اندر بی ادبی واعظ مشهور
قومی به خیال در غرور افتادند / و ز غایت جهل در سرور افتادند
معلوم شود چو پرده ها بردارند / کز کوی تو دور و دور و دور افتادند
نزدیک به سه هزار نفر پای صحبت هایش نشسته اند و او نیز با حرارت مشغول به وعظ آنان است، بین صحبت ها گاه به گاه تعریض به این و آن می زند تا آنجا که به دعای آخر سخن رسید و با فریاد گفت:
"خدایا کسانی که می خواهند در انتخابات ریاست جمهوری آینده دوباره ولنگاری و بی دینی را برگردانند نابود ساز "
این دعا را که شنیدم من نیز به مانند خیلی ها ئی که آنجا بودند نپسندیدم که از آن همه احساسات پاک مذهبی مردم برای کوبیدن رقیبان سیاسی استفاده شود؛ از جایم بلند شدم و آرام از گوشه ای به سمت در رفتم که بیرون روم تا قدری خم شدم که کفش بپوشم، چشمم به آن واعظ محترم افتاد، سرم را بلند کردم و نزدیکش شدم تا انتقادی از او کنم؛ حال ببینید آنچه که بین من و او رخ داد
* * *
من : جناب (....) آن دعای آخر و تعریض به دیگران شایسته منزلت شما نبود
او : چی ؟....چی می گی ؟......خاتمی فاسد رو می گی ؟.....خاتمی فاسد و بی بند و باره !!
من : همین حرفها هم شایسته شما نیست ...مُوّدب باشید آقا ..
او : تو !!..تو کی هستی که داری به من تذکّر می دی ..یه بچه طلبه!!ها ها ...تو می فهمی که با کی داری صحبت می کنی ؟!!!
من : ...ولی من به عنوان یک شهروند حق دارم که به شما تذکر بدهم ...شما حق توهین به دیگران رو ندارید، شما حق ندارید به یک مسلمان نسبت فسق و فساد بدهید
او : ( در حالی که از شدّت خشم دست و سرش می جُنبید )
باز هم می گم ...فردا شب ...همین تو ..هی.. با توام ..فردا شب هم بیا.. می بینی که بیشتر و بیشتر در مورد خاتمی فاسق صحبت می کنم ...اصلا تو حرف دهنت رو می فهمی !!
( ....و از اینجاست که جمع زیادی از زائران امام رضا هاج و واج دور و بر ما را گرفته و به نزاع دو آخوند گوش می کنند )
من : جناب (...) آن کسی که شما فاسق می خوانی، توی همین سیستم تائید شده !
(.. و جناب واعظ در حالی که کف بر گوشه ی لبهایش نشسته و از شدت عصبانیت می لرزد و نگاهی از سر تحقیر به من دارد )
او :اما خاتمی یه فاسد است، حتی اگه شورای نگهبان هم تائیدش کنه ما باید رسوایش کنیم
این جمله ها را گفت و در حالی که دست ها را به نشانه تهدید من مُدام تکان و تکان می داد و هر لحظه احتمال می دادم با آن دست ها یا عصایش بر سر و صورتم بزند کمی خودم را کنار کشیدم و یک نفر هم او را کناری کشید و به سرعت از من دور شد و از تند تند قدم زدنش فهمیدم که در اوج ناراحتی و عصبانیت است
* * *
آنچه که برای شما به اختصار نوشتم چندی پیش بین من و یکی از واعظان پر آوازه کشور رخ داد، برای زیارت امام رضا (ع) به مشهد رفته بودم و به مانند هزاران نفر دیگر در صحن بزرگ پای سخن او نشسته بودم واعظی که به قول سعدی:
آن که چون پسته دیدمش همه مغز / پوست بر پوست بود همچو پیاز !
شاید نیازی به توضیح نباشد و از همان چند جمله که آوردم روشن باشد که آستانه تحمل ، میزان ادب ، نزاکت و اخلاق مداری آن واعظ مشهور به چه اندازه بود
جمله هائی از سر خشم و ناراحتی و برآمده از بی ادبی که نمی دانم کجا آموخته بود همگی به خوبی رسا و روشن اند و نیازی به تفسیر ندارد، فقط می ماند دو مسئله یکی آنکه مردمان ساده دل و روشن نظری که پای صحبت او نشسته بودند در موردش چه فکر می کنند و او در حقیقت و باطنش چه هست !!
وه !!...که چه فاصله بود بین آنچه که هزاران نفر در او می دیدند و آنچه که در باطن و حقیقت در او وجود داشت و چه ماهرانه توانسته است خود را به گونه ای که دیگران می پسندند ظاهر سازد
او به ظاهر واعظ احکام بود / لیک در باطن صفیر و دام بود
نکته ی دیگر اینکه داعی دین و واعظ مردم، آنگاه که خود گرفتار نخوت و غرور و بد دهنی و تنگی سینه و کم تحمّلی و نابردباری گردد، تصور کنید در آن صورت چه بر سر مردمانی خواهد آمد که پای صحبتش می نشینند و آنگاه که در رفتارش خلاف گفته ها را ببینند چه تصویری از دین و دین مداری خواهند داشت
وای بر ما ...وای بر ما که دیگران را به دین خدا می خوانیم و آنگاه که پای رقیب سیاسی به میان آید به راحتی نسبت فسق و فجور می دهیم و کمترین نقد و سوال را بر نمی تابیم و سوال کننده را با خشم و نفرت از خود می رانیم و وقتی کسی همچون نگارنده که لباسی به مانند آن واعظ از رداء به تن و عبا بر دوش دارد، اینگونه با خشم و نفرت سوال ساده و نرم او را پاسخ می دهند، حال ببینید چه بر سر آن منتقد بیچاره ای خواهد آمد که اگر روزی به خود جرئت سوال کردن را دهد و به قول ما آخوند ها کُلاهی هم باشد با آنان چه می کنند خدا می داند
او هر آنچه که می توانست و می خواست از سید محمد خاتمی بد گفت و نسبت فسق و فجور به او داد و رفت فقط یک سوال برایم باقی ماند و مجال پرسیدن نشد و دوست دارم از زبان خاتمی از آن واعظ مشهور ، تقوی پیشه و خداترس بپرسم که
با من تو هر آنچه گویی از کین گویی / پیوسته مرا ملحد و بی دین گوئی
من خود مُقّرم بدانچه هستم لیکن / انصاف بده ترا رسد کاین گوئی ؟
امیدوارم خداوند و دینش از دست چنین واعظانی محفوظ بماند آمین
آخوندی و بحث من با دانشجویانم !
نوشتن در مورد بعضی چیزها دشواری زیادی دارد، " آخوندی" و طلبگی یکی از آنها است تا قلم به دست می گیرم که چیزی در این خصوص بنویسم دهها مسئله بازدارنده به ذهنم می آید که نکند فلان یا بهمان شود، آنقدر امّا و اگر به ذهنم می آید، طوری که از خیرش گذشته و قلم به روی کاغذ می گذارم
اما این دفعه آنچنان عزم جزم کردم و سریع دست به قلم شدم که تا چیزی من را باز نداشته، دستکم چند جمله کوتاه بنویسم
همه ی مسئله به این بر می گردد که قبل از پایان ترم در روز های آخر کلاسم در یک جلسه از دانشجوها خواستم در مورد "آخوند و مُلاّ" هر چه دلشان می خواهد بگویند اولش پا نمی دادند و لب و لوچه کج کردند و گو اینکه شوخی گرفته باشند، کسی حرفی نزد و فقط پچ پچی کردند و کسی پا پیش نگذاشت
یکی از آن میان که آخر کلاس نشسته بود و گویا شجاعتی در خودش دیده بود دست بلند کرد و اول اذن سخن خواست و امان طلبید و شروع به صحبت کرد، هر چه بیشتر می گفت نگاهی هم به من می کرد تا عکس العمل حرفهایش را در چهره ام ببیند که اگر هوا پس است، همانجا قطع کند، اما قیافه من را که می دید به نظرم جرئت بیشتری پیدا می کرد و بیشتر و بیشتر حرف می زد
حرفهای او مثل اینکه خاکریزی باز شده باشد، دیگران را به جنب و جوش انداخت و آنها هم درهم و بر هم شروع به صحبت کردند آنچه که آنان گفتند و من پاسخ دادم، بماند برای بعد، شاید در نوشته های دیگر بیاورم البته خیلی در مقام پاسخگوئی نبودم چرا که بعضی حرفهایشان صحیح بود و هیچ راهی برای توجیه نداشت و حرف حساب را هم باید پذیرفت، اما بعضی دیگر از حرفها نشان از بی اطلاعی آنها داشت و من نیز یک به یک نظرات خورم را گفتم و باز هم اعلام آمادگی کردم که اگر قانع نشده اند، آماده ام که حرفهایشان را بشنوم، ولی عجیب اینکه هر وقت پاسخ های من را می شنیدند دیگر حرفی نداشتند و به نظرم قانع می شدند یا دستکم به روی خودشان نمی آوردند و بعد می رفتند روی حرف دیگر ...و همینطور گفتگو ادامه داشت تا اینکه وقت کلاس هم تمام شد
گفتگوی من و دانشجویانم در خصوص آخوندی و آخوندیسم تمامی نداشت کلاس تمام شده بود اما همچنان مُشتی دختر و پسر، دور و برم بودند، مُدام می پرسیدند و من هم که گویا به محکمه تاریخ رفته باشم و نه یکی یا دو تا بلکه دهها نفر شاکی دورم کرده باشند روی صندلی ام نشستم و با حوصله یک یک حرف ها را گوش کردم و پاسخ دادم بعضی حرفهایشان را تائید می کردم چون طفلکی ها درست می گفتند و البته گاهی هم سعی داشتم با دلیل و برهان ردّ کنم حال قانع می شدند یا نه بماند
خوشبختانه همه چیز به خیر و خوشی تمام شد، گاهی صدای بعضی بلند می شد اما بچه های با ادبی بودند و هیچ ندیدم که حرفی خلاف ادب بزنند، من هم گذاشتم حسابی هر چه دلشان می خواهد بگویند یکی دو نفری که با مزّه تر بودند گاهی لُغّز پرانی می کردند و حرفهای خوشمزه می زدند و شلیک خنده بلند می شد و من هم همراهشان می خندیدم و گاهی هم آنچنان ساکت و صامت به حرفهایم گوش می کردند که می شد صدای نفس کشیدن ها را هم شنید و یکمرتبه وسط آن خاموشی و سکوت صدای "درینگ و درونگ" موسیقی موبایل یکی در می آمد و آنهائی هم که منتظر بهانه بودند باز شروع می کردند به همهمه و بگو مگو
خلاصه بعد از آنکه همه چیز تمام شد و من هم به سلامت سوار ماشین شدم و منزل آمدم خیلی روی این مسئله فکر کردم برداشت های زیادی از آن جلسه داشتم اما به نکته ای به عنوان یک اصل پی بردم
طی تاریخ پر فراز و نشیب این مملکت روحانیون کم و بیش رابطه صمیمی و از موضع خودمانی با توده های مردم داشته اند اما این واقعیت تلخ نیز قابل انکار نیست که طی سالهای بعد از انقلاب به مرور آن رابطه کم رنگ و کم رنگتر شد و کار به جائی رسیده است که متاسفانه کمتر "گفتمان انتقادی" شنیده می شود و بیشتر گوشهایمان به شنیدن حرفهائی از جنس "تمجید و تعریف" عادت کرده است و البته در پشت آن تمجید ها در قلب و دل گویندگان چه می گذرد، خدا می داند
مطمئن بودم بعضی حرف های دانشجویانم در آن جلسه پایه و اساس درستی نداشت و بر می گشت به حس و حال جوانی شان ولی می خواستم که آنان حرف بزنند و دلها را خالی کنند و کمی هم گوش های من به شنیدم حرف هائی از جنس متفاوت با سخنان رایج عادت کند
بنده بر این باورم هیچ بدبختی بزرگتر از این نیست که این گوش هائی که خداوند به ما داده تا همه ی حرفها را بشنویم، فقط عادت شان دهیم که حرف هائی از جنس "ستایش و تمجید" را بشنوند !
شنیدن بعضی کلمه ها اگر چه برایم تلخ بود اما دوست داشتم و دارم که خود را عادت به شنیدن آن نوع حرفها بدهم و آنان نیز یاد بگیرند که می توانند سینه ستبر کنند و به یک آخوند نیز انتقاد کنند و ایراد بگیرند و کسی نیز نباید بابت این حرفهای نیش دار و انتقادی به آنان بتازد و بر ایشان خورده گیرد
آرامش خدائی
اجازه نده چیزی تو را آشفته کند / اجازه نده چیزی تو را بترساند /
همه ی امور سپری می شوند / تنها خداست که تغییر پذیر نیست
انسانی که با خداست / هیچ کمبودی حس نمی کند / خدا به تنهائی برای او کافیست
مادر ترزا
قلمرو درونی هر انسان تنها جائی است که اگر خداوند در آن جای گیرد، آرامشی ماندگار به انسان می دهد؛ خداوند که در خانه ی دل جای گرفت با آمدنش خشم، نفرت، حسادت، کینه و همه ی سیاهی ها جای خود را به عشق ، مدارا ، فروتنی و دگر خواهی می دهد
فقط و فقط یک چیز این آرامش انسان را به هم می زند، اینکه دروازه های ذهن و فکر باز شود و به هر چه که نامش را شکست می گذاریم اجازه ورود بدهیم، طوری که به مرور تمام وجود ما همان چیزهائی خواهد شد که وارد در ذهن کرده ائیم زیرا به گفته بودا "ما همانی هستیم که به ذهن راه داده ایم"
البته آرامش خدائی در انسان رسیده به خدا قابل ارتعاش و اتصال به دیگران هم هست این آرامش خود به خود به دیگران سرایت می کند، شاید شما نیز تجربه کرده ائید وقتی کنار کسانی می نشینیم که آرامش دارند ناخودآگاه احساس آرامش می کنیم، این مهم از آنجاست که آرامش درون به بیرون نیز راه نفوذ دارد و بر عکس چه لحظه های دردناک و سختی است، وقتی به ناچار کنار انسان های پر هیاهو و شلوغ کُن و پر خاشگر که قرار می گیریم ...وای خدای من چه سوزناک است، وقتی موج هائی از نفرت و خشم و دگر ستیزی و محبت گریزی را از دیگران حس می کنیم
گو اینکه برخی با هیاهو و فریادهای از سر خشم و نفرت پراکنی های بیهوده به بهانه های واهی فقط قصد آن دارند که روح دیگران را بیازارند و آرامش را از آنان سلب کنند و چه دردناکتر آن موقع که این نفرت پراکنی ها نام دین را نیز به دنبال کشد و صد البته در آن فرض آرامش خدائی بندگان را به هم می زند، آن خدائی که سر چشمه عشق، رواداری و آرامش است
چیزهایی که نمیخواستیم!
بهمن 57 من سن و سالی نداشتم، با این حال به خوبی یادم هست که شعارها و فریادها چه سمت و سوئی داشت، از شعارهای مردم میشد بفهمیم که "چه چیزهایی نمیخواستند" اگر آن چیزی که میخواستند، جمهوری اسلامی، خیلی حدود و ثغورش معلوم نبود اما قاطعانه میشود گفت آن چیزهایی که نمیخواستند خیلی روشن و صریح بود.
بعد از قریب به 30 سال بد نیست همگی بازخوانی کنیم که تا چه حد از آن"نخواستهها" دوریم اکنون با نسلی سرو کار داریم که زیر سی سالهها هیچ تصویری از آن ایام ندارند، از این رو بخاطر این نوجوانان و جوانان هم که شده باید بگوییم و بنویسیم که "چه نمیخواستیم".
اختناق، سرکوب، سانسور، توهین به شعور ملت، حاکمیت ارادهی فرد بر سرنوشت ملت، دینستیزی، اخلاقگریزی، بیعدالتی، اجحاف به حق زیردستان، اندیشهستیزی، زندانی و حبس مخالفان و کشتن دگراندیشان، تحملناپذیری نقد و پند، ظلم و نقض حقوق بشر، فقر و نداری، سرسپردگی به بیگانه و ... اینها چیزهایی بود که ملت نمیخواست، صد سال دیگر هم که بگذرد نمیخواهد و نخواهد خواست.
اکنون چه؟... بعضی میگویند که چون نسل عوض شده خواستهها و نخواستهها هم عوض شده است، در حالی که اینگونه نیست... من مطمئن هستم هنوز هم که هنوز است ملت ایران از آن چیزها که برشمردم، بیزارند و برنمیتابند، اما با یک تفاوت مهم و بزرگ!!! ... تفاوت آنجاست که اگر سی سال پیش به جهت فقدان وسائل ارتباط جمعی کمتر با جهان خارج آشنا بود و کمتر میدانست که چه مدلی را میخواهد اما اکنون به خصوص نسل جدید به برکت ابزار جدید ارتباطی با تجربهی جهان مدرن آشناست حداقل به گوشش رسیده که دنیا چه خبر است، از این رو افزون بر آن چیزها که نمیخواست، خیلی چیزها هست که میخواهد!!
تفاوت این نسل با نسلهای قبل این است که خواستههایش روشنتر و شفافتر است جدای از اینکه میداند چه نمیخواهد، نیز میداند که چه میخواهد!! تجربه جهانی در دموکراسی و جمهوریت در پیش روی اوست، میبیند، میشنود و فکر میکند. سی سال پیش کسی که در شهری بود از شهر مجاور خبر نداشت اما اکنون کسی که در گینه بیسائو یا بُرکینافاسو، سرفه کند، آن طرف دنیا باخبرند، اکنون دنیا در قیاس با سی سال قبل خیلی عوض شده است؛ انواع حکومتهای رنگارنگ در قالب معیارهای دموکراتیک مقابل دیدگان میلیونها ایرانی است، انصاف هم این است، مدل دموکراسی موجود در جهان البته فارغ از برخی مبانی لیبرالی آن و جدای از یکسری کاستیها، سرجمع مدل و الگوی خوب و موفقی است.
سخن نسل جدید این است که خوب،... گرفتیم، که در گذشته آن بود و آن گونه کردند... اما اکنون که دنیا تجربهی مردمسالاری دارد تا چه حد توانستهاییم خود را با شاخصهای آن تطبیق و همراه سازیم؟!!
مدام تأکید بر اینکه گذشته چه بود، خوبیاش این است که میفهمیم کجا بودیم اما اشکالش این است که افراط در آن تأکید از تحلیل وضعیت موجود ما را غافل میسازد.
نسل جدید از ما میپرسد "پس امروز چرا؟" سوال امروزی جواب امروزی میطلبد، جوابی که بتواند آن را لمس کند و با جهان خارج بسنجد، مگر اینکه بگوییم، ای آقا ما را چه به دیگران!!... ما با همهی جهان متفاوتیم و گور سر دیگران!!!...
باری حرفهای همیشگی و تکراری، جواب مناسبی برای سوالهای نسل جدید نیست. بنده به عنوان یک طلبه که توی تاکسی و در صف نانوایی و کلاس درس دانشگاه و حتی حوزه با نسل جدید مواجهم این مقدار را میفهمم که ضمن توجه به موفقیتهایی که به هر حال بوده اما نقدهایی جدی و قابل توجهی هم دارند.
مردم احساس میکنند با همهی دستاوردهای خوبی که بوده و نمیتوان نادیده گرفت اما همچنان با آنچه که میخواستیم، فاصله داریم فاصلهای که میبایست هم آهنگ با ظرفیتهای جامعهی ایرانی و واقعیتهای ساختار قدرت در کشور، کمتر و کمتر شود،... من که امیدوارم ... و میمانم و اندازهی توان خودم، کمک میکنم تا این فاصله کمتر شود... آیا من در امیدواریام به خطا رفتهام؟!!... چارهای غیر از این نیست... باید امید داشت... مبارزه و تلاش آرام و مسالمتآمیز کرد... خشونت و افراط را کنار زد و بر مبانی دموکراسی تأکید داشت... نگارنده به عنوان یک ایرانی در انتظار ایرانی آزاد، آباد و دموکراتیک میماند، درود بر ایرانیان هر کجا که هستند.
ادبیات شاهانه به چیزی غیر از خودش شبیه نیست، " رعیّت را چه به این غلط ها .....این پدر سوخته ها را چه به این ( ....) خوری ها ..." این جمله ها و مشابه آنها بارها و بارها از زبان نشستگان بر اریکه قدرت و تکیه زدگان بر مقام فرادستی بیرون آمده است، البته با تفاوت هائی گاه عریان و آشکار و گاه همین منطق و همین ایده اما با آراستگی در کلمه و جمله تا کمی از زُمختی بیرون آید و بهداشتی شود
و صد البته همه کلمه هائی از این جنس با محتوائی از "هیچ انگاری مردم" جوهره ای ثابت و یکسان دارند
قرن ها پیش فرعون بر تخت روان سوار می شد و مردمانش را تحقیر می کرد تا از آنان سواری بگیرد و نیز شاهانی طی صدها سال آمدند و چوب به دست و ناسزا به زبان بر گُرده مردم نشستند و خود را مالک مال و جان و ناموس مردم دیدند و عبارت "رعیّت پدر سوخته" از زبانشان نمی افتاد، اما اکنون شاید انسان ها پا به مرحله ای گذاشته اند که دیگر شاهد شنیدن این نوع کلمه ها از حاکمانشان نیستند به عوضش گل و بلبل و لبخند و چاکرم و نوکرم و مخلصم و فدایتان شوم تا دلت بخواهد شنیده می شود
کلمه ها و جمله هائی زیبا و دل چسب و دل نشین که با شنیدنش قند توی دل آب می شود و انسان می ماند که چطور اینقدر رعیت پا برهنه، یک لا قبا، یقه چرکین این همه عزیز و دُرّ دانه است که همه حاضرند برایش بمیرند و فدایش شوند، اما چه منطقی در پشت آن جمله های زیبا نهفته است، منطقی که نه در حرف و سخن بلکه در عمل هر چند اگر بر خلاف خواسته گوینده باشد، آیا حاضر است که تن به خواسته های مردم دهد ؟
مهمتر از اینکه آدم هائی بروند و حاکمانی جابجا شوند این استکه منطق حکومت و نوع نگاه حاکمان به مردم تغییر کند
منطقی که مردم را همچون رمه موجوداتی قابل ترحّم و ناتوان می بیند که هیچ حق و اختیاری از خود ندارند، آیا چنین منطقی جای خود را به اندیشه ای داده است که مردم را صاحب حق می داند که می توانند تصمیم بگیرند که چه بشود و چه نشود، آیا با جابجائی آدم ها و تغییر در ادبیات حاکمان این منطق ها نیز جابجا شده است ؟
ادبیات کوچه خیابانی عصر قاجار ، جای خودش را به " ادبیات ویترینی" دنیای مُدرن داده است، آیا باور و نگاه حاکمان نیز به همان میزان تغییر کرده است و یا آنکه گاه شاهد باز تولید همان نگاه های سلطان - شبانی اما البته در لباس ادبیاتی زیبا و دلنشین هستیم، کمی جای تامّل دارد
پیر چنگ نواز
مرد خمیده پشت، چرکیده صورت، بینوا، ناامید و رانده شده از خانه ی خویش، رو به سوی خرابه ی گورستان می آورد ،سلانه سلانه قدم بر می دارد و در فکر ... گذشته اش در برابر دیدگان نمایان می شود،... تا جوان بود و چنگ می نواخت، نام و نانی داشت و الآن به حکم گذر عمر دستها لرزان، "ساز"ش بی کوک و یارای نواختنش نیست ، مردم از او گریزان و او از خانه فراری و اکنون می رود تا خود را در خرابه ای گم سازد!! که دیگر روی خانه رفتن نیست و گرسنگی اهل خانه را طاقت دیدن ندارد
کشان کشان بدن رنجور و نحیف خود را به خرابه رساند و در گوشه ای آرام گرفت، لحظه ای به یاد جوانی و شور و حال آن ایام افتاد و بی کسی الآن خود را نگاهی کرد که آوازش نا خوش و غم انگیز و ساز ش خریداری ندارد، دلش شکست اشک در چشم، هق هق گریه اش بلند شد و در آن حال چنگ را به زانو گذاشت ... در دل گذراند که اینبار برای خدا بنوازد ...فقط برای او ... و مزدی در خور از او بخواهد ......و آهنگی طرب انگیز به آسمان بر خواست و همچنان می نواخت ...و می نواخت
......و اما از دگر سو، بشنوید، خلیفه ای پر هیبت بر تخت نشسته، هیمنه ی او لرزه بر اندام می اندازد آنچنان که اگر حرفی در پیشگاهش داشتی، باید خدا را شاکر باشی که از هیبت خلیفه راه بازگشت را فراموش نکرده ای !!!
وجود خلیفه را خوابی سنگین گرفت، در خواب دید که ندائی از آسمان او را به یاری بنده ای از بندگان خدا می خواند، فرمانش دادند که از بیت المال کیسه ای پر از زر گیرد و به پیر خفته در خرابات رساند، مزد آن" ساز"ی که برای خدا زد، بگیرد و خرج کند و چون خرج کرد ،دوباره به سوی ما آید، چنگ زند و مزد خود را بگیرد
.......خلیفه از خواب برخواست، آنگونه کرد که در خواب به او گفته بودند، نزدیک گورستان که شد در خرابه هر چه گشت کسی را نیافت جز پیری چنگ نواز، باز هم گشت و کسی دیگر را نیافت، یقین کرد مقصود همو ست، البته متعجب بود که چگونه است کیسه ای زر به مرد چنگ نواز رساند به مزد سازی که برای خداوند نواخته، آن هم خلیفه ای که محتسب در گاهش به فرمان او شلاق بر دست و سر خلافکاران می زند!!!
آرام آرام خلیفه قدم بر می دارد .... و ناگهان پیرمرد از خواب پرید، خلیفه را که مقابلش دید ...جستی کرد و از ترس به عقب رفت
خلیفه گفت : نترس! و رمیده خاطر نباش، اینک پیغام خدا را برایت آورده ام
سلامت رساند و حالت پرسید و این زر به مزد چنگی که برای
خدا زدی بگیر، خرج کن و باز هم بیا و بگیر
پیرمرد غرق در اشک و ناله شد ،سر به سجده گذاشت و های های گریه کرد و ناله سر داد
************************************
آنچه که برای شما نوشتم چکیده ی یکی از حکایت های مثنوی حضرت مولوی است البته با عبارت ها و جمله بندی هایی از این قلم شکسته، تا برای کسانی که می خوانند روان و قابل فهم باشد
جناب مولانا از باب "عاقل را اشاره کافی است" با پرداختن به این مسئله قصد آن دارد، نکته هایی را تذکر دهد
تصور کنید، اینکه پیرمردی چنگ نواز بعد از عمری دوری از ظاهر شریعت برای خدا بنوازد و ناله اش شنیده شود و پاسخش را دهند، نشان از سعه ی رحمت خداوندی دارد و اما ...ما ...گاهی آنچنان خدا و قیامت را همچون راهی باریک و تاریک مقابل بندگان خدا می گذاریم که گویی هیچ راهی به آسمانها نیست جز به اینکه همیشه پاک بوده باشیم !! و این در حالی است که دل شکسته و چشم گریان انسان به آخر خط رسیده ،کاری می کند کارستان،!! که از هزار رکعت نماز، تو در توی هزار مسجد ومحراب ،جلو می زند!! ...وای بر ما ....آنچنان اسیر ظاهر و آراستن نمود و جلوه ی کار یم و غافل از مغز و محتوی، که شاید روز جزا به هیچ کارمان نیاید !!
ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست / نان حلال شیخ ز آب حرام ما
ما اینگونه اییم، پوست بر پوست، همچون پیاز و نیشخند می زنیم بر دیگران که مائیم راه یافتگان و شمائید گمراهان !!!.... چه زیبا گفته، سعدی شیرین سخن :
آن که چون پسته دیدمش همه مغز
پوست بر پوست بود همچو پیاز
پارسایان روی در مخلوق
پشت بر قبله می کنند نماز
نکته ی دیگری که از حکایت مثنوی فهمیده می شود این است که به هر حال وصول به حق بسته به صورت و شکل خاصی از پرستش نیست، شرط اصلی سوز دل و راه درون است که می تواند در هر شکلی جلوه گری کند" راز گویی" یا به قول اهل دل" من و تو" کردن با خدا ،جا ،مکان، شکل، قیافه ،مسجد، کلیسا، معبد و کنیسه نمی شناسد
با تو به خرابات اگر گویم راز / به زانکه به محراب کنم بی تو نماز
عده ای گمان می کنند خدا پرستی شکل و هیئتی خاص دارد که جز در همان صورت هیچ طاعتی پذیرفته نمی شود و یا گمان می کنند که دعای مقبول فقط آن است که در وزن و قافیه و ترکیبی خاص باشد، لذا چه بسا کلماتی به زبان می آورند که معنای آن را نمی دانند !! و در انتظار تاثیرش می نشینند!! دعائی که گوینده معنایش را نمی داند و نمی فهمد که چه می گوید و راهی به درونش ندارد فقط لبها می جنبد و فکر و ذهن جای دیگر است، این دعا را چه انتظاری، که اجابت شود !!
تار مویی از سبیل ببر!!
....زن نمی دانست که چه بکند؛ شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید ، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است .
زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود . روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد ، شاید چاره ای شود ! راه سخت و دشوار کوهستان را گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت ، خود را به کلبه ی راهب رساند ،قصه ی خودش را به او گفت در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد .....
راهب نگاهی به زن کرد و گفت :
- چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است !!! .....
- ببر کوهستان !! ... آن حیوان وحشی؟ !!
- بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند .
.......و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت .
نیمه شب از خواب برخاست . غذلیی را که آماده کرده بود ، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد . آن شب ببر بیرون نیامد ......
چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان ، غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و نگاهی کرد ......باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت .... هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند ..... این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها ، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد ، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد ... زن خیلی خوشحال شد . چندین ماه دیگر اینگونه گذشت ........
طوری شده بود که ببر برسر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جو یی ، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت ، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا انکه شبی زن به ملایمت تا مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد ..... صبح که شد ، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست ...... فکر می کنید آن راهب چه کرد ؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود !! زن ، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید !! راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت : " مرد تو از آن ببر کوهستان ، بدتر نیست ،توئی که توانستی با صبر و حوصله ، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی ، توان مهار خشم شوهرت را نیز داری ، محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز ..."
اینجانب برداشت از قصه ای را که در ذهن خود ساخته ام را به خوانندگان عزیز وا می گذارم . اما این را نوشتم تا به زوج های جوان بگویم که هیچ قدرتی بالاتر از عشق و محبت نیست ، باید بدانیم صبر ، تحمل و مدارا ببر کوهستان را هم رام می کند اینقدر بی جهت خشم و نفرت را نثار هم نکنیم و مرگ و نابودی را برای هم نخواهیم ... خدای من ... خدای مهربان ... آیا روزی می رسد که داخل خانه ، کوچه و خیابان شهر ، میدان زندگی و عرصه ی سیاست ، در همه ی اینها خشم و نفرت جای خود را به عشق و محبت بدهد ...
دوستان من ! هیچ شمشیری علیه عشق وجود ندارد . همه ی تیزی ها در برابر بردباری کند و نا کارامد اند !! به قول معلم شهید دکتر علی شریعتی " وقتی عشق فرمان دهد ، محال سر تسلیم فرود می آورد "
حضرت مولانا چه زیبا گفته است :
عقل تا تدبیر و اندیشه کند / رفته باشد عشق تا هفتم سما
عقل تا جوید شتر از بهر حج / رفته باشد عشق بر کوه صفا
و یا به قول " واسوانی " عارف هندی که : " اگر در قلبتان عشق باشد می توانید هر روز معجزه کنید " ..... آیا ما تجربه ی معجزه عشق را داریم ؟ خدا می داند !


