تبليغاتX
نگاه نو

عاقبت تندروی !!

    داستانی که می خواهم برای شما بنویسم، سرگذشت واقعی آقای "دکتر" ی است که به تازگی بیشتر شناختمش، مدتها در این فکر بودم که چگونه می شود، چهره ی آدمهای متظاهر، سالوس و ریاکار را به تصویر کشاند، تا اینکه با سرگذشت آن آقای دکتر آشنا شدم و قلم به دست، گوشه ای نشستم تا چند سطری بنویسم

     ببینید!! آدم هایی که با ریز و درشت زندگی مردم کار دارند و مُدام به این و آن گیر می دهند و به قول خود مُچ گیری می کنند ،چه سرنوشتی در انتظار آنان است و دست تقدیر روزگار آنان را به چه سمتی می کشاند!!

                             ***********************

                                    ( پرده اول )

          ...........بیست و پنج سال پیش !!

               هوای گرم و شرجی خوزستان در بیمارستانی زوار در رفته و بی تجهیزات ،که آه و ناله از در و دیوار آن بلند است، دو – سه پزشک و چند پرستار به بیماران از همه جا رانده و مانده که پایشان به آنجا می رسد، رسیدگی می کنند و هر کدام می دوند و می دوند، تا گرد و غبار نشسته بر سر و صورت بیمار را بشویند و از دردش بکاهند، روزها ،هفته ها و سالها به این صورت می گذشت و آن چند پزشک و پرستار لباس سفید بر تن با عشق و علاقه، کار می کردند ......تا آنکه ناگهان سر و کلّه ی پزشک جوانی پیدا شد، جوانی به غایت جویای نام و نان و البته به همان اندازه آشنای به زمان که چگونه باید باشد تا به سرعت برق، نردبان ترقی را نه در چند سال، بلکه در یک شب بالا رود !!

           پزشک جوان که به عنوان مدیر بیمارستان  فکستنی و زوار در رفته معرفی شده بود در ذهن گمان می کرد که فرمانده پادگان است و کارمندان آنجا هم گُماشته و غلام حلقه به گوش اویند، از روز اول هم  امر و نهی و حساب کشی از این و آن شروع شد

         موهای نشسته بر صورتش کم کم بلند تر و بلند تر می شد و دگمه تا بیخ گلو بسته و ته پیراهن گشادش بر روی شلوار و چیزی شبیه به ورد و ذکر، البته زمانی که کسی او را ببیند!!!، زیر زبان زمزمه کنان و به هنگام نماز کلّه در هر اتاق و سوراخ و سُمبه کند و فریاد کشان همه را نه دعوت، بلکه هول به نماز دهد.... این حال و روز دکتر جوان ما شده بود

     بیمارستان که تا پیش از آن گویا محفل انس و دوستی بود و با دار و ندار هم می ساختند و غمخوار و دلداه به هم کار می کردند، تبدیل به شکنجه گاه و آزار دهنده  روح و روان آن چند نگون بختی شد که در آن کار می کردند

     هر کسی مراقب بغل دستی بود تا مبادا حرف و سخنی این و آن ور برده شود، همه یواش می رفتند و یواش می آمدند، فضایی سنگین، رُعب آور و وحشت زا، طوری که گویا در و دیوار هم آدمها را می پایید تا کسی خطا نکند و بیراهه نرود

    یکی – دو نفری برای کار کرده یا نکرده، ثابت شده یا نشده، پرونده قطور زیر بغل، با توپ و تشر دکتر جوان اُردنگی و ته پا خورده و تو سری خورده، افسرده و پژمرده از بیمارستان که نگو، پادگان بگو، بیرون انداخته شدند .... چه تعداد آدمها که از دست او بد بخت و آواره شدند، خدا می داند .......

                        **************************

                                  ( پرده دوم )

             پزشکی در نزدیکی ما زندگی می کند، سن به یقین، بیشتر از پنجاه و پنج سال ......و صاحب آلاف و اُلوف......صورت در نهایت صافی و لغزندگی که مورچه بخواهد بالا رود باید زنجیر بیاندازد !!

         خانه اش پر تردّد که همیشه ی خدا عده ای می روند و عده ای می آیند ،بزن و بکوب، زیمبول ،زیمبول راه اندازی و صدای آن  تا چند در و همسایه آن طرف تر رسیده و آزار دهنده ی هر عابر و ساکنی و با مناسبت و بی مناسبت صدای" قاه قاه" خنده و شلیک فریادهای مستانه، دمادم به گوش می رسد

         شلوارک به پا و پیراهن آستین کوتاه به تن و گاه به گاه حتی آراسته به زیر پوش به دم در خانه و تا چند قدمی کوچه و یا سر خیابان بیاید .... این ها شد، تن پوش آقای دکتر که برای بدرقه مهمانان بزم شبانه و روزانه اش به بیرون از خانه بیاید

           ناگهان در محله پیچید، که جناب شخص شخیص دکتر، تجدید فراش کرده است، عروس خانم هم دختر جوانی از محل کارش که از قبل با هم آشنا بودند و هزار حرف و حدیث که جای گفتنش نیست !!

        خانواده ای که از هم پاشید، هوی و هوسی که به آخر نرسید، همسر دل سوخته و پا به زندگی که آواره شد و جایش را دختر جوانی گرفت

                                 --------------------------

                         اکنون آیا شما باورتان می شود، پزشکی که در پرده ی دوم از او یاد کردم، همان دکتر جوانی باشد که در پرده ی اول شرح حالش را گفتم؟!!! ..... تعجب نکنید، بله این آقای آزاد و رها که اکنون همسایه ها نیز از برو بیایش در آزارند، همان پزشک جوانی است که با افراط و تند روی و گیر دادن های بی مورد به این و آن جمعی را دل آزرده و جمعی را آواره و عده ای دیگر  را بی اعتقاد و سست ایمان به مذهب ساخت ...این همان است ... بله ...این همان است به قول جناب شیخ سعدی

                         آن که چون پسته، دیدمش همه مغز

                          پوست بر پوست بود همچو پیاز

                         پارسایان روی در مخلوق

                         پشت بر قبله می کنند نماز !!!

             سرنوشت آقایی را که برایتان حکایت کردم، تند روی و ریا کاری هر دو را با هم داشت، تند روی اش آخر و عاقبت از بی اعتقادی سر در آورد و ریا کاری اش هم در نهایت افشا شد و به رسوایی کشاند

باده نوشی که در و روی و ریایی نبود / بهتر از زهد فروشی که در و روی  و ریاست

فرض ایزد بگذاریم و به کسی بد نکنیم / و آنچه گویند روا نیست نگوییم رواست              

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 22:50 | لینک ثابت |

یک نکته

گاه برخی یاران به من گله می کنند که چرا حوادث روزمره را نمی نویسم و چه و چه .....همین جا به آن عزیزان دل می گویم، بنا بر زیاد نویسی و هر چیز نویسی یا کُپی برداری و تقلید از این و آن را ندارم

     بعضی چیزها کار دل است نه زبان ، این دست و پنجه شکسته هایی را که نوشته ام، خیلی معلوم نیست که ته و توی آن چیزی دستگیرتان شود!!! اندوخته ام اندک و قلمم ناتوان، اما اینطوری است که در طول روز آنچه که می خوانم و می اندیشم را به هنگام شب در گوشه ای خلوت در ذهن مرور می کنم و از مسیر قلب و دل می گذرانم، آن وقت احساس خود را بر روی نوک قلم می آورم آنگاه چیزی می شود که شما می بینید و می خوانید، از زنده باد و مرده باد پرهیز دارم و اهل مدح و ستایش تمجید، تعظیم، مبالغه و اغراق و دولّا و سه لّا شدن نیستم، از این رو هفته ای یک یا دو نوشته بیشتر در توانم نیست، می کوشم به درد بخور و مناسب از آب در آید و آن شود در خور وقت گذاری شما و البته آن می شود که از بضاعت اندکم ساخته است!!

      گفته باشم، نوشته هایم را که خواندید و احساس به هدر رفتن وقت کردید، جلوتر از خودم سلب مسئولیت کرده باشم!! ....والله بی تقصیرم!! ....تازه کارم و ناوارد ....می نویسم تا نوشته باشم و دلم خالی شود

     راستی ...تا یادم نرفته، اشاره کنم، بعضی ها که نمی دانم از چه و از کجا ناراحتند و چشم دیدن هیچ عمامه به سر و دستار به کلّه ای را ندارند، گاه من روسیاه را با الفاظ نتراشیده ، نخراشیده و غیر بهداشتی مورد لطف قرار می دهند!! غافل از آنکه راقم سطور نیز بی زخم و بی درد نیست و خود زخم هایی پنهان و آه و سوزی در درون دارد، به هر حال برای همه ی آنان گفته باشم که

هر که ما را یاد کرد، ایزد مر او را یار باد / هر که ما را خوار کرد، از عمر برخوردار باد

هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی / هر گُلی کز باغ وصلش بشکفد، بی خار باد

در دو عالم نیست ما را با کسی چون دشمنی / هر که ما را رنجه داده، راحتش بسیار باد

...................نوشته های قبلی را ببینید تا بعد .....

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 21:53 | لینک ثابت |

خاک بر صورت ستایشگران !

    گاه انسان می ماند، که در اسلام چه نکته های عجیب اخلاقی – رفتاری وجود دارد و آن وقت ما سراغ چه چیز ها که نمی رویم!! گوشه هایی از دین را می گیریم و قسمت های دیگر، چه بسا مهمتر را رها می کنیم، مانند اینکه کلمه های قرآنی و عربی را از ته حلق و از روی مخرجش بگوییم و یا محراب منبر، گنبد و گلدسته نقش و نگار داشته باشد و یا نیت عبادت را افزون بر خطور در ذهن باید به لفظ هم آورد و .....همه ی این ها در جای خود درست اما آیا بهتر نیست، دین را به این ظواهر محدود نکنیم و نیم نگاهی هم به سفارش های اخلاقی – اجتماعی دین کنیم، یکی از آنها همین است که می خواهم اشاره کنم

     ستایشگرانی که با قیافه  ساختگی، سینه ی  چاک و سوز و گداز مصنوعی به مدح و ستایش کسی می پردازند به خصوص اگر آن فرد صاحب مکنت، ثروت و یا قدرت و حکومت باشد با آنان چگونه باید رفتار کرد ؟ امام علی (ع) سفارش می کند به صورت آن ستایشگران خاک بپاشید (من لا یحضره الفقیه ص 467)

    سلمان فارسی گویا از ابراز احساسات مردم با پادشاهان ایران سابقه ای در ذهن داشت وقتی رفتاری شبیه به آن با پیامبر کرد ایشان فرمودند (بحار76/63):

                "....آنطور که با پادشاهان می کنند با من مکن که بنده ای

                از بندگان خدایم ...مثل برده ها می خورم و می نشینم ..."

     امام علی در خطاب به دور و بری هایش می فرماید (نهج – صبحی الصالح-ص 333):

      ".....بیزارم از اینکه به ذهن شما خطور کرده باشد که من تملق و شنیدن مداحی و تمجید را دوست می دارم و سپاس خدا را که چنین نیستم ...گفتگویتان با من مانند گفتگویتان با جباران روزگار نباشد در برابر من از تسلیمی که در مقابل اقویای پرخاش گر دارید بپرهیزید ...با قیافه ی ساختگی و ظاهر سازی با من رفتار نکنید ..."

       دو – سه نمونه ای را که اشاره کردم از سفارش های عجیبی است که به گمانم خطابی دو سویه دارد، از یک سو به مردم عادی سفارش می کند که در مدح و ستایش  از بزرگان خود راه افراط نروند و برای ابراز احساسات از روش های خوار کننده ذلّت آور و تحقیر آمیز استفاده نکنند

       انسان فارغ از مذهب، نژاد، زبان، رنگ پوست ....و دل بستگی هایش به این و آن، صاحب کرامت خدا دادی است که نمی بایست در مدح و ستایش از انسانی دیگر، همچون خود، آن کرامت و عزّت را زیر پا گذارد و له و لورده سازد!!

      چه بد و چه خوارند، آدم هایی که مثل ماشین کوکی اختیارشان دست دیگران است و نان و آب خود را در ستودن از دیگران می یابند

    یک سوی دیگر آن سفارش ها خطاب به حاکمانی است که دوست دارند ستایش شوند، مدح بشنوند و تملّق و چاپلوسی لذّتی در کامشان دارد، که با چیزی عوض نمی کنند

   البته ناگفته پیداست همه ی ما این گونه اییم که وقتی ما را به به و آفرین آفرین کنند و  با نظم و نثر درست یا غلط ما را بستایند، خوشمان می آید و به قول معروف کیف می کنیم، اما این خوش آمدن و لذت بردن در آدم های عادی، معمولی و  بی نام و نشان شاید خیلی مشکل درست نکند، همه ی مشکل آنجاست که کسی نشسته بر اریکه ی قدرت صاحب امر و نهی، خدم و حشم ،برو  و بیا، چنین آدمی، مدح و ستایش شود، این نوع آدم ها نمی بایست به مدح و ستایش و تملّق نان به نرخ روز خورها، مداحان و شاعران چشم دوخته به کیسه های زر و زیور و یا حتی ستایشگران مرعوب عقده ای بی جیره و مواجب، توجه کنند

     من مطمئنم، پیامبر و امام معصوم بالا ترین استحقاق را برای مدح و ستایش دارند با این حال آنان به مردم سفارش می کردند که مبادا در مدح و ستایش افراط کنند، دلیل این همه تاکید چه می تواند باشد ؟ به باورم مسئله تنها جنبه ی اخلاق فردی ندارد، نکته ی مهم این است که هر گاه فردی حاکم بر سرنوشت مردم عادت به شنیدن مدح و ستایش دیگران پیدا کند اول اینکه هیچگاه کسی جرئت بیان واقعیت های تلخ جامعه را پبدا نخواهد کرد و دوم اینکه دیگر تحمل شنیدن نقد و پند، تند و تلخ را نخواهد داشت

    همه ی ما موجوداتی هستیم که گاه به آنچه که برایمان تکرار می شود عادت می کنیم!! وقتی مُدام مدح و ستایش شنیدیم  که ".....ای قبله ی عالم تو آن هستی که هیچ کس نیست !!..." و دائم همین معنا با الفاظ و عبارات مختلف از افراد متفاوت به گوش آن قبله ی عالم بیچاره برسد، خوب، طبیعی است که به مرور به این شبهه می افتد که در واقع هم همین طور است !!و هر که خلاف آن را بگوید، باید بخوابانندش و به قول قدیمی ها سیاستش کنند !!

    باری اینکه امام علی تاکید می کند که بر صورت ستایش گران خاک بپاشید نشان از اهمیت مسئله دارد که در وهله ی اول، حاکمان که دستشان بالای دست ها و صدائی رساتر از صدای دیگران دارند و در وهله ی دوم، هر انسانی هر چند بی دربان و بی حاجب و بی قّبه بر دوش، می بایست ستایشگران متظاهر دروغگو را از خود برانند

      ثمره ی تلخ وجود نحس آن ریاکاران این است که صدای واقعیت های جامعه و ندای ضعیفان پشت در مانده، به گوش حاکمان نمی رسد و نیز به مرور به جهت اینکه فقط مدح و ستایش خود را شنیده  و به آن عادت کرده اند کم کم  به این گمان می افتند که همه ی مردم وظیفه ای جز ستودن آنان ندارند !! و این بلیّه نوعی از غرور و خود شیفتگی را در آنان پدید می آورد و وای به حال مردمی که گرفتار امیران مغرور و خود شیفته شوند !!

      خدا شاهد است والله ...بالله .....تالله ...که وبا، طاعون و بیماری های  همه گیر، قابل تحمل تر از حاکمانی است که اسیر در غرور و خود شیفتگی، فقط به شنیدن ستایش و تملّق خود عادت کرده اند !!....مسلمان نبیند، کافر نشنود!!   

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 12:18 | لینک ثابت |

اوه !!!...

اوه....چقدر طولانی !...وبلاگ نویسی و این همه عرض و طول !!.....اما ..نه! ....صبر کنید و هول و  ولا نداشته باشید! درست است که من به قول فرنگی ها آماتور و به قول خودمان تازه کارم اما در" مسافر مشهد " از احساسم نوشته ام با حوصله بخوانید، حسّ که گرفتید، انگار همراه من بودید، آن وقت از احساساتتان برایم بنویسید ...آنچه که دارم از لطف خدا ست و فقط همو بی عیب است !!و ما سراسر عیب و نقص ! ممنونم ...غمتان بر باد ، روزگارتان پر بار

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 22:19 | لینک ثابت |

مسافر مشهد! -        سفرنامه نویسی را برای اولین بار تجربه می کنم، حیفم آمد سفر به این خوبی آمده ام و به رسم یادگار چیزی ننوشته باشم، همه ساله چند نفر از دوستان طلبه همدل و همراز وسط فصل برف ریزان راهی مشهد می شویم، بی زن و بچه تا دردسر دکّان و بازار را نداشته باشیم و فقط خودمان باشیم و خودمان ...بنده با بیش از بیست سال طلبگی راحتی و بی تکلّفی ای که در جمع خودمانی طلبه ها می بینم، همیشه برایم لذت بخش بوده است ...بگذریم ....سه شب و دو روز در مشهد ماندم برای شما در دو عنوان جداگانه از شب اول و روز اول خواهم نوشت

                                  

                                    **************

                                   ( شب اول )

                     غروب آفتاب  به مشهد رسیدم و یک سر برای زیارت به سمت حرم رفتم از شدت سرما همه جا یخ زده و دست ها را به هم می مالیدم و گاهی زیر عبا می گذاشتم که کمی گرم شوم خیابان های اطراف  تا چشم کار می کرد، جمعیت و مردم در رفت و آمد  ...عده ای می رفتند ...عده ای می آمدند ...قُل قُله ای بود، یک سمت خیابان ردیف و رَج هم مغازه با خِرت و پِرت های جور وا جور و سر در هر کدام هم عده ای مشغول چانه زدن و یک و دو کردن با مغازه دار!!

              چشمم به بچه ی شیر فروشی افتاد، دیگ بزرگی از شیر داغ روی اجاق جوش می خورد و قُل قُل می کرد و بخار آن به آسمان می رفت .....آهای شیر داغ دارم ...شیر داغ ...غُصه نخور ..پسته نخور ..بیا شیر بخور ....

           راستش هوسم کرد، جلو رفتم در یک چشم بر هم زدن نفهمیدم، چطوری دو استکان شیر داغ را ریختم توی گلو و الحمد الله هی گفتم ...جای شما خالی در آن هوای برفی شیر داغ خیلی چسبید پسرک نیم وجبی با یقه ی نیم چرک تا بیخ گلو بسته، صدائی شبیه به نعره از آن حنجره اش بیرون می آمد، که به نظرم تا صحن می رسید!! ...خوش و بشی با او کردم و راهی حرم شدم

         چشمم که به گنبد طلائی امام رضا افتاد، ایستادم و سلامی دادم دستم را روی سینه گذاشتم ..." السلام علیک یا علی بن موسی الرضا" ...به اندازه ی یک بال مگس اشک از گوشه ی چشم به روی گونه های صورتم غلطید، در آن هوای سرد احساس گرمی داشتم، چند قدم آرام آرام جلوتر آمدم ...دو باره ایستادم و سلام کردم

" ... آقای من از راه دور به دیدنت آمده ام ...من را بپذیر ..." و چند قدم دیگر ...سلانه سلانه ...من کجا و این خرابات عشق کجا یاد این شعر افتادم

شست و شویی کن و آنگه به خرابات خرام/ تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده

      قدم ها را تند تر برداشتم و وارد رواق شدم ،داخل خیلی گرم و مطبوع بود دستگاه کوچکی که نمی دانم اسمش چیست، آرام بخار معطری را به هوا می فرستاد ...چه بوی خوشی !! جمعیت انبوهی در همه قسمت ها دیده می شد، هر کسی هم در حالی ...یکی نماز می خواند و دیگری دعا می کرد ...قیامتی بود ..جوانی زیارت نامه می خواند و آرام آرام اشک می ریخت و حالی داشت ...مرد میانسالی بلند بلند دعا می خواند و دور و برش چند چادر به سر و بچه ی قد و نیم قد نشسته بودند ...معلولی روی ویلچر زیر لب چیزی زمزمه می کرد ...آنقدر آرام که کسی نفهمد چه می گوید ... دو – سه تا پیرمرد کلاه پشمی به سر و شلوار  گَل و گُشاد به پا، بلند بلند، درست و غلط، زیارت نامه می خواندند ...جوانی کاکُل به سر و فُکُلی جلوی آینه ی یکی از در ها دستی سر و رویش کشید و با حالتی عجیب که من ماندم چه حالی بود، وارد صحن شد

       من هم که ناظر و شاهد اطرافم بودم و دوست داشتم ببینم مردم چه حالی دارند ...کم کم نزدیک صحن اصلی شدم ...هنوز چند قدمی فاصله بود که به در اصلی برسم، چند قدم که جلوتر آمدم چشمم به ضریح آقا افتاد ...حالم منقلب شد، نمی دانم چگونه برایتان توصیف کنم ...جمعیت را شکافتم و جلو رفتم، ازدحام زیادی بود اما دستم به ضریح رسید ...پنجه در شبکه های ضریح ...محکم چسبیدم و سر به زیر کردم و تا می توانستم با امام رضا" من و تو" کردم

چون سخن در وصف این حالت رسید / هم قلم بشکست و هم کاغذ درید

            جای شما خالی، حال خوشی دست داد، پدر و مادر همه  دوستان و از خدا چه پنهان، موافق و مخالف، دوست و دشمن، همه را دعا کردم ...به کناری آمدم و کُنجی نشستم ،دو رکعت نماز زیارت خواندم و دست به آسمان برداشتم و آرام زمزمه کردم

                       " ای خدای من ...خودم را به تو می سپارم تا عشقت را نصیبم کنی           

                        .....من را از سیاهی های نادانی و تعصّب نجات ده تا همه ی

                         بندگانت را دوست بدارم ...عشقت را در من عمیق تر گردان

                         تا در اعماق قلب خویش در یابم که مرا عشق ورزیدن و غرقه

                         گشتن در عشق تو چه اندازه شیرین است، بگذار تا عشق تو

                         بر من مستولی شود ...بگذار تا آواز عشق سر دهم ......

                          ای معشوق من بگذار تو را تا بلند اها در پی آیم"...

      در این حال، دست هایم دور زانو و سرم را بین آنها گذاشتم  و عبا بر آن کشیدم، به درستی زمزمه با خداوند چه حالی دارد ...فریادی خاموش از درون سر دادم، دادی که صدایش را فقط خود و خدایم بشنویم ،هم فریاد باشد و هم چیزی از جنس خاموشی ...که ....

                          "  ...ای خدا ...ای خدا ...ای خدای من ... مرا از تاریکی ها نجات ده ...کینه و نفرت

                           از خانه ی دلم بیرون کن، تا به آشتی و آرامش برسم ...

                           خدای من مردم از تو درمان می خواهند ...و من از تو درد !!...به

                           من درد بده !!...

ذره ای عشق از همه آفاق به / ذره ای درد از همه عشاق به

ذره ای دردم ده ای درمان من / زانکه بی دردت بمیرد جان من

                       نمی دانم چقدر زمان گذشت، سرم را بالا گرفتم همچنان نشسته، عبا را بر دوش انداخته و نگاهی به اطراف کردم، حس عجیبی داشتم بین مردم بودم اما احساس غریبی و تنهایی داشتم ...حس عجیبی است ...هم بین مردم باشی و هم تنها و تنها ....دلم می خواست همچون ذره ای تنها به خدا وصل شوم، در این شب تار و تنهایی فقط اوست که آرامم می کند

بر کجای این شب آویزم قبای ژنده ام را / آفتابی اختری ماهی نمی پرسد نشانم

سینه مالامال درد است ای دریغا غمگساری / دل زتنهایی به جان آمد خدارا دلستانم                            

        به اینجا که رسیدم احساس سبکی کردم ...آرام شدم و برخواستم و رو به سوی منزل برگشتم

        دوستان ! آنچه که از خلوت تنهایی خود در شب اول ورود به مشهد برایتان نوشتم نه برای اینکه فضیلتی برای خود بتراشم ...من روسیاه، خاک پای همه ی شما ... کسی نبودم و نیستم ..فقط می خواستم شما را شریک و همراه خود در آن خلوتگه کرده باشم، همراه و همدردی که می توان با او از حال و هوای خود گفت

تندرستان را نباشد درد ریش / جز به هم دردی نگویم درد خویش

گفتن از زنبور بی حاصل بود / با یکی در عمر خود نا خورده نیش

تا تو را حالی نباشد همچو ما / حال ما باشد تو را افسانه پیش

سوز من با دیگری نسبت مکن / او نمک بر دست و من بر عضو ریش

 

                        ************************           

                               ( روز اول )

       صبح روز اول سفر بعد از زیارت قرار و مدار این شد، دوستان ساعت هفت صبح کنار مسجد ملا هاشم همدیگر را پیدا کنیم و دسته جمعی راهی دفتر یکی از آقایان بشویم ....از حرم که بیرون آمدم از شدت سوز و سرما بی اختیار عبا بر سر کشیدم، فقط همین قدر به اندازه ی یک گردو مقابل صورتم را باز گذاشتم تا جلویم را ببینم همین !!...زمین یخ !!...کُپه های برف این ور  و آن ور... سرما هم تا استخوان رسیده و من لرزان و ترسان که مبادا زمین بخورم، یک قدم الآن و یک قدم فردا، آرام آرام حرکت کردم، به سر کشیدن عبا و حرکت آنچنانی نمی دانم چه ریخت و قیافه ای به من داده بود که هر کس از کنارم می گذشت زُل زُل نگاه می کرد و شاید اگر دستی دراز می کردم، برای رضای خدا و خشنودی پنج تن آل عبا، سکه ای کف دستم می گذاشت ... خلاصه چون زودتر از همه رسیده بودم چند قدمی بالا و پایین رفتم تا دیگران برسند

            یکی از دوستان را که از دور دیدم شناسایی ندادم و یواش یواش با همان هیئت عبا بر سر نزدیکش شدم، از پشت سر دست دراز کردم و در یک چشم بر هم زدن، بازویش را چسبیدم، من که سر و صورتم پوشیده بود و فقط از سوراخ کوچکی چشمم دیده می شد، آن بیچاره شاید گمان کرد، ننه مُرده ای از جماعت نسوان، به خیابان زده و قصدی دارد، آنچنان وحشت کرد که چشمان ریز فندقی اش در آن لحظه به اندازه یک تخم مرغ از حدقه بیرون زد، چند قدمی عقب رفت که شاید بگریزد ... عبا را که از سر گرفتم شناخت و چند کلمه دَری بَری نثارم کرد و خندان و شاید در دل نفرین کنان به من نزدیک شد و حالا که دیگران آمده بودند، دسته جمعی  حرکت کردیم

       من که از سرما کلافه شدم، انگشت ها از خودم نبود و مُدام می رویم  و هی در آن سرما نفس نفس می زنیم، اما نمی رسیم !! یک کوچه بالاتر ...دو کوچه بالاتر ...آخر سر به خانه ای رسیدیم که حکم دفتر یکی از مراجع  را داشت،  ساختمانی قدیمی و به غایت ساده در یک طبقه چند اتاق برای مراجعین و زیر زمین هم مفروش برای برنامه ها و مناسبت ها وارد اتاق که شدم، تند و تیز پهلوی بخاری رفتم و بیخ آن نشستم ...همین که جابجا شدم و جا خشک کردم چشمم به در خانه افتاد باز شد و دو معمّم یکی جلو و دیگری به دنبال وارد شدند، هر دو شان چاق و کمی بلند قامت، آن اولی که بعد فهمیدم مسئول دفتر است، دو قبا روی هم بر تن و عبایی ضخیم به دوش و نفر دوم هم چیزی شبیه به او با این تقاوت که چون مازندرانی بود، کلّه اش به مانند هم ولایتی هایش کمی پخی داشت

         همگی یک استکان چایی خوردیم و بعد از خوش و  بشی مختصر به زیر زمین رفتیم تا صبحانه بخوریم و روضه گوش کنیم

          سالنی کوچک دور تا دور سیاه پوش، چند گلدان در وسط ،یک منبر چوبی بالای مجلس، چند پتو پهن شده در کنار دیوار و سفره ای گشوده و دیگ پر از حلیم  و ما هم گرسنه و خسته سر رسیدیم

          من که زاده ی گرگانم و ساکن آنجا و گُل به گُل مسافرت می روم، در عمرم حلیمی به آن خشمز گی نخورده و ندیده بودم، می ترسم جزئیات را بنویسم آب از لب و لوچه  ی شما روان و از اینکه در آن سرما حلیم داغ نصیبمان شده است، به نگارنده و دوستانش حسادت کنید

       از قسمت" خوردن" و به قول اصفهانی ها ،چائیدن که همان چایی خوردن باشد، بگذریم نوبت به روضه شد، پیرمرد وقتی پا به روی منبر گذاشت و شروع کرد، پیش خود گفتم یکی – دو ساعتی مهمان آنجاییم اما وقتی شروع به شعر خواندن کرد حالی به همه ی ما دست داد ...پیرمردی و آن صدا !!...به نظر، آخوند با صفا و بی شیله و پیله ای می آمد ....شعر ها همه از عشق به امام حسین بود و آنچنان ماهرانه می خواند که گویا در و دیوار همراهی اش می کنند

     راستش از شما چه پنهان، حسابی دل همه ی ما شکست و بر خامس آل عبا، اشک ریختیم از ته دل می خواستم ادامه دهد اما زود تمام کرد و پایین آمد

    روضه هم حسابی چسبید و حظّ بردم ... آقا ... روضه خوانی هم هنری است، به این نان و ماست ها نیست که کسی روضه خوان درست و حسابی شود، به خصوص صفای باطن می خواهد که جسارت نباشد همه  جا پیدا نمی شود، روضه دروغ و چاخان نباشد و از حسّ درون بجوشد، حالی به انسان می دهد که بیا و ببین ...                                                                                                                                           

 مستی و شور جنون از من دیوانه بپرس / گرمی باده از آن نرگس مستانه بپرس

عقل از زمزمه بی خبری بی خبر است / وصف این لذت جانبخش ز دیوانه بپرس

       مسئله این است، گاهی گریه و روضه، دوز و کَلَک و تظاهر مردم فریب و مبالغه و اغراق می شود که از اثر خودش هم می افتد....

                                                                                                                                                                                                                                                              روضه که تمام شد، توی تردید برویم یا نرویم بودیم که منبری دوم بالا رفت و ما هم بلند شدیم و از اتاق بیرون آمدیم، بین راه پله ها  روبوسی یا به قول ما آخوند ها، مصافحه ای با مسئول دفتر کردیم و خارج شدیم                

 

 

 

 

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 22:7 | لینک ثابت |

جهنم تعصب !

این جهان همچون درخت است ای غلام / ما بر او چون میوه های نیم خام

سخت گیرد خام ها مر شاخ را / زانکه در خامی نشاید کاخ را

چون بپخت و گشت شیرین لب گزان / سست گیرد شاخ ها را بعد از آن

سختگیری و تعصب خامی است / تا جنینی کارت خون آشامی است

       انسان به عنوان یک موجود زنده باید پر و بال بکشد و پرواز کند، آسمان حقیقت را بالا و پائین برود تا به جائی برسد که آرامش بیابد، به هر جائی سرک بکشد، هر عقیده ای را جستجو کند، مذهب و مرام های گوناگون را از نزدیک ببیند و آشنا شود، حرفهای عجیب و غریب، آدم های رنگارنگ، عقیده های متفاوت... تا از دل آن همه جورواجوری،  حقیقت را بیرون کشد

        آزادی درونی یک انسان به همین است که همه ی آنچه که خود رسیده است را "تمام حقیقت"نداند، فکر، مذهب، مرام و عقیده ی دیگران را هم برخوردار از حقیقت بداند

      وای بر ما آدم ها ....وای ...که چه موجودات عجیبی هستیم!!! گاهی آنچنان لاطائلات به هم می بافیم و شارلاتان بازی در می آوریم و چاخان و دروغ تحویل خلق الله می دهیم، نمایشی راه می اندازیم که بیا و ببین! ....گویا آسمان پاره شده و ما از صفحه ی" حقیقت محض" بر روی زمین افتاده ایم فقط ما هدایت شده ایم و دیگران همه گمراه و در تاریکی اند، افزون بر اینکه ماموریت داریم دیگران را هم هدایت کنیم و حاضر نیستیم کمترین احتمال بدهیم که شاید در صدی از حرف و عقیده ی دیگران هم درست باشد

    باری، تعصب جهنم سوزانی است که هر کسی می تواند گرفتارش شود، گاه با ریش و پشم ، تسبیح هزار دانه و جا نماز آبکشی و گاه با آویز کراوات ، کت و شلوار اطو شده و ژست روشنفکری !!...خلاصه سرتان را درد نیاورم، همه ی آدم ها یک زمانی به مرز تعصب می رسند ...چه زمانی؟...چه موقع؟ ....موقعی که حاضر نباشند حرف دیگران را بشنوند و مدام اصرار دارند که خود درست می گویند و فقط فکر خودشان صحیح است

     جهنم تعصب آنجاست که در غُل و زنجیر شخص پرستی بیفتیم، ملاک . معیار جای خود را به افراد و اشخاص بدهد، چون" فلان" و "بهمان" گفته، پس  من تابع ام و حاضر نباشم حرف و سخنی بر خلافش بشنوم، آدم به این مرحله از تعصب که رسید، به نظرم برده و اسیر است

  داد و فریادهای آدم های متعصب هم نشانه ی سبک مغزی شان است و نه دلیل زنده بودنشان !!

سبک مغزان بشور آیند از هر حرف بی مغزی / به فریاد آورد اندک نسیمی نیستانی را

    بودا چه خوب گفته :

" ما نباید گفته ای را تنها به صرف اینکه دیگران گفته و نوشته اند باور کنیم، ما نباید سخن دیگران را تنها به اسم اینکه از قدیم باقی مانده است به آسانی باور کنیم "

   بله اگر استدلال و دلیل محکم عقل و وجدان پسندی داریم، آنجا جای ایستادگی بر عقیده هست لکن آنجا ها نیز باید تحمل شنیدن حرف و عقیده ی دیگران را داشته باشیم نه آنکه انگشت ها را توی گوش کنیم و حاضر به شنیدن نباشیم که بماند، هر چه غیر عقیده ی خودمان را یکسره باطل و خراب بدانیم

        صاف و پوست کنده برایتان بنویسم، تعصب انسان را از دیدن حقیقت محروم می کند، عجیب اینکه گاه باعث می شود عیب و نقص را هم حسن و جمال ببینیم !!!

   البته هُر هُری مذهب و بادی به هر جهت هم نباید بود، ... درست... اما مقصود من این است که برخی اوقات ما بر روی چیز هایی ایستادگی می کنیم و حاضر به تغییر آن نیستیم که هیچ دلیل عقل پسند هم برایش نداریم، نمونه ها یش کم نیست و در جایش می نویسم، فقط برای اینکه از تک و تو و هارت و هورت نیفتیم، تعصب های بیجا به خرج می دهیم

    هر کسی هم تعصب خود را جوری خاص نشان می دهد عده ای تا مخالف نظر خود را می شنوند داد و فریاد راه می اندازند ....وااسلاماه....وادیناه .....که ایها الناس کجائید؟!!! ...ببینید که چه بر سر دین آمد! .....خلاصه هر چه می توانند از خدا و پیغمبر و چهارده معصوم و دوازده امام و پنج تن آل عبا مایه می گذارند، قشقره و الم شنگه ای راه می اندازند که اول دارد و آخر ندارد .....جمعی دیگر تعصب خود را با داغ و درفش  نشان می دهند، حرف که زدی آنچنان له و پهت می کنند که از اینکه به سخن آمده ای توبه کنی و اما جمعی روشنفکر مآب هم با فیس و افاده،  بی محلّی و نگاه های تحقیر آمیز تعصب خود را نمایان می کنند، خلاصه هر کسی جوری خاص و طوری متفاوت تعصبش نمایان می شود

    سخت گیری های بیجا، حب و بغض های شدید، عصبانیت های کلامی، به هم ریختگی های ذهنی ،آشوب های فکری، ناسزا گویی و فحش پراکنی، شندر گیری و لات بازی، قلدری و چاله میدان گری، دورشید کورشید راه اندازی، عاشقی سینه چاک زیر علم وکُتل این و آن ،بزن بهادر راه اندازی ،زبان بریدن و چشم در آوردن، گردن کلفتی، چکمه به پائی و قمه به کمری ......این ها همه نشانه های تعصبی است که گاه همچون زنجیر های نا مرئی تن و جان یک فرد و یا جامعه ای را به زمین میخ کوب کرده است

  باور کنیم تا این ها هست امیدی به نجات یک جامعه نیست و یا کمتر می توان امید داشت

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 15:44 | لینک ثابت |
برتولت برشت

من بنا نداشتم و ندارم در این وبلاگ به مسائل روزمره ی سیاسی بپردازم اما چه کنم وقتی مسئله ای فراگیر شد باید حق را گفت و نوشت ...دریغم آمد، این ایام که هر کس به چوبی رانده می شود چیزی ننوشته باشم ....در حیص و بیص اینکه چه بنویسم بودم، جمله ی معروف" برتولت برشت" انقلابی آلمانی یادم افتاد، آن را تقدیم می کنم به همه کسانی که سالهای پیش به هنگام حذف دیگران ساکت بودند و امروز خود به تیغ حذف گرفتار و همه ی کسانی که امروز ساکتند و فردا مبتلی !!

            نخست برای گرفتن کمونیست ها آمدند

            من هیچ نگفتم

            زیرا من کمونیست نبودم

            بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند

             من هیچ نگفتم

             سپس برای گرفتن کاتولیک ها آمدند

            من باز هیچ نگفتم

            زیرا من پرتستان بودم

            سرانجام برای گرفتن من آمدند

            دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود   

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 22:24 | لینک ثابت |

ماجرای آقای" یکی "!

          ( گفته باشم، این آقای یکی، سه هزار سال قبل از میلاد

          زندگی می کرد، بیخود و بی جهت دنبال مصداق نگردید

           آن موقع ها تازه داشت، کلمه ی" انتخاب" وضع می شد )

"یکی" (پا رو پا انداخته ،به بالش لم داده ،خطاب به دیگری ) : از این فندق ها انتخاب کن، بگیر و برو

"نفر اول" :اما من که فندق دوست ندارم !

"یکی ":دوست نداری ؟!!...پس مرخّص !...برو تا باد بیاید ...(با فریاد)...نفربعدی ...

"نفر دوم":...فقط باید از این فندق ها انتخاب کنم ؟!!...

"یکی" : ...بله ...جانم ...

"نفردوم" :اگر گردو و پسته خواستم چه می شود ؟!!...

یکی : ...چی گفتی ؟...تو حق داری، فقط از آن چیزی که من می خواهم، بخواهی!

"نفر دوم" :اما جناب! ...من گردو و پسته دوست دارم

یکی :حرف زیادی نزن ...برو پی کارت ...دوست دارم ...دوست دارم ...راه نینداز ...تو اصلا می فهمی که چه چیز را باید دوست داشته باشی ؟!!...بعدی ...نفر بعدی بیاید ...

"نفرسوم" (کمی تاقسمتی فیلسوفانه):جناب! ...اینکه من بین فندق ها فندقی را انتخاب کنم که انتخاب نیست

یکی : چه حرفها !!!...فلسفه می بافی ؟!!...تو از این فندق ها چاق و لاغر کن، یکی را انتخاب کن

نفرسوم :اما اگر گردو و پسته هم بودند، می شود گفت انتخاب

یکی :ای داد ...ای بیداد ...شماها چرا نمی فهمید که فهم ندارید؟!!

نفرسوم (باگردنی کج و ته صدائی ملایم):اما ...قربان ...اینکه اسمش انتخاب نیست

یکی :{...}خوردی!!...غلط کردی !!...تو هم که حرف قبلی ها را می زنی !!

نفرسوم :...باشد ...من تابع تشخیص شما هستم ...اما جسارت نباشد، اسم این را انتخاب نمی شود گذاشت

یکی : ...به جهنم ...گور سرش....اسمش هر چه که هست باشد

....و به این ترتیب نفرسوم از بین فندق ها فندقی را انتخاب کرد و رفت !!

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 18:45 | لینک ثابت |

دوست دارم، بُت باشم !!

   برخی دوست دارند، بُت باشند تا پرستیده شوند، بعضی دیگر علاقه مندند از آدم بت بسازند تا در پناه آن بت ها زندگی کنند!!

    جمله ای که نوشتم، قصدم آن است که گوشه ای پنهان مانده از فرهنگ عمومی جامعه را برایتان شرح دهم

   نمی دانم، تا به حال با آدم هائی مواجه شده ایید که در اوج خود شیفتگی دوست دارند دیگران مُدام آنان را ستایش و مدح کنند، حال، یا پول زیادی دارند یا از فضل و دانش بهره مند و یا ظاهری به هم زده و انگشت نمایند، خلاصه جایگاهی دارند که دیگران ندارند، البته بدتر، آن موقعی است که همه ی این چیز ها در توهم باشد، به عبارت دیگر خیال می کنند که از فضل و کرامتی برخوردارند، در خواب و خیال خویش روی برج عاج نشسته، فضیلت ها برای خود تراشیده، آنگاه در انتظار کرنش و تعظیم دیگرانند !!این دسته آدم ها خود را بت ساخته و دوست دارند، معبود ، مسجود و مخدوم مردم باشند!! عاشق سینه چاک، مرید دل باخته و سینه زن جان باخته داشته باشند، نشست و برخواستی دارند تماشائی !!... راه رفتن و طرز صحبت شان همه از سر مرید پروری و مرید نوازی ... نمایشی راه می اندازند دیدنی!! ... طوری راه می روند که انگار دیگران دست بوسی و پا بوسی آنان را باید وظیفه ی خود بدانند !!

      نمی دانم ،وقتی آتش ریا و تظاهر به خرمن وجود انسانی بیفتد، چه بر سر گوهر وجودش می آید همین قدر می دانم که زمانی می رسد همه چیزش می شود، پوست بر پوست خالی از مغز و محتوی به قول سعدی شیرین سخن :

                آن که چون پسته دیدمش همه مغز

                پوست بر پوست بود همچو پیاز

                پارسایان روی در مخلوق

               پشت بر قبله می کنند نماز

     یک روی سکه همین بود که" دوست دارم بُت باشم" اما اگر مردمی نباشند که دوست داشته باشند، بت بپرستند کسی هوس می کند که روزی برای دیگران بت شود؟!!! .....

     جای شک نیست احساس بت پرستی در مردم است که تمایل به بت شدن در افراد را تقویت می کند، هر گاه مردمی عادت بر این کنند که کسانی را همچون بت پرستش کنند و بی عقل و اندیشه ی خود دیگری را معبود و مسجود خود بسازند و قهرمان پروری کنند، در این حال و هوا است که من دوست دارم، بت باشم و قهرمان نجات بخش برای مردم !!

    هیچ فکر کرده ایید که چرا برخی از ما دوست داریم بت سازی کنیم و قهرمان پروری ؟!!!!....خیلی روشن است .....می خواهیم دیگران قهرمان باشند تا در پناه آنان از خود سلب مسئولیت کنیم، همیشه دنبال کسی می گردیم تا جلو اندازیم، بزرگش کنیم، قهرمانش بسازیم، تا خود به کناری باشیم و نظاره کنیم، فقط لازم که شد یا کف بزنیم به به، چه چه بگوییم و یا آه وناله راه اندازیم ... که ای وای چه شد !....چه نشد! ....

 باری، ریشه ی بت پرستی و قهرمان پروری در این است که می خواهیم بهره مند باشیم بی آنکه خود هزینه کنیم، عافیت طلبی، انزوا نشینی، مسئولیت نشناسی و آنگاه که خوب نتیجه داد،.." حاجی انا شریک"... بگوییم و یا اگر نتیجه نداد، هی دست روی دست بزنیم و مویه ضجه راه اندازیم !!

   متاسفانه همه ی این ها جزء طبیعت ما شده است، به خدای واحد قهار قسم سعادت هر انسان به این است که خود را معبود و مسجود دیگران نسازد و سعادت هر ملتی هم به این است که خودش حرکت کند، بی جهت دنبال قهرمان نگردد و این و  آن را  برای خود بُت نسازد ،هر کسی خود حرکت کند تا از قطره های به هم پیوسته رودی جاری شود که امید خیر و برکتی از آن برود

 

 

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 20:6 | لینک ثابت |

 

چیزهایی که نمی­خواستیم!

 

بهمن 57 من سن و سالی نداشتم، با این حال به خوبی یادم هست که شعارها و فریادها چه سمت و سوئی داشت، از شعارهای مردم می­شد بفهمیم که "چه چیزهایی نمی­خواستند" اگر آن چیزی که می­خواستند، جمهوری اسلامی، خیلی حدود و ثغورش معلوم نبود اما قاطعانه می­شود گفت آن چیزهایی که نمی­خواستند خیلی روشن و صریح بود.

بعد از قریب به 30 سال بد نیست همگی بازخوانی کنیم که تا چه حد از آن"نخواسته­ها" دوریم اکنون با نسلی سرو کار داریم که زیر سی ساله­ها هیچ تصویری از آن ایام ندارند، از این رو بخاطر این نوجوانان و جوانان هم که شده باید بگوییم و بنویسیم که "چه نمی­خواستیم".

اختناق، سرکوب، سانسور، توهین به شعور ملت، حاکمیت اراده­ی فرد بر سرنوشت ملت، دین­ستیزی، اخلاق­گریزی، بی­عدالتی، اجحاف به حق زیردستان، اندیشه­ستیزی، زندانی و حبس مخالفان و کشتن دگراندیشان، تحمل­ناپذیری نقد و پند، ظلم و نقض حقوق بشر، فقر و نداری، سرسپردگی به بیگانه و ... اینها چیزهایی بود که ملت نمی­خواست، صد سال دیگر هم که بگذرد نمی­خواهد و نخواهد خواست.

اکنون چه؟... بعضی می­گویند که چون نسل عوض شده خواسته­ها و نخواسته­ها هم عوض شده است، در حالی که اینگونه نیست... من مطمئن هستم هنوز هم که هنوز است ملت ایران از آن چیزها که برشمردم، بیزارند و برنمی­تابند، اما با یک تفاوت مهم و بزرگ!!! ... تفاوت آنجاست که اگر سی سال پیش به جهت فقدان وسائل ارتباط جمعی کمتر با جهان خارج آشنا بود و کمتر می­دانست که چه مدلی را می­خواهد اما اکنون به خصوص نسل جدید به برکت ابزار جدید ارتباطی با تجربه­ی جهان مدرن آشناست حداقل به گوشش رسیده که دنیا چه خبر است، از این رو افزون بر آن چیزها که نمی­خواست، خیلی چیزها هست که می­خواهد!!

تفاوت این نسل با نسل­های قبل این است که خواسته­هایش روشن­تر و شفاف­تر است جدای از اینکه می­داند چه نمی­خواهد، نیز می­داند که چه می­خواهد!! تجربه جهانی در دموکراسی و جمهوریت در پیش روی اوست، می­بیند، می­شنود و فکر می­کند. سی سال پیش کسی که در شهری بود از شهر مجاور خبر نداشت اما اکنون  کسی که در گینه بیسائو یا بُرکینافاسو، سرفه کند، آن طرف دنیا باخبرند، اکنون دنیا در قیاس با سی سال قبل خیلی عوض شده است؛ انواع حکومت­های رنگارنگ در قالب معیارهای دموکراتیک مقابل دیدگان میلیون­ها ایرانی است، انصاف هم این است، مدل دموکراسی موجود در جهان البته فارغ از برخی مبانی لیبرالی آن و جدای از یکسری کاستی­ها، سرجمع مدل و الگوی خوب و موفقی است.

سخن نسل جدید این است که خوب،... گرفتیم، که  در گذشته آن بود و آن گونه کردند... اما اکنون که دنیا تجربه­ی مردم­سالاری دارد تا چه حد توانسته­اییم خود را با شاخص­های آن تطبیق و همراه سازیم؟!!

مدام تأکید بر اینکه گذشته چه بود، خوبی­اش این است که می­فهمیم کجا بودیم اما اشکالش این است که افراط در آن تأکید از تحلیل وضعیت موجود ما را غافل می­سازد.

نسل جدید از ما می­پرسد "پس امروز چرا؟" سوال امروزی جواب امروزی می­طلبد، جوابی که بتواند آن را لمس کند و با جهان خارج بسنجد، مگر اینکه بگوییم، ای آقا ما را چه به دیگران!!... ما با همه­ی جهان متفاوتیم و گور سر دیگران!!!...

باری حرفهای همیشگی و تکراری، جواب مناسبی برای سوالهای نسل جدید نیست. بنده به عنوان یک طلبه که توی تاکسی و در صف نانوایی و کلاس درس دانشگاه و حتی حوزه با نسل جدید مواجهم این مقدار را می­فهمم که ضمن توجه به موفقیت­هایی که به هر حال بوده اما نقدهایی جدی و قابل توجهی هم دارند.

مردم احساس می­کنند با همه­ی دستاوردهای خوبی که بوده و نمی­توان نادیده گرفت اما همچنان با آنچه که می­خواستیم، فاصله داریم فاصله­ای که می­بایست هم آهنگ با ظرفیت­های جامعه­ی ایرانی و واقعیت­های ساختار قدرت در کشور، کمتر و کمتر شود،... من که امیدوارم ... و می­مانم و  اندازه­ی توان خودم، کمک می­کنم تا این فاصله کمتر شود... آیا من در امیدواری­ام به خطا رفته­ام؟!!... چاره­ای غیر از این نیست... باید امید داشت... مبارزه و تلاش آرام و مسالمت­آمیز کرد... خشونت و افراط را کنار زد و بر مبانی دموکراسی تأکید داشت... نگارنده به عنوان یک ایرانی در انتظار ایرانی آزاد، آباد و دموکراتیک می­ماند، درود بر ایرانیان هر کجا که هستند.

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 14:10 | لینک ثابت |
http://news.blogfa.com/posts)