این روزها، دلم گرفته است، مثل اینکه کسی توی مشتش فشار می دهد ؛ ول بکن هم نیست، هوای گریه دارد، اما چشم یاری اش نمی کند، یاد مرگ عزیزی افتادم، مرگی که از او فقط، تار موئی، نقش دستی، در بر آینه ای، برایم به جای گذاشته است، به قول فروغ فرخزاد :
در اتاق کوچکم پا می نهد / بعد من با یاد من بیگانه ای / بر آینه می ماند بجای / تارموئی نقش دستی شانه ای
همین بهانه ای شد، تا از مرگ بنویسم،... همان روزی که هر دم به آن نزدیکتر و نزدیکتر می شویم
مرگ من روزی فرا خواهد رسید / روزی از این تلخ و شیرین روزها
مرگ، پایانی برای همه چیز است و شروعی برای چیزهای دیگر، پایانی برای همه آن چیزها ، که فراهم کرده اییم ،ساخته اییم، بافته اییم و برای آنها جان کنده اییم،...و خط قرمزی بر روی همه ی آنها ... و مهر "باطل شد " تق می خورد، ته همه ی آنها، محکم، که دیگر پاک هم نشود، فقط خودم می مانم و خودم، با آنچه که خود، از خودم ساخته ام
می رهم از خویش و می مانم زخویش / هر چه بر جا مانده ویران می شود
و اما بعد "من " چه می ماند به جای ؟ کوچه ها، خیابانهاو آدمها همان هستند، که بودند، همچنان می گردند و می چرخند، آنگونه که قرن ها می گردیدند و می چرخیدند و این ما انسانها می آییم و می رویم و جز مشتی از خاک چیزی از ما به جای نمی ماند
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین بس چو نباشیم ، همان خواهد بود !
البته ... نه ... افسانه هایی هم از نام و ننگ همچنان بر جاست، به نیکی یا به زشتی یادمان می کنند
در حالی که روحِ من ،همچون بادبان قایقی کوچک در افق ها دور و پنهان می شود، اما بعد من جای پائی می ماند به جای، دانه تسبیحی، شانه سری و یا قلم و کاغذی همین و بس !
آه از این دنیا و گذرش !
چه زود می گذرد و چه غافلیم !
لحظه به لحظه نزدیکتر می شوم "ها " همین "آن " که گذشت، چند گام نزدیکتر شدم و ناگهان ...
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود / من تهی خواهم شد از فریاد درد
خوبی مرگ این است، که انسان را از سوزش درد خلاص می کند ،هیچ می دانید که درمان بعضی درد ها فقط مرگ است؟! آن درد ها پایانی جز مرگ ندارند!
سنگینی ظلمت شب یکی از آن درد ها است، وقتی نتوانی حتی " آه " بکشی و سنگینی سیاهی شب را روی سینه ات احساس کنی در آن حال است که زیر زمین را بر روی آن ترجیح می دهی !!
... وه ، که چه بد می شد، اگر مرگ نبود !
مرگ چیزی جدای از وجودمان نیست، آنچه که در درون ساخته اییم، آشکار می شود، آنچه که اکنون همراه ماست، با همین دست ها، پاهها و نگاههای خود ساخته اییم، نمایان و آشکار می شوند بهشت و جهنمی در پس این مرگ در آن دور، دور ها نیست، که ما را آنجا برند!! بهشت و جهنمی که خود در درون ساخته اییم ،رخ می نماید! پرده ها کنار می روند، آینه ای می گذارند، تا آنچه که خود هستیم را به ما نشان دهند
بیرون ز تو نیست ، هر چه در عالم هست
از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
... مرگ، برگ درخت وجود انسان است . آنگونه که خود را ساخته اییم، بد یا خوب، نتیجه اش همان می شود که در مرگ می بینیم، از این روی مرگ هر کس همان رنگی دارد ،که زندگی اش داشت، از درخت انگور نمی توان انجیر انتظار داشت، درخت انگور انگور می دهد و از نهال انجیر باید انجیر را انتظار کشید! می خواهی ببینی مرگت و پس از آن چگونه است؟ زندگی ات را بنگر که چگونه است! چیزی از بیرون بر انسان تحمیل نمی شود، چه خوب گفته، حضرت "مولوی" حسن ختام نوشته ام، همان باشد
مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست / آینه ی صافی یقین همرنگ دوست
ای که می ترسی ز مرگ اندر فرار / آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار
زشت ، روی تست ، نی رخسار مرگ / جان تو همچون درخت و مرگ ، برگ
از تو رسته است ، ار نکوی است ار بد است / نا خوش و خوش هر ضمیرت از خود است
صبح یک روز زمستانی !
صبح جمعه مثل همیشه آماده حرکت شدم، من نمی دانم، اگر این کوههای پر از درخت اطراف نبود، ما گرگانی ها چه باید می کردیم!! آنهایی که توی خاک و خول زندگی می کنند و رنگ سبزی ندیده اند وساعت ها باید راه بروند تا به یک دار و درختی برسند، آنها خوب می فهمند که زندگی در کنار جنگل چقدر حال می دهد و حال عوض می کند، مثل اینکه آدم نئشه می شود، آرامشی می دهد که انگار آدم در هپروت و آسمان روی سر سیر می کند !
بگذریم ....باروبنه و کاسه کمچه ام را گرفتم و راه افتادم، مسیر ریگ چشمه خلوت تر از همیشه است، آخه، سر صبح زمستان کیست که به این راحتی بستر گرم و نرم خواب صبح را ول کند و بیاید توی این برف و بوران ؟!! خودم هم نمی دانم که چه چیزی مرا همه هفته به کوه می کشاند !...خلوت تنهایی ...سکوت طبیعت ...روح جنگل ... نمی دانم ...چه چیزی هر صبح جمعه مرا هول می دهد...که زودباش !!...دیرشد ... هر صبح جمعه هر کجا باشم کوه را باید بروم !!.... خودم هم مانده ام که چه دردی دارم !!
پا که روی برف ها می گذارم، برگهای خشک زیر برف، خش خش، صدا می کنند به قول معروف خشکه سرماست، هیچ برفی آب نشده و برگ ها همه خشک اند ...جنگل پر از برف ...مسیر خلوت و تنها در دل کوه ... کلاه را تا دماغم پایین کشیدم و در تنهایی خود، بسم الله بالله گویان، حرکت می کنم ...خلوت تنهایی چه لذتی دارد!
مجنون به گوشه ای زجفای زمانه رفت / دیوانه اش مخوان که عجب عاقلانه رفت
آدم وقتی تنها قدم می زند، گویا تنها نیست، دنیایی از فکر و خیال همراهش حرکت می کند و کبوتر خیال روی هر پشت بامی می نشیند، راستش آن کبوتر را پرواز دادم، برود دنبال کارش، می خواستم فقط خودم باشم و خودم... در همین خلوت تنهایی بودم که به چشمه رسیدم، کف دستی آب خوردم و توی آن سرما، شلپ شلوپ، چند کف دست آب به صورتم زدم ... اوه!! ...چقدر سرد است! ...کمی که رفع خستگی کردم، به راه افتادم، روی ارتفاعات برف سنگین تر است، بعضی شاخه ها از بس برف رویشان نشسته گویا برای من قد خم کرده اند!
هیچ صدائی نمی آید، جز زوزه ی باد ... یکی – دونفری را هم می بینم با کمی فاصله از من جلوترند
حرکت روی برف یخ زده خیلی سخت است، چندین بار زمین خوردم و با کلّه روی برف ها افتادم ... دائم سبوح – قدوس می گفتم که اتفاقی برایم نیفتد ... خلاصه با هر جان کندنی بود، خودم را به گرگان نما رساندم ... وای خدای من !!...چه جای قشنگی !!... یک طرف تمام گرگان زیر پا ... طرف دیگر ارتفاعات پوشیده از برف ... کمی جست و خیز کردم تا گرم شوم ... یادم افتاد که چهل و دوسال از من گذشته !!... قاچاقی حس جوانی گرفتم، کمی ورجه وورجه کردم
بعد گشتم تا جای مناسبی پیدا کنم هیچ جا بهتر از جای همیشگی نیست، روی یال کوه که مستقیم می توان کوههای اطراف پوشیده از برف را دید، بیشتر وقت ها همانجا می نشینم سریع کوله را باز کردم ... زیلوی کوچک خودم ...همراه همیشگی ام را پهن کردم، کمی کوله را جابجا کردم، دو دست را از پشت سر روی هم زیر سرم گذاشتم و دراز کشیدم ... آخیش !!عجب حالی دارد ... رو به آسمان بلند، که پائین پاهایم سراشیبی کوه و مقابل آن ارتفاعات پر از برف ....و چشم به آسمان دوختم ،هوا سرد بود اما حتی به اندازه ی یک کف دست هم ابر در آسمان نبود ... صاف صاف ...گاه به گاه صدای وزش باد و گاهی هم قار قار چند کلاغ سیاه یا جیک جیک چند تا پرنده ی کوچک ....در آن حال پرنده ی تنهایی را دیدم که در دل آسمان پر می کشید ....فهمیدم اون هم تنهاست ...بالا و پایین می رفت .... چشمهایم را بستم و به فکر رفتم تنهایی در جنگل را به خاطر همین ها دوست دارم، فرصت فکر کردن را به انسان می دهد، در هیاهوی شهر جایی برای فکر کردن نمی ماند، راستش نفهمیدم چه مدت گذشت ...یک ساعت ...دو ساعت ... بیشتر یا کمتر ...لحظاتی در فکر بودم ... در فکر اینکه آیا احساس خودم را می توانم بفهمم که چیه ؟!! چه دردم است ؟...که هستم ؟...کجا ایستاده ام ؟...کجا می روم؟ ...و از کجا سر در می آورم ؟... جای من در این دنیای بزرگ کجاست ؟...
... در همین فکرها بودم که یک مرتبه چیزی مثل فشفشه از کنار گوشم گذشت ... ویژ!!...یک لحظه ترسیدم تمام حس و حال خوشی که داشتم از سرم پرید، مثل اینکه صفحه ی خیالم تکه تکه شد ... سریع از جایم بلند شدم ،خودم را تکانی دادم تا چیزی توی لباسم نرفته باشد ... کمی دورتر را دیدم دو تا پرنده چیزی شبیه به کبک بازی شان گرفته بود، یکی جلو و دیگری دنبالش می دوید ... چه حالی می کردند ....
یادم افتاد که چیزی هم برای خوردن دارم قُمقُمه ی یک نفره ای که اینجا ها به دردم می خورد، در هوای سرد چائی گرم حسابی می چسبد، دو استکان چائی خوردم و کمی نان و پنیر و گردو پشت بندش و آماده ی برگشت شدم
هنگام برگشت افراد بیشتری را در راه دیدم، یک سمت کمی با فاصله از مسیر سه – چهار تا جوان دور و بر آتش ایستاده بودند قاه قاه می خندیدند و استکان چائی را هر چند لحظه ای سر می کشیدند مثل اینکه موسیقی ای هم گوش می کردند، چشمشان که به من افتاد خودشان را جمع و جور کردند گویا یکی شان یواشکی سُقُلمه ای به بغل دستی اش زد ....هی !!...اونجا رو !!....با چشمش به من اشاره کرد، دنبال آن، همگی یک نگاه معنا داری به من کردند، ریش من از حد معمول رفیقان همقطارم کوتاه تر است اما ، خوب ، چهار تا جوان توی جنگل وقتی چشمشان به آدمهایی به شکل و قیافه ی امثال من می افتد بندگان خدا کمی هول می کنند ..... از مسیر راه کنارشان آرام گذشتم، داشتم رد می شدم که صورتم را به سمتشان گرفتم .."..بچه ها راحت باشید "....این را که گفتم مثل اینکه منتظر باشند، یکمرتبه ترکیدند !!... باز شروع کردند، زدن و خواندن و رقصیدن
خوشم آمد که اینقدر شادند، توی دلم آرزو کردم همه ی جوانها همینطور شاد باشند، دود و دمی نباشند بقیه چیزها دردش خوردنی است
پایین تر که آمدم از دور پدر و پسری را دیدم، جلوتر که آمد، شناختمش پدر جلوتر و پسر هم فس فس کنان در حالی که آب دماغ از دو لوله ی بینی اش روان و صورت هم مثل لبو ی پخته شده، دنبال باباش می دوید آدم بدی نبود فقط کمی چنه اش لغ بود، حال و حوصله اش را نداشتم ،فقط سری تکان دادم و به راه ادامه دادم
کمی که پائین تر آمدم ...ناگهان ...صدای داد فریادی شنیدم ...از دور دیدم چهار – پنج نفری دور هم جمعند ، مثل اینکه دو نفر با هم دعوا داشتند و چهار بغل شده اند، توی جنگل و آن حال و هوا دعوا !!! خدا دور کند!! قشقره ای راه افتاده بود که بیا و ببین!! جلوتر که آمدم، دیدم، که ای کاش ندیده بودم، یک آدم قُلچماق سبیل چخماقی از بنا گوش در رفته، گردن کلفت قلدر، گردن یک آدم ضعیف نحیف به قول ما گرگانی ها زردنبوک را گرفته و مثل اینکه پیراهن تازه شسته ای را می چلاند، دائم با دو دست که نگو، پنجه های آهن بگو، هی می فشارد چشم های آن نگون بخت هم مثل اینکه عزرائیل دیده از حدقه بیرون زده بود، آنچنان شنگ و شیونی راه انداخته بودند که در آن جنگل ساکت و صامت گویا یک لشگر در حرکتند، این را که دیدم جلو رفتم که شاید جداشان کنم، در همان گیر و دار پرس و جو که کردم، معلوم شد آن دو نفر خرده حساب هایی از قبل با هم داشتند با اینکه رفیق بودند ودر کوه همقدم ، با اینحال سر صحبت که باز شده و حرف حرف آورده، بگو مگو بالا گرفته و در نهایت کارشان به دعوا و مرافعه کشید ..... من هم وارد معرکه شدم چهار تا جمله که بلد بودم، جویده و نجویده، گفتم تا شاید صلح و صفائی بشود ... حالا از دلشان در آمد یا نه معلوم نشد، وقتی که کمی آرام گرفتند من هم از آنان جدا شدم تا به راه خودم بروم
حالا دیگر به چشمه ی پایینی رسیده بودم موقع پایین آمدن خیلی باید احتیاط کرد زمین یخ زده است و هر آن احتمال سُر خوردن است ، از شما چه پنهان، چند مرتبه ای سرو ته شدم ... بخیر گذشت ... جای شما خالی دو – سه مرتبه ای چاره نبود روی زمین نشستم سُر خوردم و پایین آمدم ...چه کیفی داشت !!! چند مرتبه ای هم که به زمین افتادم ، هر بار بلند می شدم، پشت شلوارم را تکانی می دادم و دوباره راه می افتادم مثل اینکه زندگی همین است ،زمین خوردن و بر خواستن !!! می گویند هفت بار هم که افتادی برای هشتمین بار برخیز!!
وقتی به چشمه ی پایین رسیدم دو – سه نفری دور و برش بودند، هوله هوله دستی به آب زدم که دیرم شده بود، یک کمی سرعت گرفتم تا زود تر پایین برسم اما در همین گیر و دار یک چیزی ناگهان من را مثل سیخ میخ زمین کرد، دو نفری روی زیلویی کنار راه نشسته بودند، سنشان چیزی بین 20 تا 25 سال بیشتر نبود یکی شان زانو به بغل و دیگری روی زمین چُندلک زده بود، آن یکی که زانوی غم در بغل داشت، هق هق گریه اش بلند و مثل ابر بهاری اشک می ریخت، بلند بلند گریه می کرد و هر چند لحظه هم یکبار مثل مادر مرده ها شیون و فغانش بلند بود.
من که از این صحنه مات و مبهوت بودم و خیلی هم متعجب، سلانه سلانه جلو رفتم
- "پسر جان برای چه گریه می کنی .... اینجا !!.... جنگل که جای گریه نیست "..... یادم افتاد خودم چند بار توی چنگل گریستم، اما خوب، آن گریه با این گریه فرق داشت .... به هر حال جلوتر رفتم ... دو تا جمله که گفته بودم، گویا اصلا نشنیده بود و توجهی نداشت و یه ریز اشک می ریخت ... اما رفیق بغل دستی اش رو به من کرد و مثل اینکه منتظر آمدن یک گوش شنوا باشد، خیلی روشن و خلاصه علت گریه های آن جوان را برایم گفت ....." سالهاست که زن و شوهری با هم دعوا دارند حالا با داشتن پسر و دختر بزرگ قصد جدایی از هم را دارند و این جوان دل سوخته ای که وسط جنگل گریه می کند پسر همان هاست "
اینها را که شنیدم ،خیلی دلم سوخت، آتش گرفتم، بیشتر برای این طفلک معصوم که گویا چاره ای جز گریه نداشت، کم کم خودش هم حرف آمد، در همان حالت نیمه گریان، چشمها مثل کاسه پر از آب، چیز هایی گفت که آرزو می کردم ای کاش نشنیده بودم، قابل گفتن و نوشتن نیست، همانطور که می شنیدم توی دل صد تا لعن و نفرین نثار آن پدر و مادر نادان او کردم که اینطور با سرنوشت جوان دسته گلی اینچنین بازی می کنند .... بیچاره فکر می کرد، آخر دنیا شده و هیچ راهی هم ندارد دوستش او را به جنگل آورده بود تا کمی با او صحبت کند اما حرفهای او تاثیر چندانی برایش نداشت .... من که تا آن موقع توی دو دلی بودم ...بروم یا نروم ... حرفهای او را که شنیدم یک دل شدم که بمانم و با آن جوان کمی صحبت کنم ...کوله را یک طرف و چوب دستی یا به کوهنوردها پا یارم را طرف دیگر گذاشتم و نشستم ...... هر چه که در آستین داشتم، رو کردم و از هر دری که لازم می دانستم گفتم و گفتم و گفتم .....تا آنکه جوان کمی آرام شد یکی – دو استکان چایی با هم خوردیم و در حالی از بیم و امید از آنها جدا شدم
کم کم به پایین کوه رسیدم، قبل از آنکه برای بازگشت سوار ماشینم شوم، یک نهر کوچکی در مسیر بود چُندلک زدم و نشستم، چند لحظه ای به فکر رفتم ... امروز عجب روزی بود!! جور وا جور آدم و حادثه دیدم عده ای در شادی، قاه قاه می زدند و سرخوش، عده ای در گریه و ضجه، عده ای یقه ی هم چسبیده و مشت بر سر هم می زدند و عده ای دیگر دور آتش بشکن زنان، بزن و بکوب راه انداخته بودند، حکایت امروز من حکایت تمام عمر یک آدم است که همه چیز در آن هست ... حکایت دنیایی که در آن هستیم، آمیخته ای از خوشی ها و سختی ها، مخلوطی از کامیابی ها و نا کامی ها ... وه !!که چه دنیای عجیبی داریم، یاد گفته ی شاعر افتادم
عارفان گویند خوب و بد به دنیا بگذرد / بگذرد، اما چرا بد جمله بر ما بگذرد
در گذشت روزگار افسانه ها گویند لیک / کس نمی گوید که تا کی بی مدارا بگذرد
بی تمنّا یک نفس بر عاشقان نگذشت عمر / مرده دل آن کس که عمرش بی تمنّا بگذرد
وعده امروز و فردای تو ما را خسته کرد / صد چو امروز آمد و مشکل که فردا بگذرد
می توانم بی تو امشب را به روز آرم و لیک / وای اگر بر من چو امشب بی تو شبها بگذرد
وه !چه خوش گفت پیری ز دنیا می گذشت / در گذر ماییم و پنداریم دنیا بگذرد
باری، گذر امروزم مثل گردش یک عمر شد، که گریان ،خندان، رقصان، یقه به دست، نالان، سرخوش، عاقل عابد، مست، شفت و دیوانه خلاصه همه نوع را می شود دید.
این هم از یک روز زمستانی که بر من گذشت ،تا بعد چه بشود، خدا می داند
باز زمستان، فصل تولّد من
از دیگ جهان چون دو – سه کفگیر کشیدی / باقی همه دیگ آن مزه دارد که چشیدی
دی ماه همیشه برای من خاطره انگیز است، چرا که در چنین ماه از فصل سرما در سال 1345 زاده شدم، بد ندیدم اکنون که پا به چهل و سه سالگی می گذارم و وبلاگم نیز به دو سالگی رسیده است، کمی از خودم بنویسم، فقط برای همه ی خوبانی که این مدت پیدایشان کردم و دوستشان دارم
هنوز موئی بر صورتم نروئیده بود که پا به حوزه علمیه گذاشتم
در حالی که در سر دنیائی از آرزو و امید و در قلب شعله هائی از عشق و شور جای گرفته بود؛ دانش های مرسوم را در حد توان خواندم و نزد استادانی فرزانه و نازنین حوزه علمیه قم شاگردی کردم، تک تک آن روزها که در خلوت تنهائی توی حجره مشغول به درس بودم همچنان برایم خاطرات دلنشینی دارد که البته پرداختن به جزئیات آن جایش اینجا نیست
بیست ساله بودم که ازدواج کردم، همسرم هم درسم بود و قسمتی از کتاب "شرح لُمعه" را نیز با هم می خواندیم البته الآن دبیر دبیرستان است و با بچه های مردم سر و کله می گذارد
سه فرزند دارم، دختر بزرگم در دانشگاه، معماری می خواند و پسرم دوم دبیرستان و دختر کوچکم دوم راهنمائی است
بگذریم ...چند سال تحصیل در حوزه علمیه قم شور و شوقی در من ایجاد کرد اما متاسفانه به دلیل مشکلاتی که داشتم ناچار به آمدن به گرگان شدم ، هیچگاه درس و بحث را کنار نگذاشتم و از همان ابتدا آمدنم شروع به تدریس در حوزه علمیه و دانشگاههای گرگان کردم، آن سالها حوادث تلخ و شیرینی در زندگی ام رخ داد که هر کدام از آنها تاثیر زیادی در من داشت
حضور در جبهه های جنگ به خصوص حال و هوای نخلستان های اروند کنار و تپه ماهورهای سومار و کوههای برف گرفته کردستان و دیدن جوانان غیور و با صفای جبهه ها و شرکت در عملیات محرم و والفجر 8 همه ی این ها من را با دنیائی دیگر غیر از آنچه که در حوزه دیده بودم آشنا کرد و کم کم زمینه ای شد تا فراتر از خوانده ها و نوشته ها با متن زندگی روبرو شوم
خرداد 76 فصلی به یاد ماندنی در زندگی من شد، اوج فعالیت های زندگی من همان ایام بود و البته شروعی برای گرفتاری های بعد نیز شد
کم سن و سال ترین فردی بودم که به دوره اول شورای شهر گرگان راه یافتم ، فعالیت های سیاسی و اجرائی من گاه تند و گاه کند، آمیخته با روحیه جوانی و آرمان خواهی، من را در زندگی با کامیابی ها و نا کامی هائی مواجه کرد که آثار آن را امروز نیز در خودم می بینم
فرصت هائی که ناخواسته از دست دادم و و البته فرصت هائی که دیگران نیز از کسانی مثل من سلب می کردند
استان گلستان که شکل گرفت و اولین نشریه محلی بیرون آمد، مقاله نویسی من هم شروع شد از 12 – 11 سال پیش تاکنون همه هفته می نویسم و تا کنون صدها مقاله اجتماعی – سیاسی و مذهبی از این ناچیز در نشریه های محلی و استانی و کشوری به چاپ رسیده است
خیلی ها سفارشم می کنند که نوشتن را کنار بگذارم اما من هستم و نوشته هایم .....اگر ننویسم می میرم ...با نوشتن زندگی می کنم و با روح و روانم یکی است
بی آنکه کسی برایم دلیل روشنی بیاورد در سه نوبت جداگانه به رغم قبولی در مرحله علمی، تقاضایم برای عضویت هیئت علمی دانشگاه رد شد و در دو نوبت انتخاباتی به اتهام" غیر مسلمانی" رد صلاحیت شدم !
تلخی های حاصل از بازداشت و به در آوردن عبا و عمامه و به تن پوشاندن لباس نمور و بو گرفته ی زندان چیزی نیست که یاد آوری اش ارزشی داشته باشد اما همه این فراز و فرود ها نشانم داد که اگر بخواهم خودم باشم چاره ای جز تحمل این محرومیت ها برایم نیست
اکنون که پا به چهل و سه سالگی گذاشته ام و چند لاخه از موهای صورتم رنگ سفیدی به خود گرفته است در حال و هوائی بین امید و یاس به سر می برم
انس من اکنون به خواندن و نوشتن توی حجره ای کوچک در حوزه علمیه امام خمینی گرگان است ، ساعت هائی را به تدریس می گذرانم و ساعت هائی بیشتر به مطالعه و فرصت هائی نیز برای پیاده روی و کوه پیمائی و نشستن و چای خوردن در کنار خانواده ام که خیلی دوستشان دارم همین و بس !
سه سال پیش دو خط نامه برای دانشگاههای گرگان آمد و از تدریس در دانشگاههای دولتی نیز منع شدم، ناگفته نگذارم جائی برای همدردی نمانده، بلکه هدفم از نوشتن قسمت های تلخ این است که بیشتر با مهر ورزی مدّعیان آشنا شوید که چگونه سهام مهر و عدالت را توزیع می کنند
امثال من بسیارند از کسانی که به جرم ناکرده و به اتهام عقیده و بیان نظر، حقوق اجتماعی مسلم آنان سلب شده است و اکنون در کنج خانه های خود نشسته و در انتظار سحرند، اینان کسانی اند که خاک جبهه های دفاع از کشور همچنان بر پیراهن دارند و جوانی خود را صرف انقلاب و نظام کرده اند
دوست نداشتم که قلم رها کرده و وارد این وادی شوم و موافقان یا مخالفان را به تائید و تکذیب بکشانم، چرا که مشکل را فراتر ار این ها می دانم و حس و حالی برای جدال و نزاع نیست
این چند سطر را به مناسبت سالگشت تولدم نوشتم ..همین !!
این قافله عمر عجب می گذرد / دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری / پیش آر پیاله را که شب می گذرد
____________________________________________________
در ضمن دوستانی که از نوشته هایم در سایت یا نشریات استان استفاده می کنند این دل نوشته را استثناء کنند و فقط برای وبلاگ بماند
چندی پیش مقاله ای از این قلم منتشر شد که در آن نظراتی از این "ناچیز" آمده بود ،یک نفری که گویا توان شنیدن سخنی غیر از حرف خود را نداشت، زبان به طعن گشود و برایم پیغام فرستاد، که" فلانی" را بگویید، بهتر است، روضه خوانی اش را کند، تو را چه به این حرفها ؟!!...
پیام آن دوست که به من رسید، ایام محرم شروع شده بود و بهانه ای شد، تا دست به قلم ببرم ... الآن که مشغول نوشتن شدم، تازه از مجلس روضه خوانی آمده ام صبح زود ماشین را روشن کردم و مانند همه ساله در طول دوازده سال گذشته کله ی صبح، خانه ی" علاالدین" رفتم تا منبری بروم و یادی از امام حسین کنم، و اکنون برای آن دوست و دیگران که گاه مرا طعن می زنند که تو را چه به این گنده گوئی ها و یا برخی دیگر از موضع دوستی به قول خود، می خواهند، تکریمی کنند، به من می گویند ...تو ؟!!...تو؟!!....توئی که با دانشجو جماعت سر و کار داری و سالهاست در حوزه تدریس می کنی ...تو را چه به روضه خوانی ؟!!....
بله ... من به هر دو دسته از دوستان چه آنان که تکه انداز و ُلغز پرانند و یا دیگرانی که از موضع تکریم به من روسیاه آنگونه سفارشم می کنند ... یکی به روضه خواندن و دیگری به نخواندن !!....با صدای رسا می گویم، که اگر روضه خوان های امام حسین این افتخار را به من بدهند ،که داخل جمعشان باشم، افتخار بزرگی برای من است اگر بپذیرند که با گوشه ی عبایم خاک نشسته بر نعلین شان را پاک کنم، بسی سعادت برای من ! حاضرم، همه چیز داشته و نداشته ام را بدهم به عوضش امام حسین من را روضه خوان خود بداند، من یک روضه خوانم و به آن افتخار می کنم ...اما ...اما روضه خوان کدام امام حسین!! .....کدام امام حسین؟!!..... مگر چند امام حسین داریم ؟!!
تعجب نکنید، ما چندین امام حسین داریم ... من روضه خوان همه ی آنها نیستم ... یکی، آن امامی است که رفت و شهید شد تا اگر ما دنیائی گناه داریم چند قطره اشک بریزیم تا بخشیده شویم و بعد همانی باشیم که بودیم !....یکی دیگر آن "امام حسین" ی است که گریه بر او خمودی ، خموشی و سکوت است، فقط آه و اندوه هست و بس، این امام حسین فقط همین را می خواهد نه بیشتر ... یکی دیگر آن" امام حسین" ی نه در دسترس انسانها و نه برای اینکه در عمل و اندیشه همچون او باشیم، فقط آمد تا پیروانش سیاه بپوشند !!. گریه کنند تا بخشیده شوند! همین،.. نه بیشتر ...... یکی دیگر آن" امام حسین" ی با چهره ای مظلوم شایسته ی دلسوزی ... همه ی درها بر او بسته... در بیابانی بین دشمن به دام افتاده و به ناچار تن به جنگ داده .....نه .....نه ....من روضه خوان این "امام حسین" ها نیستم
من روضه خوان" امام حسین" ی هستم که در کربلا بود نه آن" حسین"ی که برخی از ما در ذهن داریم
من روضه خوان" امام حسین" ی هستم که خود را فدای دین کرد نه آنکه دین را فدای خود! حکومت و قدرت برایش" اصل" نبود تا همه چیز را برای آن قربانی کند قداست دین" اصل" بود و بس... هر چند خود به زحمت افتد، از این روی به هنگام حج همه رو به سوی مکه دارند ، اما فقط اوست که بیرون می آید
- محمد حنفیه : ای فرزند رسول خدا اکنون که همه به مکه می آیند بهتر آن است در جوار خانه ی امن خداوند بمانی
- امام :خیر، حکومت قصد جان من را دارد، نمی خواهم با ریخته شدن خونم حرم الهی هتک حرمت شود
این امام حسین جان بر سر عقیده گذاشت نه عافیت طلب بود، نه توجیه گر، و نه ترسو، هنگامی که فهمید از او برای یزید بیعت می خواهند، شبانه و هراسان از مدینه بیرون نرفت شجاعتش نه در بازوان پرتوان او و نه در تیزی تیغ شمشیرش بلکه در حق گوئی اوست، به صراحت مخالفت کرد و روز روشن از مدینه بیرون آمد
" امام حسین "ی که من روضه خوان اویم، ظلم و بیداد حاکم را " منکر اصلی "دانست، آن زمان که همه ساکت بودند، در" منی" همه را جمع کرد و ستم حکومت را یک به یک بر شمرد
" .... کسانی بر ما حاکمند که فضیلتی در آنان نیست ... ستمدیدگان در رنج .... و صاحبان زور و زر در امانند ..."
من روضه خوان" امام حسین" ی هستم، که به ویژه خواری و امتیاز طلبی تن نداد فرزندان صحابه بر تخت روان سوار و از گذشته ی دینداری خود توشه ی دنیائی می طلبیدند، در آن حال امام وظیفه ی خود را نه روزه و نماز بلکه قیام علیه ظلم و ستم می دید
من روضه خوان، امام حسین" ی هستم که امام کلام سخن و منطق بود صحنه ی روز عاشورا را مروری کنید، دشمنانش شمشیر به دست مقابل او صف کشیده اند ..... و او همچنان .....تا آخرین لحظه ها .....سخن می گوید و استدلال می کند او امام سخن بود ... عجبا!! که زیر برق شمشیرها همچنان سخن می گوید ....فقط موقعی دست به شمشیر برد، که خواست از خود و خاندانش در برابر هجوم شب پرستان نادان دفاع کند
من روضه خوان" امام حسین" ی هستم که گوشش برای شنیدن هر سخنی آماده بود، مهر و محبت او آماده ی پذیرای هر کسی حتی اگر مثل حر بن یزید ریاحی راه را بر او بسته باشد، برخی حرف و سخن بر خلاف اعتقاد خود را که می شنوند همچون کوره ای از آتش بر افروخته می شوند و گو اینکه گوینده ملعون ابدی و مخلود در آتش است!! .... و البته نام این برافروختگی را" غیرت" می گذارند .....
وه!! چه غیرتی بالاتر از غیرت امام حسین، که دین خواهی او آمیخته با گذشت و مهربانی بود
من روضه خوان امام حسین ی هستم که شب عاشورا در اوج نیاز به همراه وهمگام صادقانه از یارانش خواست که او را تنها گذارند، چهره ی دین را آمیخته ی با ریا، تزویر، دروغ و مرید پروری نکرد
او پیروانی آگاه و انتخابگر می خواست نه مطیعان نادان سینه چاک متعصب !! از این رو گفت :
" ... هر که می خواهد بر گردد، پس برگردد از طرف من مانعی نیست "
من روضه خوان امام حسین ی هستم که بر مسئولیت انسان تاکید می کرد به خصوص آنجا که پای عالمان دین در میان باشد، انزوا عافیت طلبانه، سکوت تایید گرانه ، و دینداری دنیا زده هیچکدام را شایسته ی آنان نمی دانست، سخنان او را در" منی "مرور کنید
من روضه خوان امام حسین ی هستم که دریائی از عشق و عرفان بود یکه و تنها که روی زمین افتاد رو به آسمان کرد
- خدای من راضی به رضای توام
و به هنگامی که بارانی از تیر بر سرش می بارید به نماز ایستاد
- خدای من ....ای خدای آسمان ها و زمین ...فقط تو را می پرستم و از تو یاری می طلبم
عاشق خدا بود و عاشق بندگان خدا دل در گرو خدا داشت و دین مداری اش رنگی جز رنگ خدا نداشت عشق به او معنا می شود
عطار به ما سر گشتگان می گوید :
در عشق اگر جان بدهی جان این است / ای بی سرو سامان سر و سامان این است
گر در ره او دل تو دردی دارد / آن درد نگه دار که درمان این است
........ فدایش شوم .
حزنی که پشت این لبخندها ست
باورم نمي شد كه انسانی خندان و شاداب اين چنين قلب و دلی مالامال از غم و غصه داشته باشد و من يكي از دانشجويانم را اينگونه ديدم ، جوانی سرحال و خندان ،اما دریایی از حزن و اندوه در پشت آن لبخند ها پنهان داشت، اجازه بدهید، حکایت جوانی را برایتان بنویسم، که با شنیدن حرفهایش خیلی چیز ها دستگیرم شد، هدفم این است که پدر ها و مادر ها بخوانند، شاید به کارشان آید،
چندی قبل دانشجوئی برایم زنگ زد، که علاقه دارد با من گفتگوئی کند، گفت که مسئله هم بر می گردد به مشکلاتی که در خانه برایش پیش آمده است، من هم پذیرفتم و قرار شد، سر ساعت مشخصی به دفترم در حوزه علمیه بیاید و با هم صحبت کنیم، می شناختمش، جوانی رو به راه، سرزنده و پرتحرک بود، اما وقتی شروع به صحبت کرد، تازه فهمیدم، چه دل پر غصه ای دارد، برای من خیلی سخت است که همه ی آنچیزی که گفت را بنویسم و سخت تر اینکه احساس او را به شما منتقل کنم، گاهی کلمه ها از اینکه احساس را سوار بر خود کنند، ناتوانند ! به هر حال مسئله به این بر می گشت که پدر در داخل خانه چیزی شبیه به" شمر ابن ذی الجوشن" می خواهد که همه تحت سیطره ی او باشند نه محبتی، نه احساسی، نه عشقی و نه لبخند یا بوسه ای بر گونه های فرزند !
شما را پای صحبت هایش می برم تا از زبان خودش بشنوید :
"........هیچگاه پدرم به من نگفته که دوستت دارم، کوچکتر که بودم وقتی خواب بود گاهی صورتم را به لبانش می چسباندم تا احساس کنم که او مرا بوسیده ! ....الان هم که جوان بیست ساله ام، هر جا با من باشد، باید منتظر تحقیر ها و سرکوفت زدن هایش باشم، مقابل جمع و دیگران ....فرقی نمی کند به هر حال تحقیرم می کند و وقتی که تحقیرم کرد و غرورم را شکاند، نفرت از او تمام وجودم را می گیرد ......پدرش هم همینطور بوده، چطور احساسی نسبت به من ندارد عین همین، باباش احساسی نسبت به او نداشت یک روز به او گفتم، پدر، فکر کن من همان تو هستم که دوست داری پدرت به تو محبت کند !! این را گفتم، اما فقط زل زل به من نگاه کرد و چیزی نگفت ! .. خیلی سوختم ... از اینکه جوابم را نداد، بیشتر سوختم ... می فهمی یعنی چه ؟ ... روزی دعوا مان شد، چهار بغل شدیم، هر چه از دهنم بیرون می امد، به او گفتم به من حمله کرد، مشت محکی به صورتم زد، خون مثل فواره می جهید، گریه افتاده بودم ،اما خیلی خونسرد رفت و دستهاش را زیر شیر آب شست ! از خونسردی اش بیشتر لجم گرفت، اگر مرا می کشت ...نه .. عین خیالش نبود ... محبت های دریغ شده را در جای دیگر پیدا کردم، اهل نماز و روزه بودم اما همه را کنار گذاشتم، چند تا دوست از جنس مخالف دارم ،که شب ها تلفنی با آنها حرف می کنم ، صحبت ها شان آرامم می کند، با آنها درد دل که می کنم انگار خالی می شوم .... حالا آمده ام که شما کمکم کنید .... "
باری شما الان پای صحبت آن جوان نشستید و قسمتی از حرفهاش را شنیدید، اشکالات کارش را به خودش گفتم، اما بد نیست شما هم به خصوص به دو نکته از حرفهایش توجه کنید :
1 – " ....وقتی تحقیرم کرد نفرت از او تمام وجودم را گرفت ... "
2 – " .....محبت های دریغ شده را در جای دیگر پیدا کردم ..."
خواهش می کنم پدرها و مادرهایی که نوشته ی من را می خوانند به دو جمله ی فوق توجه بیشتری کنند به نظرم ریشه ی مشکل همین جاست بعضی مردها فکر می کنند هر چه خشک تر و عبوس تر باشند، مرد ترند !! چند مرتبه به پسر یا دختر و یا همسرت گفته ای " دوستت دارم " بچه ها بزرگ هم شوند، باید بوسیدشان ! تحقیر نفرت می زاید ! چه در فرد و یا جامعه ! جوانی که تحقیر شد عقده ای بار می آید و دائم نگاهی منفی و متنفرانه به دیگران خواهد داشت، این نفرت پراکنی ها که گاهی هم به آن افتخار می کنیم برای این است که از مکتب عشق و محبت فاصله داریم ،بچه ها که داخل خانه محبت نبینند خارج خانه سراغ محبت های دیگری می روند که چه بسا ساختگی و مصنوعی است ! آن وقت ،هی توی سرشان می زنیم که ".. هرزه ....بی دین ... لا مذهب ...! "
در حیرتم که دریغ از یک جو محبت داخل خانه آن وقت انتظار داریم بچه هايمان دل داده ی کسی نشوند !! زهی خیال باطل !!
خانواده وقتی کانون محبت باشد ،همه ی نیاز یک جوان را پر می کند، صادقانه ترین محبت ها هم محبت پدر و مادر است، وقتی جوانی خود را محروم از آن ببیند آن وقت دنبال بدلی ها می رود ! آن جوان را نباید ملامت کرد، فقط نیاز به آگاهی دارد، کسانی که از نثار عشق و محبت غافلند، مستحق ملامتند
نگارنده با این سن و سالش، که البته گمان نکنید خیلی زیاد است ! گاهی با بچه ها داخل خانه "گرگم به هوا" بازی می کند ! فصل برف ریزان ، " برف بازی " می کند و با پسرش کشتی می گیرد !... همه ی اینها برای آن است که بچه ها احساس محبت و عشق کنند، بچه ای که مزه ی محبت نچشیده باشد وارد جامعه که شد نمي تواند به دیگران عشق بورزد ، باید بچه های ما تجربه ی عشق صادقانه را داشته باسند تا اسیر دوستی های دروغین نشوند ،البته دوست داشتن ،کافی نیست باید به زبان بیاوریم که دوستشان داریم و اما چند جمله از مادر ترزا :
"......به هر کجا که پای می گذاری عشق را بگستران اول از همه در خانه خویش بگذار هر کس که پیش تو می آید با روحیه ای بهتر و شادتر حضور یابد مظهر مهر خداوندی باش مهر در چهره ات مهر در چشمانت مهر در تبسمت و مهر در بر خوردت ... "


