و زیارتنامه و برو و بیائی شد تا در پناه این قداست ساختگی، آنچه که مردم از ظلم و بی عدالتی شاه سراغ داشتند را فراموش کنند

علم ها و کُتل های برافراشته و پارچه های تکّه تکّه شده و گره خورده بر شاخه های چنار قداست یافته و دیگ های آش و پلو نذری در پای چنار و دعاها و وردهای ساخته شده نیز کم کم مردم را مشغول به آنجا کرد، طوری که پناه جستن به "عبدالعظیم حسنی" و قداست راستین او می رفت که جای خود را به" چنار امامزاده" ای ساختگی در توی حرم شاه بدهد !!

وه !!...   که چه حیله ای است و چه می کُند و چه قدرتی دارد، این" آئین گرائی مذهبی "آنجا که بدل بسازند برای دور ساختن از "اصل" تا مردم مشغول باشند و مجالی برای فکر نیابند

قداست های ساختگی و بدلی، اینگونه اند که هم از اصل و نسخه ی واقعی دور می کنند و هم به مانند "ابزار" وسیله ای برای سوء استفاده تا در فرصتی مناسب در پناه سینه های چاک شده و فریادهای به آسمان رسیده و تعصّب های به جوش آمده، هر چه حقیقت و راستی است به قربانگاه رود !!

ایرانیان از آن رو که دینمدارند، همین مسئله متاسفانه زمینه ای است تا گاه عده ای با طرح ادعاهای عجیب و غریب و قداست های من در آوردی، سوءاستفاده سیاسی از مردم کنند و  وقت مناسب خودش از آن همه شور و فریاد و گریه و دخیل بستن به نفع مرام سیاسی نه چندان روشن خود بهره گیرند !!

البته که در این بین قشری گری و سطحی نگری و ساده لوحی برخی متدینان نیز  بهترین کمک برای سیاه اندیشانی است که در صدد سوءاستفاده اند

چه بر سر دین می آید ؟!! آن گاه که "قشری گری مذهبی" به یاری حیله گران ریاکاری بیاید که می خواهند دین را همچون ابزاری در اختیار خود گیرند

"چنار عباسعلی" به عنوان نمادی از "قداست های ساختگی" اگر الآن به پا نیست،امّا بی شک ریشه هائی داخل در جهل و نادانی توده ها، همچنان قابل رویش دارد و باقی است    

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 22:46 | لینک ثابت |

صلح طلبی، شجاعت بیشتری می خواهد !!

 

خداوندا مرا وسیله صلح خویش قرار بده

آنجا که کین است، بادا که عشق آورم

آنجا که تقصیر است، بادا که بخشایش آورم

آنجا که تفرقه است، بادا که یگانگی آورم

آنجا که نومیدی است، بادا که امید آورم

* * * * * *

اکنون که دست به قلم برده تا چند سطری بنویسم،" روز جهانی صلح" است، نوشته ام را با فرازهائی از "نیایش برای صلح" شروع می کنم،" فرانچسکوی قدّیس" نیایش مفصّلی دارد، که تکّه ای از آن را آوردم تا تاکید بر این نکته کنم، صلح فراتر از ایدئولوژی خواسته همه ملت ها است

گاه برخی گمان می کنند، اگر کسی داد و فریاد بیشتری داشت و برای دیگران هارت و هورت کرد و شاخ و شانه کشید، باید آدم شجاعی باشد؛ همین توهّم غلط باعث شده تا عده ای دیگر از سر تعصّب و یا جهل، مُدام بر طبل جنگ و خشونت و نابردباری بکوبند و این را نشانه ی شجاعت خویش دانسته و به رُخ دیگران می کشند !!

جای تاسّف است که در جهان کنونی، دین خواهی  و وطن دوستی ، با سوء استفاده از آن دواحساس پاک ، خشونت  و جنگ توجیه می شود  

عده ای به نام" حفاظت از منافع ملی" وطن خود  دست به خشونت می زنند و صدها کیلومتر دورتر از وطن خویش توپ و تانک پیاده می کنند و جمعی دیگر برآمده از ایدئولوژی تنگ و تاریک خود پاسخ خشونت را با خشونت می دهند و آنچنان این تسلسل خشونت ادامه می یابد که گاه برای انسان های شریف نیز برای دفاع از خود چاره ای جز پناه جستن به اسلحه باقی نمی ماند و صد البته همین "امر مشروع" نیز گاه از مرز ضرورت و حدّ کافی اش خارج می شود و رنگ و بوی افراط به خود می گیرد!!

همه ی اینها در حالی است که" صلح طلبی به شجاعت بیشتری نیاز دارد" و صلح طلبان همیشه از شجاعترین ها بوده اند، زیرا در عرصه صلح همه ی طرف های درگیر می بایست از سطح خواسته های خود کوتاه بیایند و برای "طرف مقابل" نیز حقّی قائل باشند و این "کوتاه آمدن" به جهت مصلحت های بزرگتر، همیشه تاریخ از" انسان های بزرگ" سر زده است

نمونه های تاریخی زیادی چه در بین رهبران مذهبی و یا سیاسی یافت می شود که به جهت نیل به مصلحت های بزرگتر از ایده های حدّاکثری خود کوتاه آمده اند و این کوتاه آمدن نه نشانه ی ضعف بلکه علامتی از "عقلانیت و خردورزی" آنان تفسیر شده است

صلح، مصلحتی بزرگ است و آنچنان با ارزش که می ارزد به خاطر آن در تعامل با دشمنان و مخالفان وارد "مذاکره و گفتگو" شد و از موضع عزّت و اقتدار، دوستی و آرامش را برای انسان ارمغان آورد

سیره ی پیامبر اسلام نیز همین را تائید می کند، ایشان در حُدیبیّه با مشرکان مکه مذاکره کرد و حتی برخی خواسته ها را کنار گذاشت تا آرامش بر "جزیرۀالعرب"  حاکم شود، چرا که می دانست در فضای آرام، منطق اسلام بهتر شنیده خواهد شد تا در زیر برق شمشیرها و تیزی تیغ نیزه ها !!

صلح خواهی پیامبر در حدیبیه مورد اعتراض برخی مسلمانان نیز واقع شد اما ایشان به خوبی در عین تفکیک "دفاع مشروع" از" جنگ طلبی و ایستادگی های نابخردانه" ضمن تاکید بر حفظ آمادگی برای دفاع ، هیچگاه به سمت جنگ و دعوا نرفت

چقدر در اشتباهند، کسانی که فکر می کنند هر چه صدائی بلند تر و فریادی از سر عصبانیت داشته باشند و دیگران را بیشتر تحریک و حساس کنند؛ شجاع ترند !!!

طولانی کردن صف دشمنان و هر روز از صف دوستان کاستن و به کار گیری ادبیات کوچه -خیابانی نشانه ی شجاعت نیست و در دنیای امروز آن را حمل بر شجاعت نمی کنند !!

رگ های ُمتورّم شده گردن و فریاد هائی از سر خشم و مُشت های گره شده، همیشه نشانه ی شجاعت نیست، شجاعت آنجاست که البته از سر عقل و خرد و نه ضعف و ناتوانی و نه از باب ضرورت و یا تاکتیک،" صلح طلب" باشیم و برای نیل به این مهم، اگر لازم شد، از موضع اقتدار با "دشمنان " مذاکره کرد

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 11:0 | لینک ثابت |

تک گوئی مستبدانه !!

استبداد از هر نوعش و در هر قدّ و قواره ای، ویژگی بارز و مشترکی دارد، اینکه" تک گو "ست و می خواهد که فقط صدای "او" باشد و هیچ صدای دیگری شنیده نشود

گفت و شنود و یا گفتگوئی صورت نمی گیرد، اگر هم هست، فقط ظاهر و پوسته ای از آن و در باطن همان "تک گوئی" و" یکّه سالاری" است، یک طرف فقط حرف خودش را می زند و از" دیگر طرف ها" می خواهد که بشنوند و اطاعت کنند!

"مستبد تک گو" خود را در تک گوئی بر بُرج عاج نشانده و در اوج دستیابی به حقیقت دیده و از همان بالا می خواهد که به طریق کلام قسمت هائی از حقیقت را برای شنوندگان راه گم کرده آشکار سازد !!!

برای همین است که در مراودات کلامی بیشتر از هر کلمه ای از کلمات" باید   و  نباید   "استفاده می کند و همه اش در مقام پند و موعظه به دیگران است

گفته های" تک گوی مستبد" از آن رو که به اعتقاد خودش، عین حقیقت است، پس باید همچون" وحی ُمنزل" پذیرفته شده و چون و چرائی در کار نباشد و صد البته هر نوع امّا و اگر و چون و چرائی به چوب بدعت و گناه رانده شده و سرکوب خواهد شد

یک طرف آگاه به همه چیز و دست یافته به همه ی حقیقت و طرف های دیگر، شنوندگان صغیر، ناتوان و نادان که فقط باید بشنوند و گوش کنند ،این، تصویری است از مراودات کلامی بین تک گوی مستبد و عموم مردم در نظام های سیاسی که استبداد بر آنها حاکم است

رمز و راز عقب ماندگی نظام های استبدادی در همین نهفته است که هیچگاه تلاشی برای کشف حقایق صورت نمی گیرد، چرا که به دیده ی مستبدان ،"حقیقتی" وجود ندارد !! آنچه که حقیقت دارد در همان" صدا و ندائی" است که بر همه ی صداها حُکم می راند فقط همو" عین حقیقت" است

نقطه مقابل آن در نظام های دموکراتیک،" گفتگو  و گفت و شنود" ترویج می شود و از این طریق همگی با هم گفتگو می کنند، تا بتوانند حقیقت های پنهان شده را کشف کرده و آشکار سازند، تلاشی جمعی برای رونمائی از حقیقت های پنهان شده !!

بی تردید همین تلاش جمعی برای فهم حقیقت رمز توسعه یافتگی جهان مدرن و کشورهای دموکراتیک است

تک گوئی مستبدانه پرسشگری جدّی را بر نمی تابد، قید جدی را آوردم برای اینکه بدانیم یک" مستبد تک گو" گاه پرسش را تحمل می کند، البته آن پرسشی که به فهم درست از مقصود کلام خودش به دیگران یاری رساند !! همین و بس ....بیشتر از این تحمّل نخواهد شد

و پرسشی که اصول فکری تک گوی مستبد را به زیر سوال برد و به چالش کشاند به هیچ روی تحمل نخواهد شد

شنیدن نعمت بزرگی است ،هر که هر که، آن را ندارد البته" شنیدن صدای دیگران" فرع بر این است که قبول داشته باشیم" دیگرانی" هم هستند که سخن آنان رگه هائی از حق را دارد، اما" مستبد تک گوی" از اساس این مبنا را قبول ندارد چرا که بر این باور است همه ی حقیقت فقط نزد خود اوست !!!

 مستبد تک گوی به هنگام ارزش گذاری انسان ها تنها معیار را میزان اطاعت پذیری آنان می داند، چقدر سر به زیر و حرف گوش کُن و مُطیع بوده اند ....همین و همین ....آنچنان سر به زیر که آزارش به کسی نرسد و این را بهترین دلیل بر خوبی یک آدم معرفی می کند، زیرا این نوع آدم ها در برابر یکّه سالاری و تک گوئی او هیچ مقاومتی نکرده بلکه به تمام وجود گوش بوده و اطاعت کرده اند

وای بر ما ....وای بر ما که چقدر فرهنگ تک گوئی مستبدانه در ما جای گرفته است و همه جای زندگی ما در پنجه های قدرتمند او اسیر است

عرصه سیاست، اقتصاد، فرهنگ ....داخل خانه، محیط کار، محدوده روستا، شهر و بالا و پائین ...همه اش مراودات کلامی ما اسیر در تک گوئی مستبدانه است

می خواهیم که تنها صدا بلکه صدای حاکم بر دیگر صداها  باشیم ...بگوئیم و بگوئیم و بگوئیم و حاضر نیستیم که چیزی بشنویم و گوش دهیم

گاه با پرت و پلا گوئی و آسمان  و  ریسمان بافی به هم و از زمین و زمان گفتن فقط می خواهیم که صدای" دیگران" را خفه کنیم و ناچار به شنیدن آنها نباشیم و صد البته عاقبت این "تک گوئی مستبدانه" جز عقب ماندگی و سقوط چیزی دیگر نخواهد بود

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 20:12 | لینک ثابت |

دستی را که نمی شود بُرید، باید بوسید !!

مثل ها ،حکایت ها و تکّه جمله های رایج بین مردم، گاه دنیا حرف پشت سر خود دارند و حاکی از فرهنگ ، فکر و خصلت هائی پنهان و آشکار در جامعه هستند

نمونه اش، همین جمله ای که می گوید؛  " دستی را که نمی شود بُرید، باید بوسید" 

این دست، کدام دست است، که گفته شده، اگر نشود آن را بُرید، باید بوسیدش ؟!....دست زور ؟....بله ...دست زور !!...در مواجهه ی با زورگوئی فرادستان، بُریدن و یا بوسیدن دست آنان دو راه پیش رو است که ایرانی همیشه ی تاریخ خود را مُلزم دانسته یکی از آن دو را برگزیند، بی آنکه اندیشه کند که آیا راه سومی هم هست یا خیر ....شاید راه سومی هم یافت شود، بی آنکه نیاز به خشونت و قهر انقلابی و دست و پا بُریدن و گردن زدن باشد و یا بی آنکه دست و پا بوسی و قربان صدقه رفتن و زنده باد و مرده باد گفتن، ضرورتی یابد

راه سومی که در آن نه برده و بنده باشد و به پای خدایگان زمینی افتد و یا رگ گردم متورّم و شمشیر به دست، داد و فریاد راه اندازد و خشونت ورزد !

متاسفانه ایرانی در مواجهه با زور به افراط و تفریط می رود، اگر برایش امکان داشت، دست زورگو را می بُرّد و خشونت می ورزد و الّا می بوسد و کُرنش می کند، هر چند آنگاه که می بوسیده در دل می گفت ...."دست بالا دست زیاد است" !!...

عجیب اینکه این زور مداران نیز فریب خورده اند و  دست بوسی و به پا افتادن ها را نشانه ی وفاداری گرفته و به آن دل خوش کرده اند، غافل از اینکه هر دست بوسی ای نشانه ی اطاعت پذیری نیست

بله،  زور و جبر هر چند "اطاعت ریاکارانه" را جلب می کند و دیگران را مُطیع می سازد اما هیچگاه" وفاداری" نساخته است

بزنگاه غفلت زورمداران همین جاست، که کُرنش و قدخم کردن زیردستان را نشانه ی دل دادگی آنان گرفته اند، بی توجه به اینکه قلب و دل آدمیان را نمی شود با زور و جبر تسخیر کرد البته که می شود زبان آنان را به هر سمتی که خود خواست گرداند اما در همان هنگام نیز اگر چیزی خوش آیند زورمداران به زبان آورند در دل لعن و نفرین می کنند و شاید هم خود را برای بریدن همان دستی که اکنون می بوسند، آماده می کنند !!!

انسان ها موجودات عجیبی اند، چون می دانند زور، گذرا، بی ثبات و مُوقّتی است و روزی دورانش به سر می رسد، آنچنان که گوئی" نبوده" و هیچ اثری از آن زورمداران باقی نمی ماند، از این رو غالب مردم در برابر زور، مقاومت و واکنش سخت از خود نشان نمی دهند گوشه ای نشسته و نظاره می کنند تا این روز هم بگذرد !!

غالب مردم حال و حوصله ایستادگی را ندارند و قدرت تحمل هزینه های مقاومت را در خود نمی بینند و چه عجیب است که تلاش می کنند، زور را به خدمت خویش نیز بگیرند!!

دسته ای از مردم که صاحب مُکنت و ثروت اند به این استدلال که اگر زور را نشد ،داشته باشیم، خریدنی که هست !!لذا با پول و ثروت خود زور را می خرند و به خدمت خود می گیرند

حالا که خود نمی توانند صاحب زور شوند، بهترین راه را در این می بینند که زور را با خریدن به خدمت خود گیرند !!

دسته هائی دیگر از مردم که نه زوری دارند و نه از ثروت بهرمند، آنان با تظّلم خواهی به درگاه زور و عریضه نویسی و عرض حال بردن و اگر هم لازم شد به دست و پا افتادن مقابل زور، رحمت و شفقت زور را متوجّه خود سازند و به این طریق مشکلات سفره خود را حل کنند و نانی در آن گذارند !!

زورمداران نیز از همین جا که خود را دست یافته به هدف می بینند ...بله ...درست از همین جا خدعه و  فریب زیردستان را خورده اند و خود متوجه نیستند،

آنان گمان دارند که با زور و جبر توانسته اند جامعه ای را همراه خود کنند و با سکوت و آرامش بر آنان حکم رانند، غافل از اینکه در نهان شهر خبر هائی است که گاه به گاه جمله هائی مثل"  دست بالا دست زیاد است"    و یا    " دستی را که نمی شود برید، باید بوسید"  نشانه هائی از درون را آشکار می کند

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 4:42 | لینک ثابت |

شبان و رمه !!

مردم و حکومت چه نسبتی با هم دارند ؟ بالندگی ملت، بسته به آن است که رابطه بین خود و حکومت را بر چه پایه ای بنا کند ؟ برخی در پاسخ به این نوع سوال ها، سریع جواب می دهند که خوب، معلوم است،... شبان و رمه !! ....مگر شبان چه می کند ....چوپان، رمه را از گرگهای درنده حفظ می کند و مراقب است که گرسنه و تشنه نمانند و در امنیت آنها می کوشد ...همین!! ...البته باید به چوپان توصیه کرد که چوپان خوبی باشد و پا از جاده ی انصاف و عدالت بیرون نگذارد

آنانی که نسبت بین حکومت و مردم را آنگونه که اشاره شد به مانند نسبت شبان و رمه میدانند، معتقدند چوپان؛ چوپان خوبی باشد و به مصالح رمه آشنا و دلسوز آن ها بود، هیچ اشکالی هم ندارد که خود رای و مستبد هم باشد!!

چرا که رمه ی یک چوپان مستبد  بودن، بهتر از آن است که گرفتار گرگ های درنده شویم

اینان، نسبت بین حکومت و مردم را نسبتی اخلاقی و نه سیاسی تفسیر می کنند اخلاقی به این معنا که می بایست نظامی اخلاقی بر رفتار حکومت و کردار مردم چیره باشد ،حکومت رعایت مصالح مردم را کُند و مردم نیز در قبالش وظیفه ی خود را در انقیاد و اطاعت از حکومتگران به خوبی انجام دهند و هیچگاه سر پیچی نکنند که اگر کردند، حکومت حق دارد رمه ی سرکش را تنبیه کند، آنگونه که خود می پسندد !!

ملاحظه می کنید در این تفسیر همه اش پای وظیفه و تکلیف در میان است و سخنی از حق و مسئولیت متقابل و حاکمیت قانون مطرح نیست، نظام اخلاقی مبتنی بر قرائتی خاص در توجیه خودکامگی، جای حقوق و مسئولیت فیمابین و قانون را می گیرد

و قدرت مردم در انتخاب و آزادی اراده آنان به هیچ روی مطرح نیست

رابطه حکومت و مردم در چارچوب نظام اخلاقی تعریف می شود آن هم با قرائتی از اخلاق که در نهایت استبداد و خودکامگی توجیه خواهد شد

باری تاکید زیاد از حدّ بر وظائف متقابل مردم و حکومت گاه باعث غفلت حکومتگران از مسئولیت هایشان می شود

اینکه مردم و حکومت در قبال هم وظائفی دارند، دُرست؛ اما این مهم، نه مبتنی بر نظام وظیفه مندی شبان – رمه و یا خدایگان – بنده بلکه می بایست بعد از توجه به مسئولیت های متقابل معنا و تفسیر شود

حکومت خوب، در برابر مردم مسئول و پاسخگوست، چرا که نه مانند شبان و یا خدایگان حتی اگر عادل و نیکو خصلت باشند، بلکه از آن رو ست که مشروعیت قدرت خود را از اراده ی مردم و خواست آنان گرفته است

نسبت مردم و حکومت به مانند نسبت شبان و رمه نیست تا بگوئیم، شبان عادل و نیکوخصلت، خود رای و مستبد هم که باشد ، منعی نیست ،، بهتر آن است که گرفتار گرگ های درنده نشویم !!!

بنده، بر این باورم مغلطه ای بزرگ اتفاق افتاده است نسبت شبان – رمه  فقط در بین همان شبان و رمه می تواند فرمول درستی باشد ...بله ...شبان خوب و عاقل برای رمه ی فاقد عقل بهتر از هر چیزی است اما مردم، نعوذبالله که به مانند رمه بی عقل و فاقد شعور نیستند !!!

متاسفانه باید به این واقعیت تلخ اعتراف کرد، کسانی که در گوشه های پنهان گفته ها و نوشته هایشان حاکمان را شبان و مردم را به مانند گوسفندان مستحق هدایت شدن می بینند ، در واقع  در پیش فرض ذهنی خویش  فهم مردم را با سطح فهم یک دسته رمه برابر دانسته اند !!!

و این بدترین توهینی است که به فهم و شعور یک ملت صورت می گیرد

استبداد، مادر همه ی بد اخلاقی هاست، حتی اگر در وجود یک انسان خوب به لحاظ اخلاق فردی، جلوه کند چرا که در آن فرض همه سعی می کنند با دروغ، ریا، تظاهر و نادیده انگاشتن حقوق دیگران خویش را به مرکز قدرت نزدیک سازند و این یعنی شروع همه بدی ها

نتیجه اینکه هیچ نظام اخلاقی ریشه دار و قابل اتکائی در آنجا که نسبت حاکمان و مردم به مانند نسبت شبان و رمه باشد، استقرار نمی یابد 

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 10:44 | لینک ثابت |

نا سزاهائی به یک آخوند !!

قصد من در این وبلاگ خاطره نویسی و روزمره نویسی نبوده و نیست، اما از این یکی نمی شود گذشت، تا ببینیم وقتی مردم از "بعضی ها" عصبانی اند چگونه و کجا دق دلی خالی می کنند  و ناراحتی شان را نشان می دهند

                      

·         * * * *

سر بریدگی خیابان دو ماشین جلوتر بی آنکه راهنما بزند ناگهان پیچید و ماشین جلوتر از من هم پا روی ترمز گذاشت و مثل میخ ایستاد ...گوم ...تق ...گوم ...تق ....ماشین من به جلوئی خورد و پشت سری هم به من زد

پیاده شدم ..وای خدای من !...چی شده ؟!!...پشت ماشین جلوئی آسیبی ندیده و چند لحظه بعد هم راننده اش سوار شد و رفت، اما قسمت جلوی ماشین پشت سری و عقب ماشین من خیلی صدمه دید

راننده ای جوان و به نظرم تازه کار، سراسیمه از ماشین پشت سری پیاده شد و رنگ رخسار مثل گچ سفید و دست و پاهایش مانند بید می لرزید نمی دانم چطور قبل از هر کاری سریع زنگ زد به جوانی دیگر که بیاید تا نقش راننده را بازی کند، آنجا بود که فهمیدم جوانی که راننده بود، گواهینامه ندارد !

در این حال و هوا که منتظر آمدن افسر بودیم تا چشم راننده جوان به من افتاد مثل اینکه فرشته نجات دیده باشد رنگ و رویش باز شد و خوش و بش کنان مرا کناری کشید

راننده : حاجی ! من که با شما این حرفها رو ندارم ...افسر نیازی نیست ..بذار برم ..معلومه که من مقصرم ...تمام خسارت ها رو هم می دم !....

من : باشه حرفی نیست اما گواهینامه هم که نداری پسر جان ؟!!

راننده : حاجی حالا بی خیال .....ماشینت رو مثل روز اول در می آرم ..بریم تعمیر گاه

 

و من در حالی که هیچ احتمال خلاف در حرفهای او  نمی دادم صحنه تصادف را به هم زدم و هر دو به سمت تعمیر گاه حرکت کردیم من زودتر رسیدم چند لحظه که گذشت به او تلفن زدم

 

من : کجائی ؟ نمی یای چره ؟! ( به لهجه گرگانی بخوانید )

راننده : توی راهم ...

 

وقتی که آمد، یک خانم جوانی هم همراهش بود،  فهمیدم همسر اوست که همان وهله اول روشن شد رابطه اش با شوهر چیزی شبیه به رابطه عبد و مولاست

   مرد، مثل عبد زر خرید دست به سینه و ترسان و لرزان که گویا کار بدی کرده باشد و رفته بزرگترش را آورده و زن هم غُرّش کنان مثل لات های چاله میدان از ماشین که پیاده شد، دست ها را تکان تکان می داد و نزدیک شد

       زن نگو ،یک پارچه آتش بگو ،که زبانه می کشید و هر چیزی سر راهش را می سوزاند؛ ریز نقش بود اما مثل گردن کلفت های قداره بند چاقو به دست سبیل از بنا گوش در رفته، فریاد می زد و جلو می آمد

زن : ( در حالی که نگاهش به من بود ) چی از جان شوم می خوای ؟..ای (...)....ای(...) مگه نمی بینی ما بدبختیم !....بیچاره ائیم ....آس و پاسیم ..این مرتیکه (اشاره به شوهرش ) مادر (..) از کجا پول خسارت ماشینت رو بده ؟.....

 چشم شما نبیند و گوش شما نشنود، هر چه فحش و ناسزای عالم بود آن زن نصیبم کرد و آنچنان صحنه ای شد که گویا رعد و برقی از آسمان جهیده و غوغائی شده است تا به خودم آمدم دیدم دور تا دورم مردم جمع اند و آن زن هم مدام ناسزا به زبان می آورد و از کلمه ها و جمله هائی که بلد است فحش های جدید غیر بهداشتی می سازد و  نثارم می کند

     می خواهید حرفم را باور بکنید یا نه ،کلمه ای به زبان نیاوردم و مثل چوب خشک یک جا ایستادم و ور ور به آن راننده جوان، نه همسرش، نگاه کردم؛ نگاهی از سر تعجب و ناراحتی که به ماشینم زده اند و حالا بدهکارم!! و نیز نگاهی از سر تاسف به حال  مرد جوان که با آن زن مردنما ی، پاچه ورمالیده، شلوغ کُن، بد دهان چه می کند و چگونه زیر یک سقف به سر می آورد!... خدا نصیب گرگ بیابان نکند و از هفت پشت ما دور سازد !!

بیچاره آن جوان .... خیلی آرام که گویا خبری نیست، سوار ماشین شدم و رفتم و از خیر تعمیر آن گذشتم و یاد سخن سعدی شیرازی افتادم که :

خداوند می بیند و می پوشد و همسایه نمی بیند و می خروشد !!

 

نعوذ بالله اگر خلق غیب دان بودی / کسی به حال خود از دست کس نیاسودی !

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ساعت 13:13 | لینک ثابت |

رنج هائی که همراه داریم

شاید هیچ انسانی را نتوان پیدا کرد که خالی از درد و رنج باشد، بی جهت دنبال چنین انسانی نگردیم، چرا که" رنج جزئی از زندگی است"

مهم، مواجهه با درد و رنج است، چرا که با" معنا دهی" به رنج هایمان می توان از درجه ی آزاردهی آنان کاست، به گونه ای که نه آزار دهنده، بلکه تحمل آن آسان و چه بسا صفا بخش گردد

البته اندازه درد و رنج انسان ها یکسان و یک اندازه نیست ...دوستی را می شناسم که ببینیدش، در وهله اول گمان می کنید هیچ دردی در زندگی اش نیست، اما کافی است که چند دقیقه پای صحبت هایش بنشینید، گو اینکه تمام رنج عالم توی یک کاسه، او سر کشیده است !!....خوب، در این وضعیت چه باید کرد ؟....

ناگفته نماند رنج دو گونه است، برخی رنج ها را خودمان فراهم کرده ایم ..تفکر ناپاک ،احساسات نادرست، تخیّل مهار نشده و مهمتر از همه "عشق های نامتوازن" اینها ،  همه روزه ما را دچار غم، رنج، ناامیدی، هراس و دلهره می کند؛ این دسته از رنج ها را باید حلّ کرد، صبر و مدارا جایش اینجا نیست

راهش این است که با تسلط بر فکر و ذهن و خیال اجازه ندهیم که هر چیزی برای ما تبدیل به یک" دغدغه" گردد، تسلط بر ذهن راه حل بسیاری از رنج هاست

بسیاری از ما متحمل رنج هائی در زندگی هستیم که منشا آنها در ذهن و فکر خودمان نهفته است، لذا راه درمان را از بیرون خودمان نجوئیم

"درد" خودمان هستیم "راه درمان" هم از درون خودمان می گذرد، راه درمان در تسلط بر ذهن و فکر است

"عیسی مسیح" می گوید:"  شما بدل به همان چیزی می شوید که فکر می کنید"   به عبارت، دیگر هر چیزی که داخل ذهن و فکر ما شود، به مرور ما نیز همان رنگ و شکل را خواهیم گرفت

کمی، کاستی، نداری، ضعف، ناکامی، شکست، فقر و  بیچارگی وقتی اینها وارد در ذهن و ماندگار شوند، انسان نیز به مرور شکلی به مانند همین ها خواهد گرفت از این رو بهترین درمان همان است که از اساس اینها را در ذهن یا وارد نکنیم و یا اگر داخل شدند، ماندگارشان نسازیم

البته راه حل دیگری هم هست، اینکه رنج های خود را جا بگذاریم !! هر گاه از لحظه ای به لحظه ای دیگر می رویم تلاش کنیم به همراه زمان، همه رنج هائی که برای آن لحظه  داشتیم  را همانجا جا بگذاریم و خالی سفید و بی رنج پا به لحظه ی بعد بگذاریم  ....امتحان کنید ...شدنی است ...بارها در مواجهه با رنج و اندوه، اینگونه عمل کرده ام و نتیجه هم گرفته ام

سنجاق گرفتم و رنج و اندوه خودم را به همان لحظه ای که می رفت  بگذرد، مُحکم بستم و همراه همان هم رفت و خالی از درد و رنج پا به لحظه ای نو گذاشتم !!...تعجب نکنید ...همین الآن امتحان کنید

اما دسته ای دیگر از رنج ها خارج از حیطه ی اراده و خواست ما است، مرگ و میر، برخی بیماری ها ،بعضی از فراز و نشیب های زندگی و ....این دسته از رنج ها را باید با صبر و تحمل پذیرا  شد و از سر گذراند

شایسته است یک دست تواضع، مقابل خداوند و دست دیگر عشق به او، با این دو دست، رنج و مشکل را در آغوش گرفت و صبر کرد و مدارا پیشه کرد

آب داغ که چای کیسه ای تا داخل آن نیفتد، رنگ و طعم دلنشین چای  را آشکار نمی کند، این دسته از رنج ها برای ما اینگونه اند

دست تواضع به سوی خداوند یعنی هر آنچه از او می رسد را می پذیرم و دست عشق که به سوی او بلند می شود به این معنا است که سختی و رنج، من را از "غیر او" جدا و به "او" متصل می کند و فقط عشق او در خانه ی دلم جای دارد

دوستان !.....در دل سختی ها و رنج ها گشایش هایی است که فقط با صبر و مدارا می توان به آنها رسید

"پروین اعتصامی" در دیوانش حال و روز پیرمردی مُفلس را بیان می کند؛ " گره گشای" عنوان مثنوی کوتاهی است که در آخرش، طی چند بیت نتیجه گیری جالبی دارد

گندُمم را ریختی تا زر دهی / رشته ام را بُردی که تا گوهر دهی

و یا می گوید:

اندر این پستی، قضایم زان فکند / تا تو را جویم تو را خوانم بلند

بله، گاهی گندُممان را می ریزد تا بهتر از آن را  به ما بدهد، این یک اصل بنیادین در زندگی هر انسان خداجوئی است، عجیب اینکه گاهی با مراجعه به خانه ی دیگران با درهای بسته مواجه می شویم تا بفهمیم که فقط در خانه ی خدا باز است !!!

دیگران اجابتمان نمی کنند، تا خداوند را بُلند تر و بُلند تر صدا کنیم !! .

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 22:22 | لینک ثابت |

من عاشق شبم

امشب منم و جام می و یار ای شب / تعجیل مکن به صبح زنهار ای شب

صد شب ز تو بوده ام به تیمار ای شب / یک شب دل عاشقان نکه دار ای شب

 

الآن که دست به قلم ام، شب از نیمه گذشته و نزدیکی های سحر است؛ تجربه شب بیداری را خیلی ها دارند و البته کسانی که تاریکی شب را نمی پسندند و گریزان از آن نیز کم نیستند،اما نمی دانم چه حسّی است که من شب را خیلی دوست دارم ..عاشقشم ..."سکوت شب" و " تنهائی در دامن"  آن به دنیائی می ارزد

اگر هوا ابری باشد مثل امشب، توی آسمان ابرها تنیده در هم و سوار برهم اند . ماه درخشان گاه سرکی می کشد و گاه به پشت ابری پنهان است

صدای "عو عو" سگ ها از دور دست و جست و خیز و "میو میو" چند تا گربه ی شیطان روی پشت بام خانه و نزدیکتر به سحر هم خروسی چند خانه آن طرف تر بالهایش را مُحکم به هم می زند و آواز سر می دهد، همه ی این صداها در سکوت شب زیباتر شنیده می شوند

نگاهی به سقف بلند آسمان می کنم و تکّه تکّه از ابرهای سیاه که به آرامی در گذرند و در فاصله بین آنها مهتاب نمایان است

راستش در این خلوت تنهائی ام در دل شب تاریک پائیزی احساس غریبی دارم و البته نمی توان از آن گفت و نمی شود  در باره اش نوشت

من همیشه آسمان پر آشوب را دوست داشته ام به خصوص نیمه های شب پائیز را  با آن نم نم باران اش و غُرّش های گاه به گاهش اما امشب حالی دیگر دارم و حسی از جنس "اسرار مگو" !!

حسی که مرا به "سکوت و خلوت" دعوت می کند و آرامشی از درون به من می بخشد    

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در چهارشنبه هشتم مهر 1388 ساعت 21:2 | لینک ثابت |
http://news.blogfa.com/posts)