با هفتاد و دو ملت، یکی ام !
آورده اند که "مولانا جلال الدین محمد رومی" در جمعی فرموده بود:
"من با هفتاد دو ملت یکی ام " این جمله که به گوش مفتی متعصّب و فقیه ظاهر بین شهر رسید، که به گمانش بوی الحاد می داد، عصبانی شد و طلبه ای جوان را گمارد که در مجلسی عمومی مولانا را سبّ و لعن کند
.....و چند روز بعد در مجلسی عام که بزرگ و کوچک نشسته اند، طلبه ای جوان از میان جمع برخواست با صدای بلند رو به سوی مولوی کرد و از او پرسید " که آیا این جمله ی" من با هفتاد دو ملت یکی ام" از اوست ؟!!"....و آن هنگام که مولوی نیز جواب" آری" داد، آن طلبه نیز هر آنچه از ناسزا، لعن، نفرین و توهین بلد بود، به زبان آورد و نثار مولوی کرد
جناب" خداوندگار" هم که سر به زیر انداخته و با آرامش به آن ناسزاها گوش می کرد هنگامی که حرفهای نتراشیده و نخراشیده آن جوان تمام شد، سر را بالا گرفت و به آرامی گفت :
"...و با این ها نیز که تو می گویی، یکی ام !!"
* * *
آنچه که اشاره کردم، رفتار حضرت مولوی عالم و عارف به نام ایرانی است که از یک سو دگر خواهی و رواداری او با مذاهب و از دگر سو کرامت و بزرگواری او در مواجهه با هتاکی عالم نمایان مغرور دستاربند را می رساند
چه عجیب است !!....جو فروشان گندم نمای مغرور از تحسین و تملّق دیگران و سر مست از محبوبیت و شهرت و مشغول به خلق و دل سپرده به خیل مریدان پابوس و دست بوس، گویا اینان همیشه ی تاریخ سر ناسازگاری با عالمان ژرف نگر و عارفان دل بریده از خود و دلبسته به خداوند داشته اند
رواداری با مذاهب و وسعت نظر در مواجهه با دیگر ادیان؛ اصلی بنیادین در فکر و ذهن و رفتار عالمان حقیقت بین است، چرا که دین راستین و تسلیم در برابر معبود را دارای" حقیقت واحد" هر چند در جلوه های متفاوت می بینند
باری همه ی آنانی که نگاه به حقیقت و معنای دین داشته اند به رغم پایبندی به آئین و مذهبی خاص خود را" تمام حقیقت" و نور محض و آخر دُرُستی ندیده اند و به جنگ هفتاد دو ملت نرفته اند
" عین القضاۀ همدانی ( مرگ 525 ه – ق ) نیز یکی از آن عالمانی است که ادیان را جلوه های گوناگونی از حقیقت واحد می داند
".....جوانمردا !!...مرا یقین شده است در سلوک که اصول همه ی مذاهب راست بوده است و در روزگار دراز راویان آن مذاهب را تحریف کرده اند (نامه ها ج 1 ص 158 ) وی در جائی دیگر می گوید : "ای دوست ! اگر آنچه نصاری در عیسی دیدند تو نیز ببینی ترسا شوی و اگر آنچه جهودان در موسی دیدند تو نیز ببینی جهود شوی ....هفتاد دو مذهب جمله منازل راه خدا آمد .."
پاسخ حضرت مولوی با هتاکان و حرمت شکنان را ببینید !...به نظر می رسد هر چه مایه ی درون کمتر باشد، نفرت پراکنی و پرخاشگری و خشک اندیشی و خشونت رفتاری هم بیشتر است
" وقتی تنها ابزاری که در اختیار فرد است، چکش باشد، خیلی دلش می خواهد با همه طوری رفتار کند که گویا میخ اند و باید بر سرشان کوبید "....مُدام بر سر این و آن می کوبد و نسبت فسق و بی دینی به دیگران می دهد
متاسفانه، برخی جرئت و جسارت را در داد و فریاد زدن و به سر این و آن پریدن و یقه چسبیدن و صدا بلند کردن و شاخه و شانه کشیدن می بینند، غافل از اینکه تحمل و بردباری بالاترین جسارت و جرئت و شجاعت است و از این رو عالم حقیقت بین روشن ضمیر و پرمایه در برابر ظاهر بینان پرخاشگر نفرت را به محبت پاسخ می دهد
نوشته اند روزی بودا به مردی که به او پرخاشجوئی می کرد، چنین گفت :
" اگر کسی نخواهد هدیه ای را که به او پیشکش می شود، بپذیرد، هدیه به چه کسی تعلّق دارد ؟......مرد جواب داد .." به کسی که او را پیشکش کرده !.." بودا گفت : ..پسرم !..من نمی خواهم دشنام تو را بپذیرم و از تو درخواست می کنم که هدیه را برای خودت نگه داری !!
خاک بر صورت ستایشگران !
گاه انسان می ماند، که در اسلام چه نکته های عجیب اخلاقی – رفتاری وجود دارد و آن وقت ما سراغ چه چیز ها که نمی رویم!! گوشه هایی از دین را می گیریم و قسمت های دیگر، چه بسا مهمتر را رها می کنیم، مانند اینکه کلمه های قرآنی و عربی را از ته حلق و از روی مخرجش بگوییم و یا محراب منبر، گنبد و گلدسته نقش و نگار داشته باشد و یا نیت عبادت را افزون بر خطور در ذهن باید به لفظ هم آورد و .....همه ی این ها در جای خود درست اما آیا بهتر نیست، دین را به این ظواهر محدود نکنیم و نیم نگاهی هم به سفارش های اخلاقی – اجتماعی دین کنیم، یکی از آنها همین است که می خواهم اشاره کنم
ستایشگرانی که با قیافه ساختگی، سینه ی چاک و سوز و گداز مصنوعی به مدح و ستایش کسی می پردازند به خصوص اگر آن فرد صاحب مکنت، ثروت و یا قدرت و حکومت باشد با آنان چگونه باید رفتار کرد ؟ امام علی (ع) سفارش می کند به صورت آن ستایشگران خاک بپاشید (من لا یحضره الفقیه ص 467)
سلمان فارسی گویا از ابراز احساسات مردم با پادشاهان ایران سابقه ای در ذهن داشت وقتی رفتاری شبیه به آن با پیامبر کرد ایشان فرمودند (بحار76/63):
"....آنطور که با پادشاهان می کنند با من مکن که بنده ای
از بندگان خدایم ...مثل برده ها می خورم و می نشینم ..."
امام علی در خطاب به دور و بری هایش می فرماید (نهج – صبحی الصالح-ص 333):
".....بیزارم از اینکه به ذهن شما خطور کرده باشد که من تملق و شنیدن مداحی و تمجید را دوست می دارم و سپاس خدا را که چنین نیستم ...گفتگویتان با من مانند گفتگویتان با جباران روزگار نباشد در برابر من از تسلیمی که در مقابل اقویای پرخاش گر دارید بپرهیزید ...با قیافه ی ساختگی و ظاهر سازی با من رفتار نکنید ..."
دو – سه نمونه ای را که اشاره کردم از سفارش های عجیبی است که به گمانم خطابی دو سویه دارد، از یک سو به مردم عادی سفارش می کند که در مدح و ستایش از بزرگان خود راه افراط نروند و برای ابراز احساسات از روش های خوار کننده ذلّت آور و تحقیر آمیز استفاده نکنند
انسان فارغ از مذهب، نژاد، زبان، رنگ پوست ....و دل بستگی هایش به این و آن، صاحب کرامت خدا دادی است که نمی بایست در مدح و ستایش از انسانی دیگر، همچون خود، آن کرامت و عزّت را زیر پا گذارد و له و لورده سازد!!
چه بد و چه خوارند، آدم هایی که مثل ماشین کوکی اختیارشان دست دیگران است و نان و آب خود را در ستودن از دیگران می یابند
یک سوی دیگر آن سفارش ها خطاب به حاکمانی است که دوست دارند ستایش شوند، مدح بشنوند و تملّق و چاپلوسی لذّتی در کامشان دارد، که با چیزی عوض نمی کنند
البته ناگفته پیداست همه ی ما این گونه اییم که وقتی ما را به به و آفرین آفرین کنند و با نظم و نثر درست یا غلط ما را بستایند، خوشمان می آید و به قول معروف کیف می کنیم، اما این خوش آمدن و لذت بردن در آدم های عادی، معمولی و بی نام و نشان شاید خیلی مشکل درست نکند، همه ی مشکل آنجاست که کسی نشسته بر اریکه ی قدرت صاحب امر و نهی، خدم و حشم ،برو و بیا، چنین آدمی، مدح و ستایش شود، این نوع آدم ها نمی بایست به مدح و ستایش و تملّق نان به نرخ روز خورها، مداحان و شاعران چشم دوخته به کیسه های زر و زیور و یا حتی ستایشگران مرعوب عقده ای بی جیره و مواجب، توجه کنند
من مطمئنم، پیامبر و امام معصوم بالا ترین استحقاق را برای مدح و ستایش دارند با این حال آنان به مردم سفارش می کردند که مبادا در مدح و ستایش افراط کنند، دلیل این همه تاکید چه می تواند باشد ؟ به باورم مسئله تنها جنبه ی اخلاق فردی ندارد، نکته ی مهم این است که هر گاه فردی حاکم بر سرنوشت مردم عادت به شنیدن مدح و ستایش دیگران پیدا کند اول اینکه هیچگاه کسی جرئت بیان واقعیت های تلخ جامعه را پبدا نخواهد کرد و دوم اینکه دیگر تحمل شنیدن نقد و پند، تند و تلخ را نخواهد داشت
همه ی ما موجوداتی هستیم که گاه به آنچه که برایمان تکرار می شود عادت می کنیم!! وقتی مُدام مدح و ستایش شنیدیم که ".....ای قبله ی عالم تو آن هستی که هیچ کس نیست !!..." و دائم همین معنا با الفاظ و عبارات مختلف از افراد متفاوت به گوش آن قبله ی عالم بیچاره برسد، خوب، طبیعی است که به مرور به این شبهه می افتد که در واقع هم همین طور است !!و هر که خلاف آن را بگوید، باید بخوابانندش و به قول قدیمی ها سیاستش کنند !!
باری اینکه امام علی تاکید می کند که بر صورت ستایش گران خاک بپاشید نشان از اهمیت مسئله دارد که در وهله ی اول، حاکمان که دستشان بالای دست ها و صدائی رساتر از صدای دیگران دارند و در وهله ی دوم، هر انسانی هر چند بی دربان و بی حاجب و بی قّبه بر دوش، می بایست ستایشگران متظاهر دروغگو را از خود برانند
ثمره ی تلخ وجود نحس آن ریاکاران این است که صدای واقعیت های جامعه و ندای ضعیفان پشت در مانده، به گوش حاکمان نمی رسد و نیز به مرور به جهت اینکه فقط مدح و ستایش خود را شنیده و به آن عادت کرده اند کم کم به این گمان می افتند که همه ی مردم وظیفه ای جز ستودن آنان ندارند !! و این بلیّه نوعی از غرور و خود شیفتگی را در آنان پدید می آورد و وای به حال مردمی که گرفتار امیران مغرور و خود شیفته شوند !!
خدا شاهد است والله ...بالله .....تالله ...که وبا، طاعون و بیماری های همه گیر، قابل تحمل تر از حاکمانی است که اسیر در غرور و خود شیفتگی، فقط به شنیدن ستایش و تملّق خود عادت کرده اند !!....مسلمان نبیند، کافر نشنود!!
امروز آخرین دیدار من با کعبه است، طواف کردم و نماز طواف خواندم ......الآن تلاوت یک جزء از قرآن تمام شد.... برای وداع با کعبه اعمالی وارد شده، از جمله دعائی جانسوز که بسیار مضامین عالی دارد ...
...".خدایا این دیدار را آخرین آن قرار نده ...".
برای وداع حالت سختی به انسان دست می دهد، از یک سو نگران از اینکه آیا توانسته ام توشه ای همراه خود کنم، آیا در من تاثیری داشته است و از سوی دیگر دغدغه اینکه آیا باری دیگر دیدار کعبه نصیب من خواهد شد ....خلاصه الآن که مشغول به نوشتن در کنار کعبه هستم، حسّ و حالی غریب و توصیف نشدنی دارم، که چگونه با کعبه وداع کنم !خدایا ...آخرین دعاهای من را هم در کنار خانه ات بشنو !....
یاری ام ده، تا دل در تو بندم
که مرا جز تو، یار وفاداری نیست
که هر چه هست، همه از آن توست
دستگیرم شو، تا در ژاله و لاله
و جنبش ریشه و گردش پشه، جز تو نبینم
پس مرا آن هشیاری عطا کن
که از دام وسوسه ها در امان بمانم
و صید کمند غفلت ها و حسرت ها نشوم
اکنون ساعت دو بامداد است، چند نفری آماده حرکت به سوی غار حراء هستیم، شنیده ام راه دشواری است، کفش مناسب به پا و آماده برای رفتن ....توکّل بر خدا ...پیش به سوی مکانی که اوّل بار قرآن در آنجا نازل شد ....
..."جبل النور" نام همان کوهی است که غار حرا در آن قرار دارد، به رغم تاریکی هوا اما مهتاب راه دشوار و سنگلاخ را روشن کرده است، مسیر بسیار سخت و سنگلاخی است و من عرق ریزان بالا می روم ......من و یک نفر دیگر جزء اولین کسانی هستیم که آرام آرام به غار نزدیک می شویم .....از بین دو قطعه سنگ بسیار بزرگ در مسیری باریک که فقط جای عبور یک نفر است، رد می شوم و به محوطه تنگی می رسم
.......خدای من در یک قدمی ام غار حراء است ....با یاد خداوند و سلام و درود بر پیامبرش وارد غار می شوم .....
غار حراء، بر خلاف آنچه که ما تصور می کنیم، فقط دو یا سه قطعه بزرگ از سنگ است به روی هم افتاده که تشکیل غار کوچکی را در زیر خود داده اند
مکان، فقط گنجایش یک نفر را دارد، خیلی سریع وارد می شوم و شروع به خواندن دو رکعت نماز می کنم ....خدای من!! ...اکنون در جائی ایستاده ام که بی شک پیامبر ایستاده بود ...دو رکعت نماز ایستاده خواندم و بعد خودم را کمی کنار کشیده به سمت باریکه ای در غار ، که می شود، نشسته نماز خواند، دو رکعت هم نشسته نماز خواندم ....در مقابل صورتم البته کمی متمایل به راست، شکاف بزرگی در غار است که شهر مکه از آنجا نمایان می شود، از همانجا به بیرون نگاه کردم ....شاید پیامبر نیز از همانجا به مکه می نگریست ....در حال و هوای خودم بودم که ناگهان یک میمون به نسبت بزرگی مقابلم ظاهر شد و من وحشت زده از جایم پریدم و از غار بیرون زدم .....
بد نیست بدانید، در طول مسیر میمون ها ی زیادی به خصوص بالای کوه دیده می شوند که گاه در غفلت زائران کیف پول، دوربین و یا موبایل آنها را می دزدند
........الآن دیگران هم رسیدند و یکی یکی توی غار نماز می خوانند .....و اکنون صدای اذان صبح از مکه برخواست، شهر یکپارچه ، صدای اذان شد
...در نقطه ای بسیار بلند ایستاده ام و به هنگام سحر چراغ های شهر روشن و نورهای سبز به نشانه ی گلدسته های مساجد می درخشند و صدای اذان که حال و هوائی معنوی به کوهستان داده است و من الآن زانو در بغل بر روی تخته سنگی بزرگ و مُشرف بر دره مکه نشسته ام ......جای همه شما خالی ....
نماز صبح را همانجا خواندم .....اکنون آرام آرام پائین می آیم .. و در فکر آن لحظه ای که پیامبر فرشته وحی را در آسمان کوهستان دید و از همان مسیری که اکنون من در آن هستم گام به سوی مکه بر داشت !!
اکنون برای نماز مغرب در مسجدالحرام نشسته ام، دو مرد سیاه پوست آفریقائی کنارم هستند ، که هر دو اهل نیجریه اند و عربی را به خوبی صحبت می کنند، وقتی سر صحبت باز می شود آنان از من در مورد خصوصیات زندگی ام می پرسند ومن هم پرسش هائی دارم، جالب اینکه هر کدام از آنها به تنهائی چهارده فرزند دارند !!! اسم بچه ها را می پرسم ....علی، عثمان، عمر ،فاطمه، عایشه ......یکبار اسم ها را مرور می کنم ...خیلی جالب است که در انتخاب نام هیچ تعصّبی ندارند، هم نام علی و هم عمر و عثمان .....
راستش مهربانی و بی تعصّبی در سیاهان بیشتر دیده می شود، هنگامی تحت تاثیر قرار گرفتم که یکی از این دو نفر به اصرار سجاده اش را به من داد تا بر روی آن نماز بخوانم ..این حرکت او من را به گریه انداخت
26)شب خاطره انگیز
اکنون شب جمعه است و من در چند قدمی کعبه نشسته ام، قصد آن دارم تا به سحر بیتوته کنم، منظره ای به یاد ماندنی است؛ دهها نور افکن سفید به صحن مسجد الحرام می تابد و هزاران نفر به دور خانه خدا در گردش اند
عده ای سر تا پا سفید در لباس احرام و عده ای دیگر در همان لباس سفید احرام اما با چهره ای سیاه که فقط سفیدی چشمها و دندان هایشان آشکار است و زنانی که سراسر سیاه پوشیده اند، از فرق سر تا نوک پا و زنانی که احرام بسته و لباس سفید به تن کرده اند
دورتر از صحن اصلی و در شبستان های اطراف جمعی مشغول به تلاوت قرآن و عده ای در حال نماز و تعدادی نیز خوابیده اند
اکنون همین مقدار را نوشتم و برای طواف می روم تا بعد .......
دو رکعت نماز در حجر اسماعیل می خوانم، ازدحام جمعیت در این جا بسیار زیاداست و به زحمت جائی را برای نماز خواندن پیدا کردم
در همین قسمت دهها پیامبر مدفونند، طبق نقل مشهور اسماعیل، اسحاق و هاجر در همین مکان مدفون اند .....دو قدم جلوتر می آیم و پرده کعبه را می چسبم و صورت را روی آن می گذارم ........اکنون با فاصله یک قدمی از کعبه نشسته ام و به آن نگاه می کنم و ذکر الله الله به زبان دارم ....نگاه به کعبه حال انسان را دگرگون می کند
.....تلاوت قرآن در مسجد الحرام به شدت سفارش شده است، بعد از آنکه یک جزء از آن را خواندم، راهی کعبه هستم برای لمس حجرالاسود ....حجرالاسود سنگ سیاهی است که توسط حضرت ابراهیم بر دیوار کعبه نصب شده است
هفت دور خانه ی خدا را طواف کردم، اینبار به نیّت دانشجویانی که هنگام آمدنم از من خواستند که یادشان باشم، این طواف را به نیت همه آن ها انجام می دهم
برای تجدید وضو به زیر زمین مسجد الحرام رفتم، مشغول وضو بودم که چشمم به چیز عجیبی افتاد، شنیده بودم که شهر مکه" گربه" زیاد دارد، اما اینکه یکی از آنها را در زیر زمین مسجد الحرام ببینم، جای تعجب داشت !!
اکنون در جبل الرحمه، کوه رحمت، هستم، کوهی در صحرای عرفات، جائی که پیامبر نماز گذارد و از خداوند طلب مغفرت کرد، طبق نقل بهترین کار در این جا اعتراف به گناه و طلب بخشش است
جالب اینکه برای رفت و آمد و سواری دادن زائران، شتر هائی آماده کرده اند با هودج هائی که دور تا دور آن را با گل های رنگارنگ زینت داده اند
نکته مهم دیگر اینکه ستونی در بالای کوه در گذشته های دور از سنگ ساخته شده است تا با روشن کردن آتش بر روی آن کسی در صحرای عرفات جبل الرحمه را گم نکند اما در کمال تعجب دیدم، بعضی از زائران ایرانی بر روی ستون دست می کشند و می بوسند !!
گویا ما ایرانی ها همیشه آمادگی برای مقدس سازی را داریم، هر چند اگر یک ستون و یا سنگ باشد
امروز صبح، قبرستان ابوطالب هستم، قبرستانی جنب پل حجون که جناب ابوطالب و حضرت خدیجه و به نقلی حضرت آمنه در اینجا مدفونند
یکی از سرخنکلائی ها کنارم بود و گفت؛ که چند سال پیش یکی از اهالی سُرخنکلا در سفر به مکه مریض می شود و می میرد او را در همین جا دفن می کنند
یاد روایتی افتادم که طبق آن هزاران نفر از این قبرستان به بهشت خواهند رفت به آن سرخنکلائی همسفرم گفتم؛ شاید یکی از آن هزاران نفر همین مشت یوسف سرخنکلائی شما باشد!!! خنده ی معنا داری کرد و چیزی نگفت!! ...گاهی نوع خنده خیلی چیز ها را می رساند !!
( 23 ) مسجد تنعیم و احرام دوباره من
امروز عصر سه – چهار نفری شدیم و اکنون به سمت مسجد" تنعیم" برای احرام در حرکتیم .......مسجد تنعیم در حاشیه شهر مکه قرار دارد و نزدیکترین میقات به حرم است اهالی مکه از همین جا محرم می شوند و آن دسته از زائران که قصد احرام دوباره دارند نیز به همین جا می آیند
البته به فتوی همگی فقهاء هر کس در طول ماه فقط یکبار می تواند برای خودش عُمره انجام دهد، اما برای دیگران هر مقدار که بخواهد، می تواند مُحرم شده و عُمره گذارد
مسجد تنعیم مسجد زیبائی است، معماری مدرن و جدیدی دارد، همه جای مسجد یک دست مفروش است و هیچ ناهماهنگی دیده نمی شود
این مسجد کجا و مسجد های ما کجا !!!
بد نیست از هوای آنجا برایتان بنویسم، به رغم اینکه مرکز مکه هوائی گرفته و غبار آلود دارد اما هوای" تنعیم" پاک و دل نشین است
قسمت هایی از اطراف مسجد چمن و درخت است و محلی برای تفریح و وقت گذرانی و خانواده های عرب سیاه پوست نشسته بر چمن ها و بچه ها هم قد و نیم قد، البته کم تعداد هم نیستند، مشغول به بازی و جست و خیز !!
اکنون مقابل کعبه و در ابتداء باب ملک فهد نشسته ام، ضلعی از کعبه که الآن مقابلم هست، یک سوی آن در سمت راستم، رُکن جنوبی و سمت چپ، رکن غربی قرار دارد
شکافی که در دیوار کعبه هست، در همین رکن جنوبی است، به امر خداوند دیوار شکافته شد و" فاطمه بنت اسد" وارد آن شد و علی ابن ابی طالب آنجا به دنیا آمد
چند لحظه قبل، من آن شکاف را بر دیوار کعبه دیدم، آن قسمت از پرده را بالا داده اند تا شکاف دیده شود
بد نیست بدانید، کعبه درست در وسط مسجد الحرام قرار دارد، با بنائی بسیار ساده و مکعب شکل به ارتفاع حدود 15 متر پارچه ای سیاه هم بر رویش انداخته اند که وقتی بوئیدم بوی خوشی داشت


