تبليغاتX
نگاه نو

 

نوروز من

بر آمد باد صبح و بوی نوروز / به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال / همایون بادت این روز و همه روز

بهاری خّرم است ای گل کجائی / که بینی بلبلان را ناله و سوز

جهان بی ما بسی بودست و باشد / برادر جز نکونامی میندوز

    نوروز ی دیگر آمد، سال کهنه رفت و سالی جدید مقابل روی ما است ...اکنون برای گشت و گذار و البته خلوت با خود و حضور در تنهایی ام، به کوههای اطراف رفته ام و  از نزدیک می بینم که همه جای طبیعت در حال تغییر است، برگهای سبز کوچک تازه سر در آورده که همچون مخمل سبز چشم نواز و آرام بخش، شکوفه های سفید مانند دانه های برف بر روی درختان جای خوش کرده ، پروانه ها بال بال زنان این طرف و آن طرف در پرواز، جیک جیک پرنده های کوچک ،چه چه بلبلان، شُر شُر آب روان از نهر باریک که از بالا دست ها به پائین سرازیر است ...همه ی اینها  بسان آهنگی خوش گوش و دل را نوازش می دهد ، سمفونی طبیعت که آهنگ دل نشینش قلب و دل من را آرام و مطمئن می کند

دوستان !!.....جای شما خالی !....هر موقع قلب و دلم تحمّل غوغای شهر و یکنواختی زندگی و منازعات بی حاصل را ندارد و دنبال" گریه ی بی بهانه" هستم، یک راست خودم را به همین جایی می رسانم که اکنون نشسته ام و با قلم شکسته ام، گوشه ای  از آن را برایتان توصیف می کنم

    الآن هم که چند  روز دیگر سال نو از راه می رسد، همانجا هستم و در گوشه ای از خلوت تنهایی ام و در آغوش پُر مهر طبیعت و در کنار همان نهر روان چند جمله ای را برایتان بر روی کاغذ می آورم

   آیا می دانید الآن در چه فکری هستم ؟....اکنون که خود را در دامن طبیعت می بینم و می خواهم که به روح آرام آن وصل شوم، بیش از هر چیزی به زنده شدن فکر می کنم !!!....بله !...زنده شدن !....

  اکنون .......همین جا ....بارها با ته صدائی از سر طلب به خدایم رو کردم که :

             ای خدای من ...ای زنده کننده ....اکنون که همه چیز

              زنده می شود من را نیز زنده کن !....

بله ....زنده شدن و تولّدی دوباره تا وارد دنیائی از عشق و محبت شوم، همانگونه که از عدم پا به هستی گذاشتم ، می خواهم که از مُردگی دل و ایستائی روح رهائیده و حیاتی دوباره بیابم

"عیسی مسیح" می گوید :

   "انسانی که دو بار متولد نشود، به ملکوت آسمان ها دست پیدا نمی کند"

       اکنون دستم را بالا می گیرم، رو به آسمان بلند و در میان طبیعت زنده شده و با فریادی خاموش از ته قلب و دل از خدای خوبم می خواهم که قلب و دلم را زنده کند ....(آمین )

   احساس می کنم، آب روان، نغمه ی پرندگان ،بوی خاک، سبزی برگ ها و  شکوفه های سفید و بنفش هم اکنون آهنگی می نوازند که به خوبی می شنوم !!.....

هم ز صحرا سبزه سر زد، هم ز گُلشن گُل دمید

باده نوشان را بشارت می فروشان را نوید

خرقه پشمین به هر نوعست می باید فروخت

باده رنگین به هر نرخست می باید خرید

.......بگذریم ...از بهار و طبیعت و همین جائی که نشسته ام و مکان همیشگی من در کوه و جنگل نهار خوران گرگان است، باز هم برایتان خواهم نوشت

نوروز خوبی داشته باشید، برای خوش گذشتن، چیزی کم نگذارید ...به خصوص برای بچّه ها و اهل خانه گشاده دست باشید و راحت بگیرید

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت 23:23 | لینک ثابت |
وحشت از تردید !

نمی دانم چرا بعضی ها از اینکه در اعتقاداتشان روزنه ای از شک و تردید باز شود در هراسند، چندی پیش توی کلاس استادی چنین اتفاقی افتاد ، به محض آنکه سوالی طرح شد که با گوشه ای از جزمیات عده ای نساخت، داد و فریاد یکی بلند شد ....ای داد ..ای بیداد ..چرا اینطور شد؟! ...چرا این حرف زده شد؟ ...و در ادامه جنجالی راه افتاد که بیا و ببین !!

البته سوال و شُبهه جائی برای ایستادن نیست، بلکه باید راهی باشد جهت جستن و رسیدن به مرتبه ای بالاتر از ایمان با این حال تا سوال و شبهه نباشد که کسی دنبال راه حل نمی رود، ما باید از کسانی که با سوالهای خودشان ما را به دردسر پیدا کردن جواب می اندازند، خیلی هم ممنون باشیم !!

دنیای فکر و اندیشه را ببینید، همیشه کسانی که پنجه ی تردید به صورت باورهای غیر قابل نفوذ انداخته اند به غیر مستقیم برای نیل به حقیقت بیشترین خدمت را کرده اند

با این حال نمی دانم چرا برخی تا سخنی بر خلاف رای خود می شنوند یک گلوله آتش می شوند و با رگ گردن ورم کرده، شنگ و شیونی راه می اندازند که گویا قیامت شده است

در حالی که آموزه های دینی ما پُر است از توصیه به اینکه اعتقادات خود را باز نگری و باز خوانی کنیم تا پایه های مُحکم عقلی و ایمان قلبی استوارتری داشته باشیم

اگر دنیای علم و فلسفه و دین در هر عصری به "داشته های" خود راضی می ماند و هیچ شک و تزلزلی به خود راه نمی داد، پیشرفتی هم پیش نمی آمد

قسمت بزرگی از ترقّی علوم، مرهون تلاش انسان هائی است که در اصول مُسلّم و مقبول خاص و عام، شک و تردید نموده اند

شک سازنده و تفکّر انتقادی و چون و چرا کردن، مقدمه رسیدن به حقیقت است و نباید از آن ترسید

در رساله بیست و دوم از رسائل "اخوان الصفا" در محاکمه بین انسان و حیوان آمده است که طوطی می گوید:    ما حیوان ها به آنچه داریم راضی هستیم و کلمه های" برای چه" و "چطور" و" چرا"  از ما شنیده نمی شود و انسان به آن طوطی جواب می دهد که پس از این روست که همچنان حیوان مانده ائید !!

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت 15:10 | لینک ثابت |
 

سماجت عاشق

سایه حق بر سر بنده بود    / عاقبت جوینده یابنده بود

گفت پیغمبر که چون کوبی دری / عاقبت زآن در برون آید سری

چون نشینی بر سر کوی کسی / عاقبت بینی تو هم روی کسی

چون زچاهی می کنی هر روز خاک / عاقبت اندر رسی در آب پاک

        عاشق اگر به راستی عاشق باشد، باید سمج و پُر رو هم باشد، آنقدر در خانه ی معشوق را بکوبد و مثل کنه ول بکن هم نباشد، بکوبد و  بکوبد تا نیم نگاهی ببیند و آرام گیرد، تازه اگر آرام بشود !!چرا که لطف و نظر معشوق دریای درون را نه آرام، بلکه طوفانی و مُتلاطم خواهد کرد،" عیسی مسیح" می گوید (انجیل متی 7 /7 )

   " بطلبید که خواهید یافت، بکوبید که برای شما باز خواهد شد"

     طلبیدن و خواستن و سماجت در خانه ی معشوق لازمه ی عشق ورزیدن است،" ما" نمی طلبیم  و به زبان نمی آوریم و فقط در دل می خواهیم که آنگونه یا اینگونه باشیم، رسم عاشقی این نیست، به نظرم گاه به گاه لازم است در خلوت تنهایی آنجا که چشم بیننده ای نبیند و گوش مخلوقی نشنود دست ها را به مانند گدا ها رو به سوی او دراز کنیم و با گردن کج و سوز و گداز درون دامنش را بچسبیم و مُدام از او بخواهیم، آنچه را که می خواهیم

   مُحکم بچسبیم و رها نکنیم، مثل گدای سامره با سماجت دامن خداوند را رها نکنیم

گاهی من پیش خود فکر می کنم که هر گاه در خانه ی خدا سماجت کنیم هر چقدر هم بد و مثل راقم سطور روسیاه باشیم، محال است نگاهی از سر لطف به ما نشود، تجربه کنید همین امروز امتحان کنید

      چندی پیش جوانی پیش من آمد، چیز هایی از زندگی اش برایم گفت که برای اولین بار در عمرم شنیده بودم تا شنیدم، همین ها را به او گفتم

     " جوان! ....نا امید نشو ...همین الآن برو جایی که هیچ کس تو را نبیند ...پیش مردم سرت بلند باشد اما نزد خداوند اظهار خواری و ذلّت کُن ...محکم بچسب و رها نکن ...مطمئنم، خداوند هم به تو نگاهی از سر محبت خواهد کرد ..."

       دوستان هر آنچه که هستیم، هر گونه که هستیم، جایی برای نا امیدی نیست

هان مشو نومید چو واقف نه ای از سر غیب / باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

امام علی می گوید ( نهج – حکمت 377)

    " بدترین مردم هم از رحمت خداوند ناامید نباشد !!!"

     باری طبق این گفته ما اگر بدترین مردم هم که باشیم، حق نداریم از رحمت خداوند مایوس و نا امید باشیم

   همانگونه که هستیم با همه ی سیاهی هایمان، خداوند ما را می پذیرد او ما را خواهد پذیرفت همانگونه که هستیم ما را می پذیرد، به شرط آنکه سماجت کنیم و بخواهیم که متفاوت باشیم با آنچه که تاکنون بودیم

   او سیاهی های ما را خواهد گرفت و به جایش سفیدی، آرامش و عشق را روزی ما خواهد کرد

    دوستان من!.. به درب خانه ی خدا که رفتید،سماجت کنید و مایوس نباشید، خداوند گناهکار پشیمان را بیشتر از عابد مغرور دوست دارد !

من نگویم خدمت زاهد گُزین یا می فروش / هر که حالت خوش کند، در خدمتش چالاک باش

 چالاکی و خستگی نا پذیری به دنبالش رسیدن است و چیدن میوه ی وصال و خوشا به حال آنانکه اینگونه اند     

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت 10:52 | لینک ثابت |

 

با من باش یا بمیر !!

    برخی انسان ها عادت بر این دارند که همه ی عالم و آدم را فقط و فقط  با معیاری به نام" خود" بسنجند، "خود" معیاری می شود که هر چه و هر کس به آن نزدیکتر بود، قابل پذیرش و به هر میزانی که از آن فاصله داشت و دور بود، به همان اندازه نیز باید مطرود، مردود و رانده شود

    منطق" با من باش یا بمیر" متاسفانه منطق رائج دنیا و به خصوص صاحب منصبان و حکومتگران از هر نوع و رنگی در این کُره ی خاکی شده است نه فقط نشسته گان بر اریکه ی قدرت بلکه حتی گاه دامن گیر گروههای مخالف و معارض نیز می شود، به گونه ای که آنان نیز داخل در چهار چوب های حزبی و گروهی خویش هر که گنجید و راه یافت، قابل تحمّل می شود و هر که خارج از آن بود را باید به خاک سیاه نشاند !!

    وحدت گرایی از نوع" همه با من" همین می شود که می خواهد همگی یکسان، در یک قالب و یک قدّ و قواره در آیند، آن هم به شکل و اندازه ای که من می پسندم ...و قبول نداشتند، بروند، بمیرند و خفه شوند !!

    چمن زن را که دیده ایید ؟!! روی سر چمن ها حرکت می کند تا همه را یکسان و یک قامت بسازد هر چمنی هم که نپذیرفت سرش به تیغ تیز سپرده می شود تا به زور تیزی آن به قد و قامت دیگران در آید

    البته که این نوع وحدت گرایی و حاکمیت صدایی واحد، جامعه را به مانند گورستان، ساکت، خاموش و به ظاهر مطیع خواهد ساخت، نه صدایی، نه شوری، نه خلاقیتی و نه حتی ناله ای و یا شکایتی !!!

  " با من باش یا بمیر" جامعه را مبتلی به یک رنگی و یک دستی ملال آور، خستگی، یاس و ناامیدی و تکرارهای پشت هم و سفید و سیاه های همیشگی می کند

  " با من باش یا بمیر" منطق آدم های مغروری است که خود را حقیقت محض پنداشته، نشسته بر برج عاج از ارتفاعی به بلندی آسمان به دیگران می نگرند !!

   نا گفته نگذارم، در نقطه ی مقابل نیز " همه با هم" منطق آدم هایی است که در عین تاکید بر وحدت و همگرایی، پذیرفته اند که" دیگران" ی هم هستند که با او متفاوتند و البته حق "ماندن" دارند !!

   ای دوستان !!...این سخن من را باور کنید، هیچ انسانی به مقام آدمیت نمی رسد مگر آنکه دیگرانی را متفاوت با خود به رسمیت بشناسد، دیگرانی که حتی می توانند مخالف و منتقد باشند، متفاوت فکر کنند و سلیقه ای دیگر داشته باشند

    دنیای امروز ما رنج و عذابی به غایت شدید از این منطق غیر عقلایی می برد، چه آنان که دستی در قدرت دارند و چه آنان که معارض و مخالفند، می جنگند تا به زور تُفنگ و فشنگ جای گروه اول را بگیرند همه و همه متاسفانه به نوعی آلوده به این رویّه ی غلط شده اند

   ای کاش می شد این سخن را با صدایی رسا به همه رساند که :

           " ای انسان تا نپذیری که دیگران در متفاوت بودن حق دارند

            نخواهی توانست که دنیایی سالم برای همنوع خود بسازی "

     من حق دارم که متفاوت با تو باشم و تو نیز حق داری که متفاوت با من باشی ولی هیچکدام از ما حق نداریم که به زور تیغ به مانند چمن زن  دیگران را همسان و هم اندازه ای که فقط خود می پسندیم در آوریم

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 23:23 | لینک ثابت |

بعضی رسم ها !!

    ابونصر کندری (عمیدا لملک) با اشاره ی خواجه نظام الملک و  به دست پادشاه وقت کشته شد، واپسین لحظات عمر پیامی برای خواجه فرستاد:

     "رسم وزیر کشتن در این دولت نبود و تو این رسم نهادی و به تو نیز سرایت کند!! "

        والبته همان شد که ابو نصر پیش بینی کرده بود و چند سال بعد خواجه بزرگ نیز گرفتار تیزی تیغ شد و گردنش را بباخت !!

       بله همین طور است، بعضی رسم ها وقتی شروع شوند، جائی و زمانی برای توقّف نخواهند داشت، می روند و می روند، تا روزی شروع کننده آن رسم ها را نیز در بر خویش بگیرند

       قدیمی ها چه خوب گفته اند، کسی که در آستین خود مار بپروراند تا دیگران را بگزد و نابود سازد روزی صاحب آستین را هم خواهد گزید!!

      امام علی در همین خصوص می گوید (نهج – حکمت 349)

      "هر که شمشیر ستم بر سر دیگران بیرون بکشد، خود با همان شمشیر کشته

      خواهد شد "

     جای امّا و اگر، نیست، سنّت همیشه ی تاریخ همین بوده که چاه کن، خود همیشه ته چاه است به خصوص اگر پای ظلم و ستم اجتماعی در میان باشد، انسانی صاحب قدرت خود را مالک کرور کرور انسان بداند و به گمان خود مالک رقاب رعیت و خداوندگار بشر است، آنگاه با خدعه و فریب زیر پای دیگران را خالی کند و اندک مخالفت ها را هم با تیغ تیز شمشیر و یا داغ و درفش، پاسخ دهد این انسان باید در انتظار همان سرنوشتی بماند که امام علی گفت، با همان شمشیر بیرون کشیده ی خودش روزی هلاک خواهد شد، جای تردید نیست، دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد!!! اما چه باید گفت که اصل حرف، همان بود که آن امام هُمام گفت ،عبرت ها چه زیاد و عبرت گیر ها چه کم اند !!   

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 10:31 | لینک ثابت |

تق تق دارکوب

صبح جمعه این هفته هم مثل همیشه راهی کوه شدم، جای همیشگی ام روی یال و دُرست مقابل صورتم، ارتفاعات پوشیده از برف و البته آنجائی که نشسته ام بر روی برگ های خشکیده به جای مانده از پائیز، زیلو را پهن کردم و چند استکان جای داغ قُلوپ قُلوپ سر کشیدم و پا دراز کردم و رو به آسمان بلند سر بر زمین گذاشتم

قار قار کلاغ ها و تق تق چند تا دارکوب که نوک به درخت می زنند سمفونی جالبی ساخته، بس شنیدنی!

بُلند شدم و نیم خیز نشستم تا دقیقتر ببینمشان ..دارکوب چه پرنده قشنگی است چند تااند و مُدام می پرند و از تنه درخت ها بالا و پائین می روند

نگاهم به افق افتاد جای شما خالی خیلی زیباست با اینکه قسمت زیادی از آسمان ابرهای خاکستری تنیده در هم و بر روی هم سوارند، آن دورتر درست بر روی قُلّه های پر از برف، آسمان صاف است و سفیدی برف و زردی نور خورشید همچون آمیزه ای از نقره و طلا معجون بسیار زیبائی را ساخته است ..وه که چه قشنگ است

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در شنبه دهم اسفند 1387 ساعت 17:44 | لینک ثابت |
برگ انگور !

آنجا که جهل مایه ی تمکین و سروریست / باید به روز مردم دانا گریست

کج فهمی و بد فهمی شاید تنها پدیده اجتماعی است که خنده آورترین چهره را دارد برخی آدم ها که گرفتار چنین بیماری صعب العلاجی اند به نظر می رسد،  صدها سال به مقیاس سرعت نور از جامعه دورند؛ کافی است فقط به موردی که اشاره می کنم توجه کنید؛

چندی پیش یکی از نهادهای فرهنگی ناظر که کارش مُدام گیر دادن به این و آن است به مغازه ای اخطار می فرستد تا تابلوی سردر مغازه که کلمه ی "برگ انگور"  روی آن نوشته را عوض کند و برای دُکّانش عنوان دیگری بگذارد، حالا بشنوید از دلیلی که جنابان متولّیان فرهنگ آورده اند، آنان در پاره ورقه ای که از سر لطف و جهت توضیح برای مغازه دار گردن شکسته فرستاده اند نوشته اند که

"برگ انگور مردم را به یاد شراب می اندازد و این مُنکر است و باید زدوده شود"

وه ....آدم می ماند و این همه بد فهمی که اسمش را چه بگذارد !! آن مقام فرهنگی که گویا خود را موفق به کشف عظیمی یافته و شاید هم آن را در کارنامه پر افتخارش ثبت کرده است، آیا بهتر نیست دستور دهد که هر چه نام کارد و چاقو و تیر و تفنگ و فشنگ است را محو کنند تا مبادا مردم یاد کشتن همدیگر بیافتند !!  و یا مردم دینمدار آنجا که در قرائت قرآن کریم به کلمه "شرابا طهورا"  می رسند چیزی نخوانند تا مبادا نعوذبالله یاد شراب انگوری افتند ؟ !!

راستش شنیده بودیم که برخی گرفتار کج فهمی اند،  اما تا به این مقدارش را ندیده و نشنیده بودیم، زنده ماندیم و چشمانمان به جلوه ای  از معجزه هزاره سوم روشن شد؛ از هزار پشت ما دور باد و نصیب گرگ بیابان نشود که چنین نازنینانی تصمیم گیر فرهنگ و ادب گردند  

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت 19:53 | لینک ثابت |
http://news.blogfa.com/posts)