استبداد!
اگر از شما سوال کنند ،ریشه ی همه آلودگی ها چیست، چه جوابی دارید ؟ اشکالات و ضعفها یی هستند که هر کدام دیگری را به وجود می آورند اما در نهایت همگی آنها مانع رشدفرد و جامعه می شوند ریشه آنها در چیست ؟ به عبارت دیگر مادر همه ی مفاسد چیست ؟ در اینجاست که عده ای "فقر" و عده ای "ناآگاهی" و.... را ریشه ی همه ی بدبختی ها و عقب ماندگی ها می دانند ؛ بله همین طور است هر کدتم از آلودگی هایی همچون فقر و نداری و یا جهل و نادانی ریشه ی بسیاری از نا بسامانی ها اند اما باید قبول کرد که بی سامانی در عرصه های اقتصادی ؛ سیاسی و اجتماعی ریشه در روحیاتی همچون دورویی؛ تملق ، ترس از حقیقت گویی و دروغ گویی داشته و اینها نیز فقط ریشه در "استبداد رای" دارددر جمع استبداد زده همه می خواهند خود را به مرکز قدرت نزدیک کنند لذا چیزهایی را اظهار می کنند که اعتقادی به آن ندارند !! و مطالب را فقط برای " خوشایند دیگران" انعکاس می دهند و از اینکه بخواهند حقیقت را بگویند در ترس و وحشت اند ، نان به نرخ روز خوری رواج می یابد و هرکسی هر روز همان می شود که از او می خواهند که باشد نه آن چیزی که هست و یا باید باشد !! وقتی سلیقه ها ؛خوش آمدن ها و بد آمدن ها جای "برنامه " را بگیرد طبیعی است که شروع مشکلات دیگری خواهد شد و از انجا که کسی دنبال درد سر برای خود نمی گردد، کمتر کسی دنبال" حقیقت گویی" می رود ؛ واقعیت ها خودرا در نهانخانه ها و ذهن افراد مخفی می کنند تا روزی که سر در بیاورند !!
باری استبداداز درون خود آلودگی هایی همچون سالوس ،نفاق ، ترس ؛ تملق و ریاکاری را می زاید که هر کدام از اینها نیز شروعی برای صدها گرفتاری دیگر می شود ؛ لذا استبدادافزون بر اینکه خود ضد ارزش است آغازی برای صدها آلودگی دیگر خواهد شد در نقطه ی مقابل آن " آزادی" جدای از اینکه بزرگترین فضیلت انسانی شمرده می شود ، افزون بر آن روحیات ارزشمندی همچون شهامت ؛ جوانمری و راستگویی را در انسانها تقویت می کند از این رو آزادی نه فقط یک آرمان و ایده ی سیاسی بلکه سر منشا ئی برای تمام فضیلت ها ی اخلاق فردی و اجتماعی قرار می گیرد در فضای آزاد ؛ اخلاق و حتی دینداری ، صادقانه تر و واقعی ترند . آنجا که انسانها از روی انتخاب آزاد و آگاهانه مسیری را برگذینند ارزش و اعتبار بیشتری می یابند. " استبداد" ریشه ی تمام تباهی ها و آلودگی ها است و "آزادی "نه فقط در عرصه ی سیاسی بلکه در نظام اخلاقی جامعه همه چیز را رنگ و بوی حقیقت می زند اما در فضای استبداد زده معلوم نمی شود چه چیزی واقعی است و کدام ساختگی ؟!! البته هر چند در فضای آزاد عده ای یافت می شوند خلاف آنچه را که " می خواهیم " انتخاب کنند اما آن انتخاب آزادانه دیگران می ارزد به اینکه حتی عده ای به راه خلاف روند خداوند نیز اگر می خواست ، می توانست همگی را به بهشت وارد کند !!فقط یک راه را مقابل آنان می گشود تا آنها فقط چاره در رفتن آن راه راداشته باشند !! "استبداد" اگر خوب بود خداوند آن را در وارد کردن بندگانش به بهشت عمل می کرد !!! بلکه آنان را آزاد گذاشت تا خود انتخابگر باشند و با این انتخاب آزادانه ؛عبادتهای آنها رنگ اخلاص بگیرد .
مسافر نیویورک!
سیدمحمد خاتمی در زمان ریاست جمهوری هنگامی که به نیویورک رفت چه اتفاقاتی می افتاد؟ در یک سال به اتفاق آراء بله به اتفاق آراء نظر او در نامگذاری سال 2001به عنوان سال گفتگوی تمدن ها به تصویب رسید انچنان این ایده مستحکم و قابل دفاع بود که حتی ان یکی - دو کشور مخالف ایران نیز به ان نظر رای مثبت دادند، به هنگام سخنرانی ایشان سالن صحن سازمان ملل خالی از جمعیت نمی شد و همگی می نشستند تا ببینند که او چه می گوید؛ البته نه اینکه فقط کشورهایی از آفریقا و آسیا که روی نقشه باید ساعتها بگردیم تا یافت شوند!! بلکه سران کشورهایی از جهان در دیدار با خاتمی می ایستادند که بعضی ها امکان ملاقات با وزیر خارجه ی آن کشور ها را افتخاری برای خود می دانند! مراکز علمی و دانشگاهی ای که میزبان او بودند، با احترام و تجلیل از او یاد می کردند طوری که انسان به ایرانی بودن خود افتخار کند، نه آنکه با الفاظ و عباراتی خارج از نزاکت از او یاد کنند. اسلامی که " او " معرفی می کرد مظهر رحمانیت و عقلانیت بود که صلح و مدارا را عرضه می داشت، غرب را می شناخت اقتدار او از همین شناختش نسبت به غرب نشئت می گرفت با ادبیاتی آشنای جهان مدرن به دفاع از ملت ایران و عزت ایرانی اقدام کرد نه با ادبیات و الفاظی غریب و کوچه خیابانی!! حرف خودش که همان حرف ملت ایران بود را می گفت بدون آنکه به تمسخر و استهزاء گرفته شود به قول دوستی که آن ایام در غرب زندگی می کرد ما ایرانی ها از سیاست های خاتمی هنگامی که در محافل بین المللی حاضر می شد احساس عزت و سربلندی می کردیم ار آن رو که با مناسبات بین المللی آشنا بود دفاع عقلانی و قابل قبول از دستاورد های انقلاب داشت و همین مسئله "منزلت بین المللی ایران" را بالا برد آیا "دیگران" که به ان سفر می روند نیز همین گونه می شود ؟ جای تردید است.
تنور آتش!!
....خرامان، خرامان گام بر می دارد، در مصاحبت یاران، کوچه های تنگ و باریک مدینه را طی می کند که ناگاه .....
زنی او را صدا می زند و به خا نه اش می خواند؛ این رسول خدا و جمع یاران هستند که اکنون در خانه ی محقر زن نشسته و به آنچه که می گوید گوش می کنند.
.... و زن در حالی که خود را آماده ی طبخ نان می کرد و کودکانش در اطراف آ تش بر افروخته ی تنور بازی می کردند رو به محمد "ص" کرد:
- ای فرستاده ی خداآیا خداوند به بندگانش مهربانتر است یا من، که مادر هستم به فرزندانم؟
- البته خداوند رحیم تر است چراکه ارحم الراحمین اوست
- چرا خداوند بندگانش را به آ تش اندازد، در حالی که رحیمتر از من است؟!!!
...........و محمد "ص" بسیار گریست!
*******************************************
من، ماندم که حادثه ی فوق را جگونه شرح دهم .... چه می گم ؟! ....من کجا و سخن از عشق خدا کجا؟.... آن هم نه عشق بنده به او؛ بلکه عشق خدا به بندگانش؟!! بندگانی مثل من!! باورتان می شود خدایی با ان عظمت عاشق بندگانی مثل ما باشد!! عشق جان بندگان را می ستاند ببینید با خود عاشق، چه می کند!!
چون قلم اندر نوشتن می شتافت / چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
چون سخن در وصف این حالت رسید / هم قلم بشکست و هم کاغذ درید
مقوله ی "عشق خدا به بندگانش " چیز غریبی است باعث جرئت ما نشود اما ما را بیشتر از خداوند ترسانده اند!! تا اینکه بگویند دوستمان دارد! مقصر کیست، بماند! لکن اینطوری است که بیشتر با خدای مجادله گران لجوج ظاهر بین آشنا هستیم تا با خدای عارفان حقیقت بین. اینطور نیست؟
خدای متعصبان؛ خدای معامله گر که روزه و نماز ما را می گیرد تا ما را به بهشت ببرد. خدایی در انتظار بهانه تا ما را به قهر خود بسوزاند بیشتر با این خدا آشناییم تا خدایی مهربان و عاشق که عشق او مانع از معصیت بندگان شود؛ نمی دانم چرا؟ شاید نیاز به این باشد که در "آموزه های دینی"مان تجدید نظر کنیم.
کوره ی اتش !
...آهنگری در اوج فقر و تنگدستی می زیست ، کار طاقت فرسا و شرمندگی از زن و بچه یک طرف ، بیماری و گرفتاری های ریز و درشت از طرف دیگر . هر روز که به کار می رفت ، جان می کند و زحمت می کشید ، اما دریغ از اینکه مشکلاتش کم شود البته این آهنگر قلب و دلی ما لامال از ایمان و اعتقاد به خداوند داشت و به رضایت او راضی بود و لب به شکایت نمی گشود .
روزی ، یکی از همسایگان که زندگی او را از نزدیک در نظر داشت ، متعجبانه به او گفت :
- تو با اینکه مرد مومن و با خدایی هستی چرا مشکلاتت بیشتر است ؟
- من هر روز وقتی به کارم فکر می کنم ، ایمان و صبرم بیشتر می شود ، آهنگری هستم که که تکه های آهن را داخل کوره ی آتش می گذارم تا با کوبیدن بر انها شکل دلخواه خودم رااز انها در آورم اگر داغی و حرارت نبینند ، نرم نمی شوند اگر تکه ی اینگونه نشد ؛ کنارش می گذارم !! من همیشه از خداوند خواسته ام ، مرا در کوره ی آتش قرار بده تا انگونه که خودش می خواهد ، مرا در آورد اما به کناری نگذارد !!
**************************************
باری مشکلات و سختی ها برای انسان حکم همان داغی و حرارت کوره ی آهنگری را دارد ؛ جوهره ی انسان در گیرو دار با مشکلات نمایان می شود ، فلز زنگار گرفته در تملس با سطح زبرسوهان ، صاف و شفاف می شود ، به قول ظریفی که می گفت :
" اشخاص را مانند چای کیسه ای در نظر بگیرید تا آنهارا در آب داغ نیندازید متوجه ی جوهر وجود خود نمی شوند !! "
محرم آمد!*
عبدالله شاهینی
ماه محرم آغاز شد و به مانند همیشه در طی قرنها و سالها خیمهی عزاداری برای سرور و سالار شهیدان، امام حسین به پا شد؛ به خصوص در شهری با پیشینهی تاریخی و مذهبی مثل گرگان، سنتهایی در این مناسبت مشاهده میشود که در جای خود جالب توجه هستند.
نهضت امام حسین همچون خورشیدی پرفروغ الهامبخش حرکتهای آزادیخواهانه در طول تاریخ بوده است، در این مسئله نمیتوان شک کرد، لیکن این واقعیت تلخ را هم نمیتوان انکار کرد، حادثهای به این مهمی، گاه تحلیلها و تفسیرهایی از آن میشود و نیز رفتارهایی بروز میکند که تبدیل به «ضد» خودش میشود. تحلیلهای سطحی و عوامپسند و گاه با فاصله زیاد از معیارهای عقلی، بلایی بر سر این مسئله مهم میآورد که به مرور آن را در برخی از جاها تبدیل به وسیلهای برای اختلاف بین فرقههای اسلامی کرده است. اینکه انگیزه امام را از قیامش محدود در مسائل کوچک کنیم، ظلمی مضاعف به آن امام همام است. حادثه کربلا، ارزش این را دارد و در درون خود مایههایی دارد که میتوان از آن درسهای بزرگی گرفت. لذا توجیهی ندارد که آن را در حد کوچکی برای فقط اشک ریختن بسازیم.
البته که هر قلب و دلی و چشمی، محزون و اشکبار از مصیبت های آن امام مظلوم است لیکن نادیده گرفتن آن همه مایههای عدالتطلبانه و آزادیخواهی امام حسین و تمرکز بر فقط مسائل عاطفی و احساسی، رویهی درستی به حساب نمیآید. افزون بر اینکه امام حسین، یک شخصیت تاریخی نیست که رفتار او به تاریخ پیوسته باشد؛ برخی او را به گونهای مطرح میکنند که گویی «همان، بود و تمام شد» آنگاه در تفسیر حرکت امام نشانیهای غلط میدهند. بد نیست به چند نمونه اشاره کنم:
امر به معروف و نهی از منکر، اساس بنیادین قیام امام حسین است، بارها خودش با بیانی روشن انگیزه خود را انجام وظیفه دینی امر به معروف و نهی از منکر اعلام کرد. «ابن عساکر» از مورخان صدر اسلام سخنانی از امام در دو سال قبل از خلافت یزید نقل میکند، در خطاب به عالمان دینی آن عصر که چرا در مقابل ظلم و ستم بنی امیه نهی از منکر نکرده و سکوت میکنند. نکته مهم این است که از دیدگاه امام حسین منکری بزرگتر از «سلطه جابرانه» نیست لذا امام، مستقیم به سراغ علت همه نابسامانیها و مادر همه منکرات میرود. منکرات کوچک و بزرگ زاییده «منکر بزرگی به نام «قدرت نامشروع»اند. متاسفانه مسئلهای که از آن غفلت میشود این است که گاه آنچنان از این اصل مهم دینی، تفسیر و تحلیل غلط میشود که برخی رفتارهای شخصی کوچک هر چند غیرشرعی، را «منکر اصلی» معرفی میکنند لیکن به عمد یا سهو منکرات بزرگی همچون ظلم اجتماعی، تبعیض، لکهدار ساختن شخصیت انسانها، نادیده انگاشته میشود! و به راحتی از کنار آنها میگذرند!
نکته مهم دیگری که متاسفانه از آن غفلت میشود، ضرورت همانندسازی خود با افکار، اندیشه ها و رفتار امام حسین است. چرا که در غیر این صورت، هر نوع رفتاری از عزاداران، از دام ریا، تظاهر و تزویر در امان نخواهد بود. چگونه می توان باور کرد، کسی که در زندگی فردی یا اجتماعی، سیاسی اش ظلم به دیگران رویه رایج او شده است، با «توسل به امام حسین» بدون تغییری عملی در خود، امکانِ بخشش را برای خود فراهم سازد؟! چگونه می توان پذیرفت انسانی را که در عرصه فکر و عمل بیشترین فاصله را از امام حسین دارد، فقط با ریختن چند قطره اشک بدون دست شستن از رویه خود، بهشت را برای خود خریداری می کند؟!! بله، توسل به امام حسین میتواند انسان را در پیمودن راه کمال یاری رساند لیکن این بدان معنا نیست هرگونه که هستیم همانگونه بمانیم. آنگاه با اندکی ورد و ذکر و اشک، اصلاح شویم!!
روند اصلاح باید از درون به برون باشد ابتدا باید اندیشه و احساس خود را تغییر داد و اصلاح کرد تا آنچه که در دورن هست به برون ترواش کند؛ هر نوع برون نگری بدون توجه لازم به درون، رفتار انسان ها را ریایی و متظاهرانه خواهد کرد. عزاداری برای امام حسین اگر زمینه ای برای طرح تحلیل های سطحی و یا ابزاری برای رقابت های قومی و قبیلگی و چشم و هم چشمی های کودکانه بگردد؛ به هیچ وجه اثر مطلوب خودش را نخواهد داشت.
نگاهی به برخی از محفلهای عزاداری بکنید، از گفت و گوهای سازنده که خبری نیست، عده ای میآیند، مینشینند، میخورند و میروند، همین و بس. تازه بدتر از این در برخی محافل دیگر است. بله هر قلب و دلی و چشمی، محزون و اشکبار در مصیبت های امام حسین است، این، صحیح، لیکن حرکت های عجیب و غریب و افراطی هیچ توجیهی ندارد، یکی، قلاده به دور گردن خودش می اندازد، دیگری سر و صورت خود را خونآلود میکند، و یا دیگری با زنجیرهای خاردار بر سر و گردن خود میزند و... جای تردیدی نیست که اینگونه رفتارها، منزلت و جایگاه شیعه را کاهش داده و وسیلهای برای طعن و کنایهی دیگران بر اسلام خواهد شد. مضمون بعضی از اشعار و نوحه را ببنید! نهضت امام حسین مملو از مضامین بلند عرفانی، حماسی و انسانی است و آن وقت عدهای از قد رعنا و چشم زیبا شعر ساختهاند!
آه، چه تاسفی بالاتر از این که درسهای انسانساز امام حسین در قالب تحلیلها یا اشعار و نوحههای سطحی به مردم عرضه شود؟! نگارنده که گاه از شدت این تاسف بر امام حسین میگرید! ظلم مضاعفی که این بار از ناحیه شیعیانش به او روا میرود! حتی همان جنبههای احساسی و عاطفی را میتوان آمیخته با مسائل اصلیتر در قالب نوحه و شعر به دیگران عرضه کرد؛ متاسفانه در برخی محفلها اینگونه هم نیست. مایه های بلند و ارزشمندی، در حادثه کربلا وجود دارد که این مقال مختصر مجال ذکر آن نیست؛ هر یک از آنها میتواند دستمایه خوبی باشد، لیکن پرداختن به بیان های تکراری، بدون برداشت های تازه و منطبق با زمان و بدون نوآوری در تحلیل و نوحه و شعر، متاسفانه این حادثه مهم را از کارایی خودش دور می کند. آیا عالمان و مبلغان دینی نمی بایست بیش از این به طرح این دغدغهها بپردازند؟ پاسداشت حادثه کربلا نه فقط در حفظ روند سنتی آن بلکه آسیبشناسی و آفتزدایی نیز ضرورت انکارناپذیری است.
خداوند ما را از «پیروان آگاه» اهل بیت قرار دهد.
*این مطلب قبلاً در شماره هفته نامه سلیم تاریخ چاپ شده است.
عبدالله شاهینی
ساندویچ!!
1) ساندویچ!!
....کارگران در ساعتی مشخص دور هم جمع میشدند تا بعد از چندین ساعت کار، خستگی از تن به در کرده و غذاهایی که از قبل خانوادههاشان آماده کردهاند، را استفاده کنند، زنگ ناهار که زده میشد، کارگران هم بیمعطلی میدانستند که باید چه کنند، اما یکی از کارگرها، هنگامی که به سر بستهی غذای خود میرفت، قبل از آنکه بازش کند، بلند فریاد میزد:
- خدای من؛ میشه، ساندیچ من کالباس نباشه!! اما وقتی که بازش میکرد و چشمش به کالباس داخل آن میافتاد؛ اینبار فریاد خشمگینانهای میزد و نشان میداد که اگر هم میخورد، از سر ناچاری است!!
رفتار هر روزهی او، همین بود، کارگران دیگر از شنیدن فریادهای او به ستوه آمده بودند تا آنکه روزی یکی از آنها، بلند فریاد زد:
- اگه ساندویچ کالباس دوست نداری، به همسرت بگو چیز دیگری برات ترتیب بده!!....
اینقدر هم فریاد نزن!!
- چی میگی؟!!... همسر؟! ... من که زن ندارم!!!
معلوم شد، کارگری که از ساندویچ کالباس خوشش نمیآمد، در واقع از غذائی ناراحت بود که دست ساختهی خودش بود!! نه فردی دیگر!!...
بله... .همین طور است، خیلی از چیزهایی که در زندگی ما را رنج میدهد، در واقع ساندویچهایی است که خود برای خویشتن ساختهایم و بیجهت به این و آن ناسزا میگوئیم، اگر ناراحتیم، بهتر است، خودمان برای تغییر آن اقدام کنیم، و بیدلیل بر سر دیگران فریاد نزنیم. انچه که برما میگذرد، زمینههایی در درون ما دارد، تردید نکنیم که اگر فرایند اصلاح را از درون به برون دنبال کنیم، به موفقیت نزدیکتر خواهیم شد، آدمهایی که غافل از کردار خود، عالم و آدم را سیاه دیده و مقصر میدانند، نمیخواهند قبول کنند که آنچه ناراحتشان کرده، آشی است که خود پختهاند، برای آنکه ناراحت نباشند کافی است فقط خودشان را عوض کنند، همین و بس!!
آیا روزی میرسه که خودمان را هم مسئول بدانیم؟... با حال و روزی که داریم حالا حالاها باید صبر کنیم. حضرت مولوی (ره) چه زیبا گفته:
ای بسا ظلمی که بینی در کسان
خوی تو باشد در ایشان، ای فلان
اندر ایشان تافته هستی تو
از نفاق و ظلم و بدمستی تو
چون به قعر خوی خود اندر رسی
پس بدانی کز تو بود آن ناکسی!!
2) صدف
مردی در ساحل دریا قدم میزند، درحالی که بر شنهای مرطوب ساحل نیمنگاهی به جای قدمهای خود دارد و در افکار خود غوطهور، ناگاه از دور کسی را میبیند؛ مردی در آن دور دست هر قدمی که برمیدارد خم میشود و از روی زمین چیزی برداشته و به دریا میاندازد...
متعجب میشود... نزدیکتر میرود تا ببیند که او چه میکند... عجب!! او قدم از قدم که برمیدارد، خم میشود؛ چند صدف کوچک برداشته و به سمت دریا میاندازد.
- آقا، چه میکنید؟!!
- میبینید که دارم صدفهای دور مانده از آب را به دریا میاندازم تا نمیرند!!
- اما در این ساحل بزرگ هزاران صدف اینگونهاند، کار شما چه تأثیری میتواند داشته باشد؟ نجات دادن ده یا بیست صدف در برابر این همه صدف بیرون افتاده چه سودی دارد؟ و چه تغییری میدهد؟...
و مرد در حالی که یکی دیگر از صدفها را به دست گرفت و به سمت دریا میانداخت، گفت: اما برای این یکی، اوضاع فرق کرد!!
آری... گاهی کارهای ما کوچک است و چه بسا به جهت کمیت مقیاسی کوچک و ناچیز دارند اما همین کار کوچک در کنارش "عشق بزرگ" را دارد، و همین است که به آن کارهای کوچک ارزش و بها میدهد و البته گاه نیز کارهای به ظاهر بزرگ، خالی از عشق و محتوایند، از این رو کارهای به ظاهر بزرگی که از برخی بزرگان سر میزند، خیر و برکتی در آن نیست، اما یک جاروکش، نظافتچی، خدمتگذار جزء و... کارمند عادی، سرباز بیدرجه و نشان... و همه کسانی که نام و نشانی ندارند، خدم و حشمی دور و برشان نیست، چه بسا کارهای کوچک اما عاشقانه و صادقانهی آنان، ارزش و بهائی هزاران مرتبه بیشتر از دیگران دارد.
عشق و صداقت کارهای کوچک را بزرگ و تاثیرگذار خواهد کرد، به قول ظریفی که میگفت: ممکن است ما نتوانیم کارهای بزرگ انجام دهیم اما میتوانیم کارهای کوچکمان را آمیخته با عشق و صداقت، تاثیرگذار سازیم؛ امیدوارم اینگونه باشیم...
این دو دست نوشتهام را به کاربران نازنین گرگان نیوز تقدیم میکنم.
اگر در یادتان ماندم این کوچکترین را هم دعا کنید.
در هفته بزرگداشت دفاع مقدس به ياد دوست شهيدم ناصر نريماني
قطار مرگ!!
عبدالله شاهيني: اسفند سال 64 ، گرد و غبار عمليات والفجر 8 هنوز بر لباس رزمندگان نشسته، هر هفته گروهي مي آيند و عده اي ديگرمي روند، جابجائي نيروها به گونه اي است كه جبهه هاي جنگ لطمه اي نبيند ، منطقه ي فاو در زير قدم نيروهاي ايراني قرار دارد ، و با قدرت از ان دفاع مي كنند.
نگارنده كه همراه جمعي از روحانيون مدتي در ان ديار بود ، همگي قصد بازگشت به قم راداشتيم ، مثل هميشه قطار جنوب بهترين وسيله براي بازگشت بود ، كساني كه در ان ايام حضور داشتند، خاطرات زيادي از شب و روز حركت با قطار را در ذهن دارند ، چه شب ها و روزهائي!! يادش به خير.... فرياد خط نگهدار هنوز در گوش ما است كه داد مي زد و نام ايستگاه را ميگفت،.. ازنا، ازنا !!.. دورود، دورود!!...
قطار با ان جثهي بزرگش شيوني مي زد و مي ايستاد، در ان صبحدم سرد لرستان مثل اينكه دنبالمان كرده باشند، به سرعت پياده مي شديم تا نماز صبح را بخوانيم.... بگذريم.
چند نفري بوديم كه الفت و انسي با هم داشتيم ، در يك كوپه كنار هم از زمين و زمان مي گفتيم و صحبت مي كرديم بالاخره قطار اهواز - تهران حركت كرد ، در حالي كه قلب و دل ما همچنان در فضاي نخلستانهاي بهمنشير باقي مانده بود!
"شبهاي نخلستان" ديدني بود، حال و هوائي داشت كه به اين راحتي قابل دل كندن نبود، از يك طرف سكوت زيبائي داشت كه گاه به گاه با صداي ملايم آب بهمنشير كه به كناره ها مي خورد، شكسته مي شد ، "سكوت چقدر زيبا است" ! و از طرف ديگر زمزمه هاي عاشقانه دلباختگان شور و عشق در مناجات با محبوبشان به گوش مي رسيد
چون قلم اندر نوشتن مي شتافت
چون به عشق امد قلم بر خود شكافت
چون سخن در وصف اين حالت رسيد
هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد
خيلي دور نشيم، كساني كه بودند، مي دانند چه مي گويم! به همان قطاري برگرديم كه قصه اش را ميگفتم، قطار بعد از خارج شدن از اهواز به ايستگاه هفت تپه رسيد، چند دقيقه اي توقف كرد تا قطار باري كه از مقابل ميآمد، عبور كند.
در همان لحظه، ناگهان چندين صداي وحشتناك و مهيب قطار را تكان داد. پشت سر هم انفجارها صورت مي گرفت، هنوز نمي دانستيم كه چه شده به سرعت خودم را به داخل راهرو قطار رساندم،
جمعيت سراسيمه به اين سو و ان سو مي دويدند، در ها قفل شده بود و اتش داخل قطار در حال گسترش ، اگر بيرون نمي رفتيم ، همه مي سوختيم!!
چشمم به پنجره ي كوچكي در قسمت فوقاني راهرو قطار افتاد ، از همان جا خودم را بيرون انداختم، ديگران هم بيرون پريدند ، يادم هست ، يكي از انها كه كمي چاق بود ، با فشار و قچار هولش دادند تا از پنجره بيرون آمد، يا بهتر بگويم، بيرون افتاد ! از زير قطار خودم را به داخل محوطه ايستگاه رساندم،
خدايا چه مي ديدم؟ چهار واگن اول قطار به شدت در اتش مي سوخت ، عده اي داخل قطار گير افتاده بودند ، فرياد دلخراش مسافراني كه زنده زنده در حال سوختن بودند ، به گوش مي رسيد، هواپيماهاي عراقي دست بر دار نبودند، و از ارتفاع پائين ، مردم را به رگبار مي بستند ، دنبال جائي گشتم كه پناه گيرم ، چشمم به گودال كوچكي افتاد ، خودم را داخل ان انداختم ، درازكشيدم ، سرم پائين و صورتم را روي خاكها فشردم ، و در اين حال فقط صداي غرش هواپيماها و شيون زن ها و بچه ها را مي شنيدم،
همان لحظه كه گونه هاي صورتم به روي خاك بود ، حركت چند مورچه توجهم را جلب كرد ، انها به آرامي كه گويا در دنياي اطراف هيچ خبري نيست ، دانه اي را به زور مي كشيدند!!
دنياي آنها چهره ي ديگري داشت، نگاهشان كه كردم لحظه اي يادم رفت كه كجا هستم !! اما بعد ارام سرم رابالا گرفتم ، خودم را تكاني دادم و به اطراف نگاهي كردم حالا ديگه هواپيماها رفته بودند، آنجا بود كه صحنه ها ي عجيبي ديدم، علاقه اي ندارم جزئيات را برايتان بنويسم ، همين الان هم كه يادم مي ياد ، حال خوشي ندارم ، بدن هاي تكه تكه شده ، دست و پاهاي قطع شده و از همه دردناك تر، مادري كه فرزند كوچكش را به آغوش گرفته بود، سر از بدن بچه جدا شده و خون همچون فواره به اسمان مي زد،
دلم اتش گرفت ، گريه امانم نداد ، امان از دل مادر!
از ته قلبم نفريني نثار صدام كردم و رفتم كه به ان مادر كمكي كرده باشم ..... آنچه كه براي شما نوشتم خاطره اي بود كه از ايام دفاع مقدس به ذهن داشتم ، اين روزها كه فصل بزرگداشت ان ايام است ، بد ندانستم كه براي شما نقل كنم ، اين ظلم و ستم ها بود كه صدام را سرنگون كرد ، به قول شيخ اجل سعدي شيرين سخن:
حذر كن ز دود درون هاي ريش
كه ريش درون عاقبت سر كند
به هم بر مكن تا تواني دلي
كه آهي جهاني به هم بر كند.

