توضیح ضروری
سلام ، اول اینکه هر چند " صبح یک روز زمستانی " کمی طولانی است اما با دقت تا ته آن
بخوانید .....خودخواهی شد !!.....ببخشید !! دست خودم نیست یعنی دست نوشته نیست دوست دارم شما دل نوشته ام را بخوانید ...ممنون ....اما گاهی برخی دوستان به من می گویند که چرا به روز نیستم !! من هم می گویم : ... عجب !!.. مگر باید به روز بود !!...راستش از شما چه پنهان حال و حوصله ی روزمره نویسی را ندارم یعنی سوادم به آنجاها نمی رسد !! می ترسم کفگیرم ته دیگ برسد !! ... هفته ای یکبار می نویسم البته کمی طولانی که اگر روزی سرمای زمستان را از سر گذراندیم و یخ ها آب شد و تا آن موقع مشتری جناب ملک الموت نبودم شاید به زیور طبع در آورم ،
می ترسم با این پرت و پلا نویسی وقت شما را بگیرم هفته ای یک بار به من سر بزنید کافی است از سرم هم زیاد است اگر وقت داشتید به نوشته های قبلی من مراجعه کنید ....اما ... صبر کنید ... شما نمی خواهید یک کمکی به من بکنید ؟!! ... به این شیخ یک لا قبا هم کمک کنید !!... نظر بدهید ... انتقاد کنید ایراد بگیرید .. تا نوشته هایم بهتر شود ... فدای همه ی شما و منتظر نظراتتان ...
غمتان بر باد ...زندگی تان پر بار ...به قول ما آخوند ها ...موّید باشید
صبح یک روز زمستانی !
صبح جمعه مثل همیشه آماده حرکت شدم، من نمی دانم، اگر این کوههای پر از درخت اطراف نبود، ما گرگانی ها چه باید می کردیم!! آنهایی که توی خاک و خول زندگی می کنند و رنگ سبزی ندیده اند وساعت ها باید راه بروند تا به یک دار و درختی برسند، آنها خوب می فهمند که زندگی در کنار جنگل چقدر حال می دهد و حال عوض می کند، مثل اینکه آدم نئشه می شود، آرامشی می دهد که انگار آدم در هپروت و آسمان روی سر سیر می کند !
بگذریم ....باروبنه و کاسه کمچه ام را گرفتم و راه افتادم، مسیر ریگ چشمه خلوت تر از همیشه است، آخه، سر صبح زمستان کیست که به این راحتی بستر گرم و نرم خواب صبح را ول کند و بیاید توی این برف و بوران ؟!! خودم هم نمی دانم که چه چیزی مرا همه هفته به کوه می کشاند !...خلوت تنهایی ...سکوت طبیعت ...روح جنگل ... نمی دانم ...چه چیزی هر صبح جمعه مرا هول می دهد...که زودباش !!...دیرشد ... هر صبح جمعه هر کجا باشم کوه را باید بروم !!.... خودم هم مانده ام که چه دردی دارم !!
پا که روی برف ها می گذارم، برگهای خشک زیر برف، خش خش، صدا می کنند به قول معروف خشکه سرماست، هیچ برفی آب نشده و برگ ها همه خشک اند ...جنگل پر از برف ...مسیر خلوت و تنها در دل کوه ... کلاه را تا دماغم پایین کشیدم و در تنهایی خود، بسم الله بالله گویان، حرکت می کنم ...خلوت تنهایی چه لذتی دارد!
مجنون به گوشه ای زجفای زمانه رفت / دیوانه اش مخوان که عجب عاقلانه رفت
آدم وقتی تنها قدم می زند، گویا تنها نیست، دنیایی از فکر و خیال همراهش حرکت می کند و کبوتر خیال روی هر پشت بامی می نشیند، راستش آن کبوتر را پرواز دادم، برود دنبال کارش، می خواستم فقط خودم باشم و خودم... در همین خلوت تنهایی بودم که به چشمه رسیدم، کف دستی آب خوردم و توی آن سرما، شلپ شلوپ، چند کف دست آب به صورتم زدم ... اوه!! ...چقدر سرد است! ...کمی که رفع خستگی کردم، به راه افتادم، روی ارتفاعات برف سنگین تر است، بعضی شاخه ها از بس برف رویشان نشسته گویا برای من قد خم کرده اند!
هیچ صدائی نمی آید، جز زوزه ی باد ... یکی – دونفری را هم می بینم با کمی فاصله از من جلوترند
حرکت روی برف یخ زده خیلی سخت است، چندین بار زمین خوردم و با کلّه روی برف ها افتادم ... دائم سبوح – قدوس می گفتم که اتفاقی برایم نیفتد ... خلاصه با هر جان کندنی بود، خودم را به گرگان نما رساندم ... وای خدای من !!...چه جای قشنگی !!... یک طرف تمام گرگان زیر پا ... طرف دیگر ارتفاعات پوشیده از برف ... کمی جست و خیز کردم تا گرم شوم ... یادم افتاد که چهل و دوسال از من گذشته !!... قاچاقی حس جوانی گرفتم، کمی ورجه وورجه کردم
بعد گشتم تا جای مناسبی پیدا کنم هیچ جا بهتر از جای همیشگی نیست، روی یال کوه که مستقیم می توان کوههای اطراف پوشیده از برف را دید، بیشتر وقت ها همانجا می نشینم سریع کوله را باز کردم ... زیلوی کوچک خودم ...همراه همیشگی ام را پهن کردم، کمی کوله را جابجا کردم، دو دست را از پشت سر روی هم زیر سرم گذاشتم و دراز کشیدم ... آخیش !!عجب حالی دارد ... رو به آسمان بلند، که پائین پاهایم سراشیبی کوه و مقابل آن ارتفاعات پر از برف ....و چشم به آسمان دوختم ،هوا سرد بود اما حتی به اندازه ی یک کف دست هم ابر در آسمان نبود ... صاف صاف ...گاه به گاه صدای وزش باد و گاهی هم قار قار چند کلاغ سیاه یا جیک جیک چند تا پرنده ی کوچک ....در آن حال پرنده ی تنهایی را دیدم که در دل آسمان پر می کشید ....فهمیدم اون هم تنهاست ...بالا و پایین می رفت .... چشمهایم را بستم و به فکر رفتم تنهایی در جنگل را به خاطر همین ها دوست دارم، فرصت فکر کردن را به انسان می دهد، در هیاهوی شهر جایی برای فکر کردن نمی ماند، راستش نفهمیدم چه مدت گذشت ...یک ساعت ...دو ساعت ... بیشتر یا کمتر ...لحظاتی در فکر بودم ... در فکر اینکه آیا احساس خودم را می توانم بفهمم که چیه ؟!! چه دردم است ؟...که هستم ؟...کجا ایستاده ام ؟...کجا می روم؟ ...و از کجا سر در می آورم ؟... جای من در این دنیای بزرگ کجاست ؟...
... در همین فکرها بودم که یک مرتبه چیزی مثل فشفشه از کنار گوشم گذشت ... ویژ!!...یک لحظه ترسیدم تمام حس و حال خوشی که داشتم از سرم پرید، مثل اینکه صفحه ی خیالم تکه تکه شد ... سریع از جایم بلند شدم ،خودم را تکانی دادم تا چیزی توی لباسم نرفته باشد ... کمی دورتر را دیدم دو تا پرنده چیزی شبیه به کبک بازی شان گرفته بود، یکی جلو و دیگری دنبالش می دوید ... چه حالی می کردند ....
یادم افتاد که چیزی هم برای خوردن دارم قُمقُمه ی یک نفره ای که اینجا ها به دردم می خورد، در هوای سرد چائی گرم حسابی می چسبد، دو استکان چائی خوردم و کمی نان و پنیر و گردو پشت بندش و آماده ی برگشت شدم
هنگام برگشت افراد بیشتری را در راه دیدم، یک سمت کمی با فاصله از مسیر سه – چهار تا جوان دور و بر آتش ایستاده بودند قاه قاه می خندیدند و استکان چائی را هر چند لحظه ای سر می کشیدند مثل اینکه موسیقی ای هم گوش می کردند، چشمشان که به من افتاد خودشان را جمع و جور کردند گویا یکی شان یواشکی سُقُلمه ای به بغل دستی اش زد ....هی !!...اونجا رو !!....با چشمش به من اشاره کرد، دنبال آن، همگی یک نگاه معنا داری به من کردند، ریش من از حد معمول رفیقان همقطارم کوتاه تر است اما ، خوب ، چهار تا جوان توی جنگل وقتی چشمشان به آدمهایی به شکل و قیافه ی امثال من می افتد بندگان خدا کمی هول می کنند ..... از مسیر راه کنارشان آرام گذشتم، داشتم رد می شدم که صورتم را به سمتشان گرفتم .."..بچه ها راحت باشید "....این را که گفتم مثل اینکه منتظر باشند، یکمرتبه ترکیدند !!... باز شروع کردند، زدن و خواندن و رقصیدن
خوشم آمد که اینقدر شادند، توی دلم آرزو کردم همه ی جوانها همینطور شاد باشند، دود و دمی نباشند بقیه چیزها دردش خوردنی است
پایین تر که آمدم از دور پدر و پسری را دیدم، جلوتر که آمد، شناختمش پدر جلوتر و پسر هم فس فس کنان در حالی که آب دماغ از دو لوله ی بینی اش روان و صورت هم مثل لبو ی پخته شده، دنبال باباش می دوید آدم بدی نبود فقط کمی چنه اش لغ بود، حال و حوصله اش را نداشتم ،فقط سری تکان دادم و به راه ادامه دادم
کمی که پائین تر آمدم ...ناگهان ...صدای داد فریادی شنیدم ...از دور دیدم چهار – پنج نفری دور هم جمعند ، مثل اینکه دو نفر با هم دعوا داشتند و چهار بغل شده اند، توی جنگل و آن حال و هوا دعوا !!! خدا دور کند!! قشقره ای راه افتاده بود که بیا و ببین!! جلوتر که آمدم، دیدم، که ای کاش ندیده بودم، یک آدم قُلچماق سبیل چخماقی از بنا گوش در رفته، گردن کلفت قلدر، گردن یک آدم ضعیف نحیف به قول ما گرگانی ها زردنبوک را گرفته و مثل اینکه پیراهن تازه شسته ای را می چلاند، دائم با دو دست که نگو، پنجه های آهن بگو، هی می فشارد چشم های آن نگون بخت هم مثل اینکه عزرائیل دیده از حدقه بیرون زده بود، آنچنان شنگ و شیونی راه انداخته بودند که در آن جنگل ساکت و صامت گویا یک لشگر در حرکتند، این را که دیدم جلو رفتم که شاید جداشان کنم، در همان گیر و دار پرس و جو که کردم، معلوم شد آن دو نفر خرده حساب هایی از قبل با هم داشتند با اینکه رفیق بودند ودر کوه همقدم ، با اینحال سر صحبت که باز شده و حرف حرف آورده، بگو مگو بالا گرفته و در نهایت کارشان به دعوا و مرافعه کشید ..... من هم وارد معرکه شدم چهار تا جمله که بلد بودم، جویده و نجویده، گفتم تا شاید صلح و صفائی بشود ... حالا از دلشان در آمد یا نه معلوم نشد، وقتی که کمی آرام گرفتند من هم از آنان جدا شدم تا به راه خودم بروم
حالا دیگر به چشمه ی پایینی رسیده بودم موقع پایین آمدن خیلی باید احتیاط کرد زمین یخ زده است و هر آن احتمال سُر خوردن است ، از شما چه پنهان، چند مرتبه ای سرو ته شدم ... بخیر گذشت ... جای شما خالی دو – سه مرتبه ای چاره نبود روی زمین نشستم سُر خوردم و پایین آمدم ...چه کیفی داشت !!! چند مرتبه ای هم که به زمین افتادم ، هر بار بلند می شدم، پشت شلوارم را تکانی می دادم و دوباره راه می افتادم مثل اینکه زندگی همین است ،زمین خوردن و بر خواستن !!! می گویند هفت بار هم که افتادی برای هشتمین بار برخیز!!
وقتی به چشمه ی پایین رسیدم دو – سه نفری دور و برش بودند، هوله هوله دستی به آب زدم که دیرم شده بود، یک کمی سرعت گرفتم تا زود تر پایین برسم اما در همین گیر و دار یک چیزی ناگهان من را مثل سیخ میخ زمین کرد، دو نفری روی زیلویی کنار راه نشسته بودند، سنشان چیزی بین 20 تا 25 سال بیشتر نبود یکی شان زانو به بغل و دیگری روی زمین چُندلک زده بود، آن یکی که زانوی غم در بغل داشت، هق هق گریه اش بلند و مثل ابر بهاری اشک می ریخت، بلند بلند گریه می کرد و هر چند لحظه هم یکبار مثل مادر مرده ها شیون و فغانش بلند بود.
من که از این صحنه مات و مبهوت بودم و خیلی هم متعجب، سلانه سلانه جلو رفتم
- "پسر جان برای چه گریه می کنی .... اینجا !!.... جنگل که جای گریه نیست "..... یادم افتاد خودم چند بار توی چنگل گریستم، اما خوب، آن گریه با این گریه فرق داشت .... به هر حال جلوتر رفتم ... دو تا جمله که گفته بودم، گویا اصلا نشنیده بود و توجهی نداشت و یه ریز اشک می ریخت ... اما رفیق بغل دستی اش رو به من کرد و مثل اینکه منتظر آمدن یک گوش شنوا باشد، خیلی روشن و خلاصه علت گریه های آن جوان را برایم گفت ....." سالهاست که زن و شوهری با هم دعوا دارند حالا با داشتن پسر و دختر بزرگ قصد جدایی از هم را دارند و این جوان دل سوخته ای که وسط جنگل گریه می کند پسر همان هاست "
اینها را که شنیدم ،خیلی دلم سوخت، آتش گرفتم، بیشتر برای این طفلک معصوم که گویا چاره ای جز گریه نداشت، کم کم خودش هم حرف آمد، در همان حالت نیمه گریان، چشمها مثل کاسه پر از آب، چیز هایی گفت که آرزو می کردم ای کاش نشنیده بودم، قابل گفتن و نوشتن نیست، همانطور که می شنیدم توی دل صد تا لعن و نفرین نثار آن پدر و مادر نادان او کردم که اینطور با سرنوشت جوان دسته گلی اینچنین بازی می کنند .... بیچاره فکر می کرد، آخر دنیا شده و هیچ راهی هم ندارد دوستش او را به جنگل آورده بود تا کمی با او صحبت کند اما حرفهای او تاثیر چندانی برایش نداشت .... من که تا آن موقع توی دو دلی بودم ...بروم یا نروم ... حرفهای او را که شنیدم یک دل شدم که بمانم و با آن جوان کمی صحبت کنم ...کوله را یک طرف و چوب دستی یا به کوهنوردها پا یارم را طرف دیگر گذاشتم و نشستم ...... هر چه که در آستین داشتم، رو کردم و از هر دری که لازم می دانستم گفتم و گفتم و گفتم .....تا آنکه جوان کمی آرام شد یکی – دو استکان چایی با هم خوردیم و در حالی از بیم و امید از آنها جدا شدم
کم کم به پایین کوه رسیدم، قبل از آنکه برای بازگشت سوار ماشینم شوم، یک نهر کوچکی در مسیر بود چُندلک زدم و نشستم، چند لحظه ای به فکر رفتم ... امروز عجب روزی بود!! جور وا جور آدم و حادثه دیدم عده ای در شادی، قاه قاه می زدند و سرخوش، عده ای در گریه و ضجه، عده ای یقه ی هم چسبیده و مشت بر سر هم می زدند و عده ای دیگر دور آتش بشکن زنان، بزن و بکوب راه انداخته بودند، حکایت امروز من حکایت تمام عمر یک آدم است که همه چیز در آن هست ... حکایت دنیایی که در آن هستیم، آمیخته ای از خوشی ها و سختی ها، مخلوطی از کامیابی ها و نا کامی ها ... وه !!که چه دنیای عجیبی داریم، یاد گفته ی شاعر افتادم
عارفان گویند خوب و بد به دنیا بگذرد / بگذرد، اما چرا بد جمله بر ما بگذرد
در گذشت روزگار افسانه ها گویند لیک / کس نمی گوید که تا کی بی مدارا بگذرد
بی تمنّا یک نفس بر عاشقان نگذشت عمر / مرده دل آن کس که عمرش بی تمنّا بگذرد
وعده امروز و فردای تو ما را خسته کرد / صد چو امروز آمد و مشکل که فردا بگذرد
می توانم بی تو امشب را به روز آرم و لیک / وای اگر بر من چو امشب بی تو شبها بگذرد
وه !چه خوش گفت پیری ز دنیا می گذشت / در گذر ماییم و پنداریم دنیا بگذرد
باری، گذر امروزم مثل گردش یک عمر شد، که گریان ،خندان، رقصان، یقه به دست، نالان، سرخوش، عاقل عابد، مست، شفت و دیوانه خلاصه همه نوع را می شود دید.
این هم از یک روز زمستانی که بر من گذشت ،تا بعد چه بشود، خدا می داند
تحمل!
«من نمیخواهم به دور خانهام، دیواری بکشم و پنجرههایم را بپوشانم من دوست دارم، نسیم تمامی فرهنگهای جهان با آزادی کامل به خانهام بوزد.»
جملهی بالا از مهاتما گاندی (رهبر جنبش استقلالطلبی هند در نیمه اول قرن بیستم) است، علت اینکه در همین ابتدای نوشتهام، به گفتهی گاندی اشاره کردم این بود که بدانیم ملتهای جهان به هر کجا رسیدند، یک علت مهمش این بود که دور و بر خودشان دیوار نکشیدند و اجازهی ورود فرهنگهای مختلف را میدادند، البته بهتر است بگویم، توان و تحمل مواجهه با دیگران را در خود بالا بردند. اما چرا اکنون به این مسئله پرداختم، این ایام که دست به قلم دارم، ماه محرم است و بازار سخن و سخنرانی داغ داغ و هر جایی که چند نفری جمعاند، خطیبی مشغول به صحبت و سخنرانی است این ها همه درست و مهم اما مهمتر آنجاست، به دیگرانی که با ما متفاوتند چه مقدار اجازهی سخن بدهیم!! محفلی را میشناسم که شرکتکنندگانش، کمی، دقت کنید، فقط کمی، با امثال نگارنده متفاوتاند، فکری متفاوت و راه و روشی دیگر دارند، اینکه آنان به صواب و درستی رفتهاند یا نه، کاری ندارم و در جای خود قابل طرح است، راستش من هم به آنان نقدهایی دارم، اما بندگان خدا با هزار زحمت و گرفتاری، خطیبی را از تهران دعوت کردند، شب اول که به خیر گذشت اما آخر جلسه نامهی یکی از مقامات شیر پاک خورده به شکل رسمی به آنان تحویل شد، که حق تشکیل جلسه برای شبهای بعد را ندارند، فکر نکنید در آن جلسه حرفهای ضدامنیت ملی یا بزن و بکوب و رقص و آواز بوده!!... نه... نخیر... در آن جلسه سخنران از دید خود اسلام را تفسیر کرده است، همین مسئله انگیزهام شد دست به قلم ببرم تا چند جمله از اسلام بنویسم، اسلامی که همهی کاسه کوزهها سرش خراب میشود. الآن یاد جملهای از"ولتر"، فیلسوف مشهور فرانسوی افتادم (نقل به مضمون): «من با این حرفی که تو میزنی، مخالفم ولی حاضرم جانم را فدا سازم تا تو حق داشته باشی که حرفت را بزنی.» البته ما که شاید مثل ولتر حاضر نباشیم جانمان را فدای مخالفان کنیم، به این راحتی جان را فدای دیگران، و حتی دوستان، نمیکنیم تا چه رسد به مخالفان!! اما حداقل شایسته است که آنان آزاد باشند زیر یک سقف چند نفری را جمع کنند و حرف خودشان را بزنند، این مسئله به کجای دیانت و امنیت لطمه میزند؟!! گفتم باز هم میگویم، من هم البته نقدهایی به آن دوستان داشتم و دارم، اما حرف و سخن را باید با سخن جواب داد، محدودیت نتیجهی عکس میدهد الآن طوری است که تمام مرزها برداشته شده و هر کسی با فشردن یک دکمهی کوچک با دهها فکر و اندیشه آن ور دنیا آشنا میشود در این دنیای کوچک شده جلوی چه چیزی را میتوان گرفت؟... بله، خودباختگی، تزلزل و سستی هم بد است، تنها راه بالا بردن آستانهی تحمل و غنیسازی فکر و اندیشهی خود است، به خصوص با توجه به اسلام راستین که این همه بر روی تحمل، مدارا و رواداری تاکید میکند. روح ایرانی هر گاه از چشمهی معرفت اسلام راستین سیراب شده رواداریاش صدچندان میشود. جملهی معروف ابوالحسن خرقانی را فراموش نکنیم:
«هر که به این سرا درآید، نانش دهید و از ایمانش نپرسید. چه آنکه بر سفرهی حق تعالی به جان ارزد بر سفره ابوالحسن به نان ارزد.»
حال که ما ایرانیان مسلمان آن روح تسامحگر ایرانی و آئین اندیشهپرور اسلام را داریم، چه شده که چند نفر محدود را در زیر یک سقف کوچک تحمل نکنیم؟ البته ناگفته نگذارم این مسئله ناظر به "عمامه بر سرِ عبا بر دوش" و یا "کت و شلواریِ کراوات به گردن" نیست، بلکه هرکسی که تحمل غیر خود را ندارد، مورد نظر است، حال میتواند از هر صنف و گروهی باشد، بیجهت خط و نشان برای کسی نکشیم، از مشروطه به این سمت همه نوعش را دیدهایم، پس بهتر است فارغ از مباحث سیاسی به اصل مسئله بپردازیم... جای تعارف نیست نان به هم غرض ندهیم و بیدلیل به این و آن نپریم... همه... بله... همه یک جوری آستانهی تحملمان کم است. خوب است توجه شما را به دو نکته جلب کنم، اول اینکه چندصدایی از اساس مایهی رشد است از درون صداهای مختلف میتوان راه درست را تشخیص داد و بهترین را انتخاب کرد. دوم آنکه خداوند گوش و عقل را به ما داده است تا با اولی بشنویم و با دومی بسنجیم اگر بنا باشد که گوش و چشم و عقل را تعطیل کنیم و فقط زیر عَلَم این و آن سینه بزنیم و هیچ از خودمان فکری نکنیم در آن صورت چه تفاوتی با دیگر موجودات داریم؟ جسارت نمیکنم و با چیزی مقایسه نمیکنم!! همین مخالفتها و موافقتها است که فکر جامعه را رشد میدهد بنده بر این باورم خدمتی که منتقدان دین به دین دارند چه بسا ستایشگران نمیکنند!! آنان با نقد و مخالفت خود ما را به فکر کردن وامیدارند تا بهتر فکر کنیم و صحیحتر عمل کنیم، در این صورت آیا شایسته نیست ممنون مخالفان خود باشیم؟ بدون تردید همین است!!
دعوت بی چشم داشت !
گاه، آیه های قرآن نکته های پر نغزی را اشاره می کنند، اگر چندین بار سوره ی" یس "آیه های 20 و 21 را خوانده ایید، یکبار دیگر، اما با دقت بیشتری بخوانید.
" مردی از دور دست شهر ،دوان دوان آمد و گفت
ای قوم من، از رسولان پیروی کنید، از کسانی
پیروی کنید که از شما مزدی نمی طلبند و خود
هدایت یافته اند "
طبق این آیه، در دنیای پر از راهها و اندیشه های گوناگون، مردم از کسانی پیروی کنند که دو ویژگی داشته باشند، اجر و مزدی به خاطر کار خود مطالبه نکنند، مطالبه ی مزد از هر نوعش دعوت کننده را اسیر خواسته های دعوت شدگان خواهد کرد، در این فرض مردمی که بنا است هدایت شوند با بالا و پائین بردن اجر و مزد ،دعوت کنندگان را از فلسفه ی اصلی دعوت خویش دور می سازند، وقتی پای اجر و مزد به میان آمد، این دعوت کننده است که خود را همگام و همسان با مزد دهنده می کند!!
و دیگر اینکه دعوت کنندگان، خود ،می بایست هدایت شده باشند، کسانی که خود در گمراهی اند چگونه می توانند دیگران را هدایت کنند !
کسانی که خود اسیر انواع و اقسام سیاهی ها و زنجیرها هستند، چگونه می توانند پیام آور رهائی و معنویت برای مردم باشند !
آیه ی فوق نکته ی مهمی را اشاره دارد، هدایتگری نمی بایست وسیله ای برای نان طلبی شود، داد و ستدی که در یک سو مذهب و دین عرضه شود و از سوی دیگر اجر و مزد مطالبه و درخواست شود
دین دیگر ست و نان طلبی دیگر / بگذار دین و رو پس نانی !!
......و نیز هادیان جامعه خود هدایت یافته باشند و آراسته ی به آنچه که دیگران را دعوت می کنند
مشکل از آنجا شروع می شود که" من" گوینده و دعوت کننده در گفتار و رفتارم ،هدایت و روشنی نیست، آنگاه بخواهم، که دیگری را راه ببرم ! گردن کج و تسبیح هزار دانه و اشک روان، نه نشان از هدایت، بلکه ممکن است دام شیطان وسوسه گر باشد
دلقت به چه کار آید و تسبیح و مرقع ؟
خود را زعمل های نکوهیده بری دار
حاجت به کلاه برکی داشتنت نیست
درویش صفت باش و کلاه تتری دار
تا خود هدایت نشویم، نمی توان، ادعای هدایت دیگران را کرد، کار خیلی سختی هم نیست که بفهمیم آیا خود، در هدایتیم یا نه! کافی است، یک ساعت در خلوت تنهایی با خود روراست باشیم ،
این را نوشتم تا قبل از هر کسی، این" ناچیز روسیاه "خود با آن عمل کند
محرم آمد!*
ماه محرم آغاز شد و به مانند همیشه در طی قرنها و سالها خیمهی عزاداری برای سرور و سالار شهیدان، امام حسین به پا شد؛ به خصوص در شهری با پیشینهی تاریخی و مذهبی مثل گرگان، سنتهایی در این مناسبت مشاهده میشود که در جای خود جالب توجه هستند.
نهضت امام حسین همچون خورشیدی پرفروغ الهامبخش حرکتهای آزادیخواهانه در طول تاریخ بوده است، در این مسئله نمیتوان شک کرد، لیکن این واقعیت تلخ را هم نمیتوان انکار کرد، حادثهای به این مهمی، گاه تحلیلها و تفسیرهایی از آن میشود و نیز رفتارهایی بروز میکند که تبدیل به «ضد» خودش میشود. تحلیلهای سطحی و عوامپسند و گاه با فاصله زیاد از معیارهای عقلی، بلایی بر سر این مسئله مهم میآورد که به مرور آن را در برخی از جاها تبدیل به وسیلهای برای اختلاف بین فرقههای اسلامی کرده است. اینکه انگیزه امام را از قیامش محدود در مسائل کوچک کنیم، ظلمی مضاعف به آن امام همام است. حادثه کربلا، ارزش این را دارد و در درون خود مایههایی دارد که میتوان از آن درسهای بزرگی گرفت. لذا توجیهی ندارد که آن را در حد کوچکی برای فقط اشک ریختن بسازیم.
البته که هر قلب و دلی و چشمی، محزون و اشکبار از مصیبت های آن امام مظلوم است لیکن نادیده گرفتن آن همه مایههای عدالتطلبانه و آزادیخواهی امام حسین و تمرکز بر فقط مسائل عاطفی و احساسی، رویهی درستی به حساب نمیآید. افزون بر اینکه امام حسین، یک شخصیت تاریخی نیست که رفتار او به تاریخ پیوسته باشد؛ برخی او را به گونهای مطرح میکنند که گویی «همان، بود و تمام شد» آنگاه در تفسیر حرکت امام نشانیهای غلط میدهند. بد نیست به چند نمونه اشاره کنم:
امر به معروف و نهی از منکر، اساس بنیادین قیام امام حسین است، بارها خودش با بیانی روشن انگیزه خود را انجام وظیفه دینی امر به معروف و نهی از منکر اعلام کرد. «ابن عساکر» از مورخان صدر اسلام سخنانی از امام در دو سال قبل از خلافت یزید نقل میکند، در خطاب به عالمان دینی آن عصر که چرا در مقابل ظلم و ستم بنی امیه نهی از منکر نکرده و سکوت میکنند. نکته مهم این است که از دیدگاه امام حسین منکری بزرگتر از «سلطه جابرانه» نیست لذا امام، مستقیم به سراغ علت همه نابسامانیها و مادر همه منکرات میرود. منکرات کوچک و بزرگ زاییده «منکر بزرگی به نام «قدرت نامشروع»اند. متاسفانه مسئلهای که از آن غفلت میشود این است که گاه آنچنان از این اصل مهم دینی، تفسیر و تحلیل غلط میشود که برخی رفتارهای شخصی کوچک هر چند غیرشرعی، را «منکر اصلی» معرفی میکنند لیکن به عمد یا سهو منکرات بزرگی همچون ظلم اجتماعی، تبعیض، لکهدار ساختن شخصیت انسانها، نادیده انگاشته میشود! و به راحتی از کنار آنها میگذرند!
نکته مهم دیگری که متاسفانه از آن غفلت میشود، ضرورت همانندسازی خود با افکار، اندیشه ها و رفتار امام حسین است. چرا که در غیر این صورت، هر نوع رفتاری از عزاداران، از دام ریا، تظاهر و تزویر در امان نخواهد بود. چگونه می توان باور کرد، کسی که در زندگی فردی یا اجتماعی، سیاسی اش ظلم به دیگران رویه رایج او شده است، با «توسل به امام حسین» بدون تغییری عملی در خود، امکانِ بخشش را برای خود فراهم سازد؟! چگونه می توان پذیرفت انسانی را که در عرصه فکر و عمل بیشترین فاصله را از امام حسین دارد، فقط با ریختن چند قطره اشک بدون دست شستن از رویه خود، بهشت را برای خود خریداری می کند؟!! بله، توسل به امام حسین میتواند انسان را در پیمودن راه کمال یاری رساند لیکن این بدان معنا نیست هرگونه که هستیم همانگونه بمانیم. آنگاه با اندکی ورد و ذکر و اشک، اصلاح شویم!!
روند اصلاح باید از درون به برون باشد ابتدا باید اندیشه و احساس خود را تغییر داد و اصلاح کرد تا آنچه که در دورن هست به برون ترواش کند؛ هر نوع برون نگری بدون توجه لازم به درون، رفتار انسان ها را ریایی و متظاهرانه خواهد کرد. عزاداری برای امام حسین اگر زمینه ای برای طرح تحلیل های سطحی و یا ابزاری برای رقابت های قومی و قبیلگی و چشم و هم چشمی های کودکانه بگردد؛ به هیچ وجه اثر مطلوب خودش را نخواهد داشت.
نگاهی به برخی از محفلهای عزاداری بکنید، از گفت و گوهای سازنده که خبری نیست، عده ای میآیند، مینشینند، میخورند و میروند، همین و بس. تازه بدتر از این در برخی محافل دیگر است. بله هر قلب و دلی و چشمی، محزون و اشکبار در مصیبت های امام حسین است، این، صحیح، لیکن حرکت های عجیب و غریب و افراطی هیچ توجیهی ندارد، یکی، قلاده به دور گردن خودش می اندازد، دیگری سر و صورت خود را خونآلود میکند، و یا دیگری با زنجیرهای خاردار بر سر و گردن خود میزند و... جای تردیدی نیست که اینگونه رفتارها، منزلت و جایگاه شیعه را کاهش داده و وسیلهای برای طعن و کنایهی دیگران بر اسلام خواهد شد. مضمون بعضی از اشعار و نوحه را ببنید! نهضت امام حسین مملو از مضامین بلند عرفانی، حماسی و انسانی است و آن وقت عدهای از قد رعنا و چشم زیبا شعر ساختهاند!
آه، چه تاسفی بالاتر از این که درسهای انسانساز امام حسین در قالب تحلیلها یا اشعار و نوحههای سطحی به مردم عرضه شود؟! نگارنده که گاه از شدت این تاسف بر امام حسین میگرید! ظلم مضاعفی که این بار از ناحیه شیعیانش به او روا میرود! حتی همان جنبههای احساسی و عاطفی را میتوان آمیخته با مسائل اصلیتر در قالب نوحه و شعر به دیگران عرضه کرد؛ متاسفانه در برخی محفلها اینگونه هم نیست. مایه های بلند و ارزشمندی، در حادثه کربلا وجود دارد که این مقال مختصر مجال ذکر آن نیست؛ هر یک از آنها میتواند دستمایه خوبی باشد، لیکن پرداختن به بیان های تکراری، بدون برداشت های تازه و منطبق با زمان و بدون نوآوری در تحلیل و نوحه و شعر، متاسفانه این حادثه مهم را از کارایی خودش دور می کند. آیا عالمان و مبلغان دینی نمی بایست بیش از این به طرح این دغدغهها بپردازند؟ پاسداشت حادثه کربلا نه فقط در حفظ روند سنتی آن بلکه آسیبشناسی و آفتزدایی نیز ضرورت انکارناپذیری است.
خداوند ما را از «پیروان آگاه» اهل بیت قرار دهد.
روضه خوان
چندی پیش مقاله ای از این قلم منتشر شد که در آن نظراتی از این "ناچیز" آمده بود ،یک نفری که گویا توان شنیدن سخنی غیر از حرف خود را نداشت، زبان به طعن گشود و برایم پیغام فرستاد، که" فلانی" را بگویید، بهتر است، روضه خوانی اش را کند، تو را چه به این حرفها ؟!!...
پیام آن دوست که به من رسید، ایام محرم شروع شده بود و بهانه ای شد، تا دست به قلم ببرم ... الآن که مشغول نوشتن شدم، تازه از مجلس روضه خوانی آمده ام صبح زود ماشین را روشن کردم و مانند همه ساله در طول دوازده سال گذشته کله ی صبح، خانه ی" علاالدین" رفتم تا منبری بروم و یادی از امام حسین کنم، و اکنون برای آن دوست و دیگران که گاه مرا طعن می زنند که تو را چه به این گنده گوئی ها و یا برخی دیگر از موضع دوستی به قول خود، می خواهند، تکریمی کنند، به من می گویند ...تو ؟!!...تو؟!!....توئی که با دانشجو جماعت سر و کار داری و سالهاست در حوزه تدریس می کنی ...تو را چه به روضه خوانی ؟!!....
بله ... من به هر دو دسته از دوستان چه آنان که تکه انداز و ُلغز پرانند و یا دیگرانی که از موضع تکریم به من روسیاه آنگونه سفارشم می کنند ... یکی به روضه خواندن و دیگری به نخواندن !!....با صدای رسا می گویم، که اگر روضه خوان های امام حسین این افتخار را به من بدهند ،که داخل جمعشان باشم، افتخار بزرگی برای من است اگر بپذیرند که با گوشه ی عبایم خاک نشسته بر نعلین شان را پاک کنم، بسی سعادت برای من ! حاضرم، همه چیز داشته و نداشته ام را بدهم به عوضش امام حسین من را روضه خوان خود بداند، من یک روضه خوانم و به آن افتخار می کنم ...اما ...اما روضه خوان کدام امام حسین!! .....کدام امام حسین؟!!..... مگر چند امام حسین داریم ؟!!
تعجب نکنید، ما چندین امام حسین داریم ... من روضه خوان همه ی آنها نیستم ... یکی، آن امامی است که رفت و شهید شد تا اگر ما دنیائی گناه داریم چند قطره اشک بریزیم تا بخشیده شویم و بعد همانی باشیم که بودیم !....یکی دیگر آن "امام حسین" ی است که گریه بر او خمودی ، خموشی و سکوت است، فقط آه و اندوه هست و بس، این امام حسین فقط همین را می خواهد نه بیشتر ... یکی دیگر آن" امام حسین" ی نه در دسترس انسانها و نه برای اینکه در عمل و اندیشه همچون او باشیم، فقط آمد تا پیروانش سیاه بپوشند !!. گریه کنند تا بخشیده شوند! همین،.. نه بیشتر ...... یکی دیگر آن" امام حسین" ی با چهره ای مظلوم شایسته ی دلسوزی ... همه ی درها بر او بسته... در بیابانی بین دشمن به دام افتاده و به ناچار تن به جنگ داده .....نه .....نه ....من روضه خوان این "امام حسین" ها نیستم
من روضه خوان" امام حسین" ی هستم که در کربلا بود نه آن" حسین"ی که برخی از ما در ذهن داریم
من روضه خوان" امام حسین" ی هستم که خود را فدای دین کرد نه آنکه دین را فدای خود! حکومت و قدرت برایش" اصل" نبود تا همه چیز را برای آن قربانی کند قداست دین" اصل" بود و بس... هر چند خود به زحمت افتد، از این روی به هنگام حج همه رو به سوی مکه دارند ، اما فقط اوست که بیرون می آید
- محمد حنفیه : ای فرزند رسول خدا اکنون که همه به مکه می آیند بهتر آن است در جوار خانه ی امن خداوند بمانی
- امام :خیر، حکومت قصد جان من را دارد، نمی خواهم با ریخته شدن خونم حرم الهی هتک حرمت شود
این امام حسین جان بر سر عقیده گذاشت نه عافیت طلب بود، نه توجیه گر، و نه ترسو، هنگامی که فهمید از او برای یزید بیعت می خواهند، شبانه و هراسان از مدینه بیرون نرفت شجاعتش نه در بازوان پرتوان او و نه در تیزی تیغ شمشیرش بلکه در حق گوئی اوست، به صراحت مخالفت کرد و روز روشن از مدینه بیرون آمد
" امام حسین "ی که من روضه خوان اویم، ظلم و بیداد حاکم را " منکر اصلی "دانست، آن زمان که همه ساکت بودند، در" منی" همه را جمع کرد و ستم حکومت را یک به یک بر شمرد
" .... کسانی بر ما حاکمند که فضیلتی در آنان نیست ... ستمدیدگان در رنج .... و صاحبان زور و زر در امانند ..."
من روضه خوان" امام حسین" ی هستم، که به ویژه خواری و امتیاز طلبی تن نداد فرزندان صحابه بر تخت روان سوار و از گذشته ی دینداری خود توشه ی دنیائی می طلبیدند، در آن حال امام وظیفه ی خود را نه روزه و نماز بلکه قیام علیه ظلم و ستم می دید
من روضه خوان، امام حسین" ی هستم که امام کلام سخن و منطق بود صحنه ی روز عاشورا را مروری کنید، دشمنانش شمشیر به دست مقابل او صف کشیده اند ..... و او همچنان .....تا آخرین لحظه ها .....سخن می گوید و استدلال می کند او امام سخن بود ... عجبا!! که زیر برق شمشیرها همچنان سخن می گوید ....فقط موقعی دست به شمشیر برد، که خواست از خود و خاندانش در برابر هجوم شب پرستان نادان دفاع کند
من روضه خوان" امام حسین" ی هستم که گوشش برای شنیدن هر سخنی آماده بود، مهر و محبت او آماده ی پذیرای هر کسی حتی اگر مثل حر بن یزید ریاحی راه را بر او بسته باشد، برخی حرف و سخن بر خلاف اعتقاد خود را که می شنوند همچون کوره ای از آتش بر افروخته می شوند و گو اینکه گوینده ملعون ابدی و مخلود در آتش است!! .... و البته نام این برافروختگی را" غیرت" می گذارند .....
وه!! چه غیرتی بالاتر از غیرت امام حسین، که دین خواهی او آمیخته با گذشت و مهربانی بود
من روضه خوان امام حسین ی هستم که شب عاشورا در اوج نیاز به همراه وهمگام صادقانه از یارانش خواست که او را تنها گذارند، چهره ی دین را آمیخته ی با ریا، تزویر، دروغ و مرید پروری نکرد
او پیروانی آگاه و انتخابگر می خواست نه مطیعان نادان سینه چاک متعصب !! از این رو گفت :
" ... هر که می خواهد بر گردد، پس برگردد از طرف من مانعی نیست "
من روضه خوان امام حسین ی هستم که بر مسئولیت انسان تاکید می کرد به خصوص آنجا که پای عالمان دین در میان باشد، انزوا عافیت طلبانه، سکوت تایید گرانه ، و دینداری دنیا زده هیچکدام را شایسته ی آنان نمی دانست، سخنان او را در" منی "مرور کنید
من روضه خوان امام حسین ی هستم که دریائی از عشق و عرفان بود یکه و تنها که روی زمین افتاد رو به آسمان کرد
- خدای من راضی به رضای توام
و به هنگامی که بارانی از تیر بر سرش می بارید به نماز ایستاد
- خدای من ....ای خدای آسمان ها و زمین ...فقط تو را می پرستم و از تو یاری می طلبم
عاشق خدا بود و عاشق بندگان خدا دل در گرو خدا داشت و دین مداری اش رنگی جز رنگ خدا نداشت عشق به او معنا می شود
عطار به ما سر گشتگان می گوید :
در عشق اگر جان بدهی جان این است / ای بی سرو سامان سر و سامان این است
گر در ره او دل تو دردی دارد / آن درد نگه دار که درمان این است
........ فدایش شوم .
در دل من چیزیست، مثل یک بیشه ی نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
دورها آوائی است که مرا می خواند ...
امشب، بیستم دی ماه 68، وارد چهل و دومین سال عمرم شدم، چهل و یک سال گذشت ...چهل و یک سال ! ... کم نیست !... برای اینکه بهتر بفهمم چه تعداد سالهایی گذشته، کاغذی گرفتم و برای تک تک سالها عددی گذاشتم ... وای خدای من ! ... از 1345 تا 1386 ... چقدر زیاد است!! و چه زود گذشت! وقتی روی کاغذ می آوریم، تازه می فهمیم که چه خبر است، چهل و یک سال از لحظه ای که به قول جمالزاده به خشت افتادم، گذشت، وقتی نگاهی به عددهای روی کاغذ کردم، کبوتر خیال را در ذهن پرواز دادم تا مروری کنم بر هر آنچه که گذشته است، از این روی مثل همیشه خلوتی کردم و قلمی به دست گرفتم تا احساس خود از گذر عمر را برایتان بنویسم
رودخانه ای خروشان که کنارش بایستی و گذرش را ببینی، گذر عمر را باید اینگونه دید ،چهل سالگی، بهترین فرصت برای تماشای گذر عمر است. " ایستگاه چهلم" که رسیدی نگاهی کن که " این قافله عمر عجب می گذرد !"
گو اینکه در چهل سالگی سر قله رسیده، نگاهی به پایین می کنیم که چگونه بالا آمدیم " من " ی که سال اول بعد از چهلم را پشت سر گذاشتم و وارد سال دوم شدم توی سرازیری بعد از صعودم ! حالا چه وقت امروز یا فردا باید جل و پلاسم را جمع کنم و بروم معلوم نیست و فقط خدا می داند
شیخ اجل سعدی شیرین سخن به پنجاه که رسید اینگونه گفت :
هر دم از عمر می رود نفسی / چون نگه می کنم نماند بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابی / مگر این پنج روز در یابی
خجل آن کس که رفت و کار نساخت / کوس رحلت زدند و بار نساخت
خواب نوشین بامداد رحیل / باز دارد پیاده را زسبیل
هر که عمارتی نو ساخت / رفت و منزل به دیگری پرداخت
وان دگر پخت همچنین هوسی / وین عمارت به سر نبرد کسی
عمر می گذرد، بسان گذر ابرها، روزهای تلخ و شیرینش، همه اش می گذرد، البته در این گردش ایام انسان دو عمارت را همزمان می سازد، عمارتی از سنگ و چوب و آجر می سازد تا در آن زندگی کند، چند صباحی بماند و آنگاه به دیگری واگذارد، این، همان عمارتی است که در فکر نقش و نگار آنیم ! دائم می دویم که دل چسب تر و زیباترش بسازیم ... و اما عمارتی دیگر هم ساخته اییم که همیشه همراه ما می ماند، تک تک رفتار و گفتارم مثل آجری روی آجری دیگر بنائی شده اند، زشت یا زیبا ! این عمارت با دانه دانه خصلت هایم و تک تک رفتارم ساخته شده است،... خودم، ساخته ام و برای همیشه در آن می مانم، این همان چیزی است که به قول قرآن کریم دور گردنم افتاده و رهائی از آن ندارم
الآن که وارد چهل و دومین سال عمرم شدم، کف دستم چیست ؟... هیچ و هیچ ... چه ساخته ام ؟ ... آبادی یا ویرانه ؟ ... چند روز است، این سوالها را خیلی از خودم داشتم، هر سال که به ایستگاه سالگشت تولد می رسیم جای همین سوالها هست که از خود بپرسیم چه کرده اییم ؟
عمر برف است و آفتاب تموز / اندکی مانده و خواجه غره هنوز
آفتاب تموز همان آفتاب داغ تابستانی است که عمر مثل برف سریع مقابلش آب می شود گذر عمر اینگونه است
بد نیست در این خصوص دو نکته را برایتان بگویم :
گاهی پیش خود فکر می کنم، تلخی هایی که در گذر عمر می بینیم لطف زندگی است، سختی هایی که ما را می آزارند اما لذت هایی هم برایمان به همراه دارند، مهمترین لذتش این است که معنای گشایش را بهتر می فهمیم، گاهی سختی ها ما را متوجه جوهر درونی وجود خود می کند
ما آدمها مثل چائی کیسه ای هستیم که تا داخل آب داغ نیافتیم جوهر وجودمان معلوم نمی شود !!
و اما نکته ی دوم، وقت هایی شده در خلوت تنهائی، خواسته ام ، که کارهای به اصطلاح خوب خودم را بشمارم ... یک، دو ،سه ... کارهایی پر سرو صدا ... که بله ... من چه ها که نکردم ... اما وقتی به عمق آنها نگاه کردم چیز قابل عرضه ای ندیدم، مستی و عشق و اخلاص کو ؟ ... راستی و پاکی و صفا کو ؟ ... تازه گیرم که هزار کار نیکو کردم اما ناگهان یک عمل نکوهیده همه را آتش زد !! لباس مندرس و تسبیح هزار دانه و لباس وصله دار که نشد، توشه ی را ه !!
دلقت به چه کار آید و تسبیح و مرقع ؟ / خود را زعمل نکوهیده بری دار
حاجت به کلاه برکی داشتنت نیست / درویش صفت باش و کلاه تتری دار
سختتر از همه اینکه من و امثال من لباسی به تن داریم که مردم انتظار دارند همانی باشیم که نشان می دهیم، حالا اگر" نمودم "بهتر از" بودم" باشد چه کنم ؟!!
این مشکل، خیلی مرا مشغول خود کرده است، از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان که به نظرم ،همه ی ما در گذر عمر یک طوری عادت داریم تظاهر به آن چیز هایی که نداریم و نیستیم ،کنیم، البته جسارت به کسی نباشد، کم و بیش همگی گرفتار همین مسئله ایم، علتش چیست، بماند، اما خدا کند، راه نجاتی داشته باشیم، راستش من که مانده ام، چه بکنم و چگونه خلاص شوم ؟!!! جز اینکه به خودش پناه بریم و راه از او بجوییم، چه خوب گفته، مولایمان علی علیه السلام که " چاره فقط فرار به سوی خداست "
قدرت – نابردباری
تئودور راکیس، آهنگساز معروف و آزادیخواه نامدار یونانی، در خاطراتش به نکته ی شگفت انگیزی اشاره می کند :
"... در یک خانه ی تیمی، ما چهار نفر بودیم که زندگی مخفی چریکی داشتیم و با هم زندگی می کردیم، در یک اتاق با هم غذا می خوردیم، با هم بحث می کردیم، تا اینکه یکی از ما به عنوان مسئول بقیه انتخاب شد، اول از همه اتاقش را جدا کرد، ما سه نفر در یک اتاق بودیم، او هم در یک اتاق دیگر غذایش را جدا کردو باید برایش غذا می بردیم، روزی به من گفت : "فلانی" مسئله دار شده! منظورش یکی از اعضای تیم بود، در مورد تسویه اش چه نظری داری !! "
باری، سوال جدی ای در اینجا مطرح است، که چه نسبتی بین قدرت و نا بردباری است ؟ هنگامی که در حاشیه ایم، شاید اندکی توان تحمل هم را داریم و یا حد اقل اظهار می کنیم که کاری به کار هم نداریم ! اما همینکه بر اریکه نشستیم و چربی و گرمی آنرا چشیدیم، یک به یک شروع به حذف و به اصطلاح پاکسازی دیگران می کنیم ! این یکی به علتی و آن دیگری به بهانه ای ... خلاصه برای حذف و کنار زدن ، بهانه دم دست است و همیشه پیدا می شود !! نیازی به جستجوی زیادی نیست، مهمترین بهانه ی حذف " تفاوت " است، همینکه، متفاوت باشد، بهترین دلیل برای حذف خواهد بود، این یک واقعیت است که هر گاه قدرت در پستو ها و گوشه های تاریک لانه کند و به دور از نظارت دیدگان تیز بین، همین می شود که هر روز می گذرد در هر ایستگاهی عده ای را پیاده می کند
راستی این نابردباری ریشه در چه دارد ؟ درمانش به چیست ؟ برخی حتی آن موقع هم که قدرتی نیز ندارند، نسبت به "متفاوتان" نابردبارند !! چه رسد به اینکه صاحب قدرت و " خدم و حشم " ی شوند !! ریشه اش چیست ؟ و چه وقت درمان می شود ؟ گاهی فکر می کنم شاید پایین بودن آستانه ی تحمل جزء جدا نشدنی قدرت است اما می بینم که در تاریخ البته هر چند اندک، اما بوده اند بهره مندانی از قدرت که همچون دریا ظرفیت داشته اند و نیز حاشیه نشینانی آنچنان تنگ نظر و متعصب که هیچ چیز غیر خود را تحمل نمی کردند پس علت را باید در جایی دیگر جستجو کرد
شاید،" دیوی "در همه ی ما نهفته و خفته است که گاه بیدار می شود و ما را به خود پرستی و نابردباری دعوت می کند، چه در قدرت باشیم یا نباشیم، مشکل در این دیو خفته در وجود مان است که در هر عصر و زمانی به شکلی رخ می نمایاند
چه زیبا گفته حضرت مولوی که :
نفس، اژدر هاست او کی مرده است ؟
از غم بی آلتی افسرده است
گر بیابد آلت فرعون او
که به امر او همی رفت آب جو
آنگهان بنیاد فرعونی کند
راه صد موسی و صد هارون زند
آتشت را هیزم فرعون نیست
زانکه چون فرعون او را عون نیست
عمامه گذاری !
امروز چند نفری در حوزه علمیه امام خمینی (ره) گرگان، عمامه گذاشتند، خیلی از مردم در اینکه داخل حوزه چه خبر است و چه می گذرد، اطلاعی ندارند، چه رسد به اینکه بدانند، که یک طلبه چه زمانی صلاحیت عمامه گذاشتن را پیدا می کند؟!! بندگان خدا، حق دارند که ندانند چه خبر است، البته عمده ی مشکل هم بر می گردد به خود ما، آنقدر دور و بر، بعضی از ما ،دربان و حاجب است که کمتر کسی حال و حوصله ی نزدیک شدن به ما را دارد، بعضی دیگر که دم دست ترند ،رفتار و گفتارشان به هر حال افراد به خصوصی را جلب و جذب می کند و قشر های مختلف مردم رغبتی برای ایجاد ارتباط پیدا نمی کنند گاهی هم آنچنان "حریم" نگه می داریم، که گویا دیگران باید با فاصله ی چند متری از ما گذر کنند!! این" دیگران "هستند که باید به دیدن ما آیند ،ما را ببینندو خبر ما را بگیرند و اما ما مسئولیت و وظیفه ای برای پا پیش گذاشتن نداریم!! متاسفانه این روحیه در برخی افراد، آن زمان پر رنگتر می شود که سطح سواد و درس شان بالاتر می رود!!
گاهی در ایجاد" ارتباط کلامی "هم مشکل داریم، صحبت که می کنیم، یا مطلبی را می نویسیم با کلمه های قلمبه، سلمبه و یا خیلی عربی نویسی و پیچیده گفتن و نوشتن، طوری که باعث می شود مردم اصلا نفهمند که چه می گوییم!!! فقط گوش می کنند و چیزی هم نمی گویند! عجیبش این است که بعضی از همان مردم این نوع مغلق گویی و مبهم نویسی را هم به پای فضل و دانش فرد می گذارند!
البته انصاف این است که کم نبودند و نیستند، کسانی که هیچگاه خود را از مردم جدا نکردند و همچنان در بین مردم ماندند، چند سال پیش به اقتضاء شغلم به روستائی رفته بودم، که خیلی دور دست بود و امکانات کمی داشت ،طلبه ی جوانی را دیدم که مردم ،پیر و جوان مثل پروانه دورش بودند، از بس با مردم ندار بود ،همه عاشقش بودند، وقتی دیدمش، خیلی خوشم آمد، بی سر و صدا، در یک روستای دور افتاده آنچنان تاثیر گذار بود که برابری می کرد با صد تا آیه الله که با سلام و صلوات این ور و آن ور می روند
...... بگذاریم و بگذریم... بنا من اشاره به جنبه های "اخلاق رفتاری" نبود ،در این خصوص بعد می نویسم، الان فقط می خواستم به بهانه ی عمامه گذاری تعدادی از طلبه ها به چند نکته اشاره کنم امید وارم، قبل از همه، خود من که کوچکترین، هستم به آن نکته ها توجه کنم
سعدی شیرین سخن به مسئله ی مهمی اشاره دارد:
" دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فائده کردند، یکی آنکه اندوخت و نخورد
و دیگر آنکه آموخت و نکرد "
علم چندان که بیشتر خوانی / چون عمل در تو نیست ، نادانی
نه محقق بود ، نه دانشمند / چار پایی بر او کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر / که بر او هیزم است یا دفتر
حرف درستی است، وقتی بنا است، آنچه که می خوانیم، خود عمل نکنیم، فقط حمال علم می شویم و بی فائده و سود برای خودمان !!
آنچه که به ذهن می سپاریم و به زبان می آوریم و یا دهها و صدها کاغذ را سیاه می کنیم و کتاب می نویسیم و یا دیگران را موعظه و نصیحت می کنیم چه مقدار در خود ما اثر می گذارد و ما را تغییر می دهد ؟!!
شب نگردد روشن از وصف چراغ / نا فروردین نیارد گل به باغ
تا ابد صوفی اگر هی هی کند / تا ننوشد باده کی مستی کند ؟
باری درست است که مردم خواهان طلبه ی با سوادند اما به نظرم طلبه ای که به آنچه می گوید و می داند، عمل می کند، هر چند دانسته هایش اندک هم باشد، مردم بیشتر می پسندند ، عمل کردن به آنچه که می دانیم، مردم را بیشتر نزدیک می کند ،به آنچه که دعوتشان می کنیم، وقتی ببینند خدای نا کرده حرفهایی می زنیم که خود عمل نمی کنیم، باورشان به اصل مسئله هم سست می شود.
این از یک طرف و اما از طرف دیگر، نباید تصور کرد، وقتی این عمامه، روی سرم آمد، پس "دانای دنیا "منم و از همه چیز و همه کس بی نیاز ! نخیر!! این طور نیست !با این وجود که راه درستی را برگزیدیم اما هنوز اول راهیم، باید از خیلی چیز ها گذشت تا به چیز هایی برسیم
عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست / گر کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
شرط عقل این است که تعصب و غرور را کنار بگذاریم، علم آموزی با "تعصب و غرور" جور نیست، اینکه تصور کنم، از همه برترم، همه به من محتاجند و من بی نیاز از همه و اگر چیزی هم نمی دانم، سختم باشد که از اهلش بپرسم، این تصور غلطی است! همین تصور باطل مانع رشدمان خواهد شد ،
گاهی برخی افراد گمان می کنند، قطب عالم امکانند !! در مرکز دنیا نشسته و همه چیز دنیا در دانسته ها ی آنان ،خلاصه می شود ... اینطور نیست دنیا خیلی بزرگ است، خیلی چیزها است که ما نمی دانیم و باید بدانیم ما فقط ذره ی کوچکی از این دنیای بزرگیم، ذره ای که با اتصال به دیگران معنا پیدا می کند، باید خیلی جا ها سر کشید و بفهمیم که چه خبر است، حرفهای جدید، نظرات مختلف، دیدگاههای مخالف و پدیده هایی که ما را به فکر و حرکت وا بدارد ، همه ی دنیا در حجره ی کوچک و چهار دیواری مدرسه ی علمیه محدود نمی شود، امتحان کنید، یک دگمه ی کوچک کامپیوتر را فشار می دهید با دنیایی از اندیشه ها و فکر ها از همه ی اطراف کره ی خاکی مواجه می شویم شایسته است خود را برای مواجهه با این اندیشه ها ی گوناکون آماده کنیم به آنچه که می دانیم و داریم، قانع نباشیم، وقتی دنیا دیده شدیم، فکر و اندیشه هم باز می شود و آن وقت اسیر تعصب و تنگ نظری نخواهیم بود ،یکجا نمانیم و بسنده به داشته ها نکنیم و آنچه که داریم را آخر دانسته ها ندانیم !!
چه شکر ها ست در ین شهر که قانع شده اند
شاهبازان طریقت به مقام مگسی
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
خودم، گاه که یاد این سروده ی حافظ می افتم، آنچنان شوق پیدا می کنم، که دلم می خواهد هر چه غیر از درس و بحث و آموختن است را بر خودم حرام کنم !!
عین القضاه همدانی عاشق و دل سوخته ای که خوب است بیشتر بشناسیمش می گوید :
" چون روی، رسی و بینی و هرگز تا نروی، نرسی "
مسئله ی دیگری که البته خیلی مهم است بالا بردن آستانه ی تحمل در برابر اندیشه ها و گفته های دیگران است الان که عمامه روی سرم آمد، باید طوری شوم، که تحمل شنیدن حرفهای دیگران در من بیشتر شود اگر بنا باشد تا حرف یا سخنی بر خلاف فکر و سلیقه ی خود شنیدم، بنا بر داد و فریاد بگذارم و وااسلاماه ... وادیناه ... سر بدهم ... که ای مردم دیدید چه شد،... اسلام از بین رفت...دین از بین رفت ... آن وقت هی با یک دستم بزنم توی سر دیگری و دست دیگرم روی سرم باشد و ننه من غریبم سر بدهم ........ این روش ها نتیجه نمی دهد، دورانش سر آمده است ، شاید در بین مردم بی اطلاع نتیجه ای دهد، اما در دنیای امروز باید منطق و استدلال داشت .
متانت، وقار، آرامش، تحمل ،سعه صدر، منطق و استدلال عقل پسند، این ها ،چیز هایی است که با عمامه گذاشتن باید در ما تقویت شود، امام علی علیه السلام ، می فرماید که" نصف عقل در نادیده گرفتن عیب دیگران و نصف دیگر در تحمل آنان است" !
همین ! شاید همینقدر کافی باشد، تا خود نگارنده نیز بیدار شود و بی راهه نرود !
تار موئی، نقش دستی، شانه ای !
این روزها، دلم گرفته است، مثل اینکه کسی توی مشتش فشار می دهد ؛ ول بکن هم نیست، هوای گریه دارد، اما چشم یاری اش نمی کند، یاد مرگ عزیزی افتادم، مرگی که از او فقط، تار موئی، نقش دستی، در بر آینه ای، برایم به جای گذاشته است، به قول فروغ فرخزاد :
در اتاق کوچکم پا می نهد / بعد من با یاد من بیگانه ای / بر آینه می ماند بجای / تارموئی نقش دستی شانه ای
همین بهانه ای شد، تا از مرگ بنویسم،... همان روزی که هر دم به آن نزدیکتر و نزدیکتر می شویم
مرگ من روزی فرا خواهد رسید / روزی از این تلخ و شیرین روزها
مرگ، پایانی برای همه چیز است و شروعی برای چیزهای دیگر، پایانی برای همه آن چیزها ، که فراهم کرده اییم ،ساخته اییم، بافته اییم و برای آنها جان کنده اییم،...و خط قرمزی بر روی همه ی آنها ... و مهر "باطل شد " تق می خورد، ته همه ی آنها، محکم، که دیگر پاک هم نشود، فقط خودم می مانم و خودم، با آنچه که خود، از خودم ساخته ام
می رهم از خویش و می مانم زخویش / هر چه بر جا مانده ویران می شود
و اما بعد "من " چه می ماند به جای ؟ کوچه ها، خیابانهاو آدمها همان هستند، که بودند، همچنان می گردند و می چرخند، آنگونه که قرن ها می گردیدند و می چرخیدند و این ما انسانها می آییم و می رویم و جز مشتی از خاک چیزی از ما به جای نمی ماند
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین بس چو نباشیم ، همان خواهد بود !
البته ... نه ... افسانه هایی هم از نام و ننگ همچنان بر جاست، به نیکی یا به زشتی یادمان می کنند
در حالی که روحِ من ،همچون بادبان قایقی کوچک در افق ها دور و پنهان می شود، اما بعد من جای پائی می ماند به جای، دانه تسبیحی، شانه سری و یا قلم و کاغذی همین و بس !
آه از این دنیا و گذرش !
چه زود می گذرد و چه غافلیم !
لحظه به لحظه نزدیکتر می شوم "ها " همین "آن " که گذشت، چند گام نزدیکتر شدم و ناگهان ...
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود / من تهی خواهم شد از فریاد درد
خوبی مرگ این است، که انسان را از سوزش درد خلاص می کند ،هیچ می دانید که درمان بعضی درد ها فقط مرگ است؟! آن درد ها پایانی جز مرگ ندارند!
سنگینی ظلمت شب یکی از آن درد ها است، وقتی نتوانی حتی " آه " بکشی و سنگینی سیاهی شب را روی سینه ات احساس کنی در آن حال است که زیر زمین را بر روی آن ترجیح می دهی !!
... وه ، که چه بد می شد، اگر مرگ نبود !
مرگ چیزی جدای از وجودمان نیست، آنچه که در درون ساخته اییم، آشکار می شود، آنچه که اکنون همراه ماست، با همین دست ها، پاهها و نگاههای خود ساخته اییم، نمایان و آشکار می شوند بهشت و جهنمی در پس این مرگ در آن دور، دور ها نیست، که ما را آنجا برند!! بهشت و جهنمی که خود در درون ساخته اییم ،رخ می نماید! پرده ها کنار می روند، آینه ای می گذارند، تا آنچه که خود هستیم را به ما نشان دهند
بیرون ز تو نیست ، هر چه در عالم هست
از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
... مرگ، برگ درخت وجود انسان است . آنگونه که خود را ساخته اییم، بد یا خوب، نتیجه اش همان می شود که در مرگ می بینیم، از این روی مرگ هر کس همان رنگی دارد ،که زندگی اش داشت، از درخت انگور نمی توان انجیر انتظار داشت، درخت انگور انگور می دهد و از نهال انجیر باید انجیر را انتظار کشید! می خواهی ببینی مرگت و پس از آن چگونه است؟ زندگی ات را بنگر که چگونه است! چیزی از بیرون بر انسان تحمیل نمی شود، چه خوب گفته، حضرت "مولوی" حسن ختام نوشته ام، همان باشد
مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست / آینه ی صافی یقین همرنگ دوست
ای که می ترسی ز مرگ اندر فرار / آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار
زشت ، روی تست ، نی رخسار مرگ / جان تو همچون درخت و مرگ ، برگ
از تو رسته است ، ار نکوی است ار بد است / نا خوش و خوش هر ضمیرت از خود است


