دوست دارم، بُت باشم !!
برخی دوست دارند، بُت باشند تا پرستیده شوند، بعضی دیگر علاقه مندند از آدم بت بسازند تا در پناه آن بت ها زندگی کنند!!
جمله ای که نوشتم، قصدم آن است که گوشه ای پنهان مانده از فرهنگ عمومی جامعه را برایتان شرح دهم
نمی دانم، تا به حال با آدم هائی مواجه شده ایید که در اوج خود شیفتگی دوست دارند دیگران مُدام آنان را ستایش و مدح کنند، حال، یا پول زیادی دارند یا از فضل و دانش بهره مند و یا ظاهری به هم زده و انگشت نمایند، خلاصه جایگاهی دارند که دیگران ندارند، البته بدتر، آن موقعی است که همه ی این چیز ها در توهم باشد، به عبارت دیگر خیال می کنند که از فضل و کرامتی برخوردارند، در خواب و خیال خویش روی برج عاج نشسته، فضیلت ها برای خود تراشیده، آنگاه در انتظار کرنش و تعظیم دیگرانند !!این دسته آدم ها خود را بت ساخته و دوست دارند، معبود ، مسجود و مخدوم مردم باشند!! عاشق سینه چاک، مرید دل باخته و سینه زن جان باخته داشته باشند، نشست و برخواستی دارند تماشائی !!... راه رفتن و طرز صحبت شان همه از سر مرید پروری و مرید نوازی ... نمایشی راه می اندازند دیدنی!! ... طوری راه می روند که انگار دیگران دست بوسی و پا بوسی آنان را باید وظیفه ی خود بدانند !!
نمی دانم ،وقتی آتش ریا و تظاهر به خرمن وجود انسانی بیفتد، چه بر سر گوهر وجودش می آید همین قدر می دانم که زمانی می رسد همه چیزش می شود، پوست بر پوست خالی از مغز و محتوی به قول سعدی شیرین سخن :
آن که چون پسته دیدمش همه مغز
پوست بر پوست بود همچو پیاز
پارسایان روی در مخلوق
پشت بر قبله می کنند نماز
یک روی سکه همین بود که" دوست دارم بُت باشم" اما اگر مردمی نباشند که دوست داشته باشند، بت بپرستند کسی هوس می کند که روزی برای دیگران بت شود؟!!! .....
جای شک نیست احساس بت پرستی در مردم است که تمایل به بت شدن در افراد را تقویت می کند، هر گاه مردمی عادت بر این کنند که کسانی را همچون بت پرستش کنند و بی عقل و اندیشه ی خود دیگری را معبود و مسجود خود بسازند و قهرمان پروری کنند، در این حال و هوا است که من دوست دارم، بت باشم و قهرمان نجات بخش برای مردم !!
هیچ فکر کرده ایید که چرا برخی از ما دوست داریم بت سازی کنیم و قهرمان پروری ؟!!!!....خیلی روشن است .....می خواهیم دیگران قهرمان باشند تا در پناه آنان از خود سلب مسئولیت کنیم، همیشه دنبال کسی می گردیم تا جلو اندازیم، بزرگش کنیم، قهرمانش بسازیم، تا خود به کناری باشیم و نظاره کنیم، فقط لازم که شد یا کف بزنیم به به، چه چه بگوییم و یا آه وناله راه اندازیم ... که ای وای چه شد !....چه نشد! ....
باری، ریشه ی بت پرستی و قهرمان پروری در این است که می خواهیم بهره مند باشیم بی آنکه خود هزینه کنیم، عافیت طلبی، انزوا نشینی، مسئولیت نشناسی و آنگاه که خوب نتیجه داد،.." حاجی انا شریک"... بگوییم و یا اگر نتیجه نداد، هی دست روی دست بزنیم و مویه ضجه راه اندازیم !!
متاسفانه همه ی این ها جزء طبیعت ما شده است، به خدای واحد قهار قسم سعادت هر انسان به این است که خود را معبود و مسجود دیگران نسازد و سعادت هر ملتی هم به این است که خودش حرکت کند، بی جهت دنبال قهرمان نگردد و این و آن را برای خود بُت نسازد ،هر کسی خود حرکت کند تا از قطره های به هم پیوسته رودی جاری شود که امید خیر و برکتی از آن برود
خُرافه پرستی و موهوم گرائی
(محمّد ص سه ساله است و در نزد مادر رضاعی اش
حلیمه سعدیه، زندگی می کند، روزی بین آن دو گفتگویی شد)
محمد : مادر؛ چرا دو نفر از برادرانم را در روز نمی بینم ؟
حلیمه : آنها روزها گوسفندان را به بیابان برای چراندن می برند و اکنون در بیابان هستند
- چرا من همراه آنان نروم ؟
- آیا دوست داری همراه آنان به صحرا بروی ؟
- آری
......و صبح روز بعد حلیمه روغن بر موی محمد زد، سُرمه بر چشمش کشید و یک مُهر یمانی برای محافظت او بر گردنش آویخت
- مادر این چیست ؟!!!(متعجّبانه با دست به مُهر یمانی اشاره کرد )
- این ؟!!....این مهریمانی است ...برای محافظت از تو ...
- مادر جان آرام بگیر من خدائی دارم که من را حفظ می کند
.........و با دستان کوچکش مهر را از گردن خود باز کرد و کناری نهاد
*******************************
(سال ششم هجری است و مردم جسد ابراهیم فرزند پیامبر
را بر دوش گرفته و سمت گورستان می برند ...و ناگهان خورشید
می گیرد و آسمان تاریک می شود )
یکی : ...ببینید!!....آسمان را ببینید !!...تاریک شده است ....آسمان در مرگ فرزند پیامبر عزادار است !!...
دیگری : خورشید را بنگرید !!....دیگر نمی تابد ...در مرگ فرزند پیامبر غمگین است ...ای مردم !! ببینید که تمام زمین و آسمان در غم پیامبر شریکند !!
همهمه ای در مردم مدینه افتاد و کم کم می رفت که تمام مردم به این باور برسند که آسمان در مرگ فرزند پیامبر رو به تاریکی رفته است
پیامبر از این مسئله با خبر شد و بی درنگ و بی آنکه جسد فرزند را به خاک بسپارد، دستور داد که همه ی مسلمانان در مسجد جمع شوند و خود بر روی منبر رفت و گفت :
" ای مردم، خورشید و ماه دو نشانه بزرگ از قدرت بی پایان خداوند هستند و هرگز برای مرگ یا زندگی فردی نمی گیرند حتی اگر آن فرد فرزند من باشد !!"
.... این را گفت و از منبر به زیر آمد
***********************************
دو نمونه ی فوق به خوبی برخورد پیامبر اسلام با خرافه و موهوم پرستی را نمایان می کند خرافاتی که چه بسا می توانست برای خود او فضیلت تراشی و کرامت سازی کند، به مورد دوم دقت بیشتری کنید، می توانست سکوت کند تا مردم نزد خود گمان کنند که پیامبر چه منزلت بالایی دارد که حتی آسمان نیز در مرگ فرزندش تیره و تار گشته است !! و در این فرض بر روی دریایی از جهل و نادانی مردم بنائی عظیم از کرامت و فضیلت ساختگی و بدلی برای او ساخته می شد !!
اما پیامبر با سخنانش آن ساختمان را فرو ریخت ...کوبید و نابود ساخت ...تا هیچگاه هیچ رهبری و هیچ مرد سیاسی و یا مذهبی صادق، راضی نگرددکه بر روی جهل و نادانی توده های مردم برای خود بنائی بسازد، تا هیچگاه داعیان دینداری راضی نگردند که بر پایه ی خرافات و موهومات برای خود فضیلت تراشی کرده و در هاله ای از قداست چهره ای ملکوتی و آسمانی از خود بسازند
اکنون، ببینید که چگونه برخی از ما مسلمانان به جهت شدّت علاقه و محبتی که به رهبران سیاسی و یا مذهبی خود داریم چه فضیلت ها و کرامت ها که به آنان نسبت نمی دهیم و متاسفانه چگونه برخی از همان بزرگان نیز با سکوت خویش مردم را همچنان در خرافه و وهم نگه داشته و به مسئولیت آگاهی بخشی خود عمل نمی کنند، که بماند، گویا برخی نیز بدشان نمی آید کرامت هایی هر چند نادرست و غیر واقعی به پای آنان ببندند و چهره ای آسمانی به آنان ببخشند
وه !!!....که چه بی مسئولیتی است !!!...هنگامی که دانایان ببینند و حرف نزنند !!...بشنوند و اعتراض نکنند!! ...شاید به این گمانند که ایمان و اعتقاد توده ها به همین چیزها بسته است و کرامت سازی برای بزرگان دین اگر از سر صداقت باشد، هر چند برخواسته از جهل، قابل اغماض و چشم پوشی است !!!
ای وای !!!...ای وای که چه عذری بدتر از گناه تراشیده می شود دینداری ای که بر پایه خرافات و اوهام سوار گردد به مانند همان لایه ی نازک از خاک نشسته بر روی تخته سنگی سفت و سخت است که با اندک بارشی شسته می شود و می رود و "هیچ" می ماند به جای !!
قدرت – پاسخگوئی
انسان از همان ابتداء که صاحب اختیار و قدرت شد، بسیاری مواقع سرکش، خود رای و طغیانگر هم شد، هر چه هم که قلمرو قدرت و اختیارش وسیعتر و وسیعتر می گشت، سرکشی اش هم بیشتر می شد، البته کم بوده اند انسان هایی که اینگونه نبودند، اما نفس قدرت و اختیار هر انسانی را به سرکشی و استبداد می کشاند، چاره ی کار چیست؟ سوال اساسی همین است که به هرحال انسانها می بایست حکومت داشته و عده ای از آنان بر همنوعان خویش حُکم برانند، چاره ی اینکه حاکمان سرکشی نکنند، چیست ؟
همه ی پاسخ به این بر می گردد که مولّفه های قدرت را چه بدانیم و چگونه ببینیم، اگر قدرت حاوی سه عنصر؛
1- بر آمده از خواست اکثریت
2- محدود مشروط و تحت ضابطه و نظارت مردم
3- داخل چارچوب های عقلانی و تجربی بشری
دیده شود، بی تردید در برابر همان مبدئی که مشروعیت خود را از آن گرفته
است، پاسخگو خواهد بود و نه فقط رو به سرکشی و طغیان نمی آورد، بلکه مُدام به دنبال این خواهد بود که خود را همخوان و همسان با آن چارچوب ها بسازد
قدرت جز به قدرت مهار نخواهد شد و تنها قدرت منتشره (جامعه) است که می تواند قدرت متمرکز (دولت) را کنترل کرده و بر آن نظارت کند، از این رو برای اینکه" حکمران خوب "ی داشته باشیم خیلی نباید دنبال حاکم خوب بگردیم، هر کسی هر چند بسیار خوب و پاک در قبال قدرت نامحدود وسوسه خواهد شد و رو به سوی استبداد و خود کامگی خواهد رفت، جز معصومین که اکنون در بین ما نیستند، بلکه می بایست ساختار قدرت را بر پایه هایی بنشانیم که خود به خود هر که بر صندلی حکمرانی تکیه زد، راهی جز پاسخگویی نداشته باشد
خوبترین آدمها وقتی صاحب قدرت غیر پاسخگو، مطلق و مهار نشده شوند، چه بسا به استبداد کشیده می شوند و بد ترین انسانها نیز وقتی داخل ساختار عقلانی تجربه شده ی بشری صاحب قدرت محدود، مشروط و تحت نظارت مردم شوند، چاره ای جز پاسخگویی نخواهند داشت
نگارنده بر این باور است، اینکه چه کسی حاکم شود، در درجه اهمیت کمتری است، اینکه چگونه حکومت شود، مهمتر از آن است!!!
این مهم نیست، که چه کسی بر ما حاکم است، اما این خیلی مهم است که حاکم مبتنی بر چه اصولی بر ما حُکم می راند، فرشتگان آسمان را که نمی توانیم برای حکومت بر انسان ها به زمین آوریم!! هر انسانی هم که بر مسند نشیند، خواهی نخواهی در خطر خودکامگی قرار دارد، چاره ی کار فقط و فقط در این است که قدرت حاکم توسط نهادهای مدنی نظارت شود تا در موقع خود ناچار به پاسخگویی گردد
" قدرت" ی که توسط مردم و نهادهای مدنی نظارت شود و خود را نه فرا قانون و غیر مشروط بلکه ضابطه مند ببیند، حال در اختیار هر کسی که می خواهد باشد، این قدرت ضامن رشد و توسعه ی جامعه و ارتقاءسطح کیفی زندگی انسانها خواهد شد
وای به حال روزی که قدرت خود را غیر پاسخگو، قیّم و ارباب مردم، مالک دنیا و آخرت مردم ،صاحب اختیار و تشخیص دهنده ی مصلحت مردم ببیند، در آن فرض هر که به قدرت اینگونه بنگرد و در اختیارش گیرد، خطرش برای یک جامعه بیشتر از آن است که چندین گرگ وحشی گرسنه به چند گوسفند بی پناه حمله آورند !!
برف و بنفشه
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید / وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبیذ
مکن ز غصه شکایت که در طریق ادب / به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
ز روی مهوش ساقی گلی بچین امروز / که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید
بهار می گذرد دادگستر دریاب / که رفت موسم و حافظ هنوز می نچشید
همیشه تنها راهی کوه و جنگل می شوم و حسابی از تنها قدم زدن در آن حال و هوا لذّت می برم، اما اینبار با خانواده هستم و در سیزده فروردین یا سیزده بدر، می خواهم مسیری جنگلی و کوهستانی در نقطه ای بسیار بُلند و مرتفع را با هم ببینیم
البته نوع سیزده بدر امسال خانواده من شاید با دیگران کمی تفاوت دارد، اینکه جائی اُطراق کنیم و سور و سات راه اندازیم و دود و دم کباب و پلوخوری از این خبرها نیست
مختصری توشه راه گرفتیم و به امان خدا سوار ماشین شدیم و پیش به سوی چهار باغ !
.....نمی دانم اینجائی که الآن ایستاده ام چند هزار پا بالاتر از سطح دریاست، اما سر پیچ های روی قُلّه تمام دشت گرگان زیر پای ما است
توی جنگل در مسیر راه همه جا سبز و بوی خاک و طراوت برگ های تازه سر در آورده و گل ها و شکوفه های بهاری حسابی انسان را مست می کند اما اکنون بعد از گذشت مسیر جنگلی روی ارتفاعات راه صاف و هموار است و به سوی "قُزلُق" در حرکتیم جالب اینکه تمام ارتفاعات پوشیده از برف است و هوا هم بی آنکه ابری در آسمان باشد به شدت سرد است
بد نیست بدانید قزلق کاروانسرا مخروبه ای است که گویا در عهد صفویه ساخته شده تا مسافرانی که از راه شاهرود به گرگان می آمدند در آنجا استراحت کنند
دیدن برف همان و برف بازی هم همان !! من سه تا فرزند دارم دو دختر و یک پسر، هر سه تاشان به اندازه ای بزرگ شده اند که در برف پرانی به پدرشان غلبه کنند، راستش همیشه برف بازی و پرتاب گلوله های برفی برایم لذّت بخش ترین بازی بوده است
گلوله های برفی بچه ها که به سر و صورتم می خورد و من هم چند تائی به هدف زدم و نقش زمین شان کردم، در آن حال گرمای خاصی از عشق و محبت در وجودم حس کردم حسی قابل درک بی آنکه بشود توصیف کرد !!
خلاصه ...دیدن برف هائی که در زیر تابش خورشید همچون نقره می درخشند و بنفشه های کوهی روئیده بر کوههای مرتفع که به زور از زیر آن همه برف سر در آورده و خودنمائی می کنند، تو گوئی "بهار و زمستان در آغوش هم اند" و قصد جدائی ندارند ....سیزده فروردین من و خانواده در چنین حال و هوائی به در شد
عادل ستمگر !!
اگر بشنوید که انسانی در عین برخورداری از عدالت، ستمگر، ظالم و متجاوز به حقوق ملت هم هست چه احساسی پیدا می کنید؟!!! .........عجله نکنید!! در سخن فوق هیچ تناقضی نیست، بله می شود انسانی در حال برخورداری از صفت عدالت، ستمگر هم باشد!!
مسئله بر می گردد به اینکه ریشه ی ظلم همیشه در فسق و بی خدائی نیست، بلکه جهل، بی خردی و فقدان عقلانیت هم می تواند ریشه ای قوی برای ظلم باشد، از این رو می توان انسان هایی را یافت که در اوج پایبندی به موازین فردی دین و رعایت موازین شرعی و نیز دوری گزیدن از مظاهر فسق با این حال ستمگر و متجاوز به حقوق ملت باشد
تعجب نکنید ...واقعا جای تعجب ندارد، زیرا ستمگری این نوع آدم ها ناشی از بی خردی و دوری از موازین عقل است و صد البته این بی خردی ها گاه آنچنان با دین داری عده ای جمع می شود که هر بیننده ای را به تعجّب می اندازد !! که چگونه می شود، انسانی این چنین دینمدار اما بر سر قلّه بی خردی هم ایستاده باشد !
متاسفانه باید اعتراف کرد، کم نبوده اند دینمدارانی که در عین برخورداری از عدالت فردی اما متجاوز به حقوق مردم هم بوده اند، چرا که جهل و بی خردی پرده ای ضخیم بر دینمداری آنان افکنده است
اشتباه بسیاری از مردم همین است که گمان می کنند اگر کسی نماز خواند و شُرب خمر نکرد و موازین شریعت را رعایت کرد، باید چنین فردی ستمگر نباشد ....اینطور نیست ...امام علی در نهج البلاغه می فرماید:" رُب عادل جائر" چه بسا عادلی که ستمگر باشد
انسان هایی که از عقل سنجشگر بی بهره باشند و زمانه ی خود را نشناسند هر گاه بر اریکه ی قدرت تکیه زنند، همان جهل و نادانی شان آنان را به ظلم و حق کُشی می کشاند هر چند اگر سجاده نشین شب و روزه دار روز باشند
البته کم هم نبوده اند اینان که با ذکر و ورد در زیر لب و نام خدا بر زبان ،جهت آنچه که خود پنداشته اند یاری به خدا می کنند پا بر حقوق مردم می گذارند
بُت یا بت پرست کدام مقصرند ؟
فرعون با اینکه فقط یک انسان بود با این حال تا حدّ خدائی ادعا داشت و خود را خدای بزرگ زمین و آسمان می خواند البته جای این پرسش است که آیا فقط باید او را سرزنش کرد و یا انسان هائی در دور و برش با روحیه هائی از استبدادپذیری که او را از مقام انسانی به جایگاه خدائی نشاندند و مار خُفته در او را به صورت اژدهائی بیدار ساختند، آیا چنین انسان هائی نیز شایسته مذمّت اند ؟
"وهم" در شکل دهی به شخصیت انسان بسیار تاثیر دارد و گاه حرف و حدیث دیگران انسان را به درجه ای از وهم می اندازد که امر بر خود او نیز مُشتبه شده و چه بسا از عمق وجود باورش می شود که شاید آنچه که در مورد او می گویند، درست است !!
"حضرت مولوی" در مثنوی داستان استاد مکتب خانه ای را می گوید که چگونه اسیر توهّمی شد که شاگردان برای او ساختند آن بچه های شلوغ نمی خواستند سر کلاس حاضر شوند لذا تصمیم گرفتند که وانمود کنند استاد مریض است، سر کلاس نخستین شاگرد که وارد شد نگاهی به استاد انداخت و گفت :" استاد اتفاقی افتاده چرا رنگ و رویتان پریده؟" استاد ابتدا انکار کرد، اما در روح او از این گفته ی شاگرد خلجانی رخ داد
او در آمد گفت استا را سلام
خیر باشد رنگ رویت زرد فام
گفت استاد نیست رنجی مر مرا
تو برو بنشین مگو یاوه هلا
نفی کرد اما غبار وهم بد
اندکی اندر دلش ناگاه زد
اندر آمد دیگری گفت این چنین
اندکی آن وهم افزون شد بدین
همچنین تا وهم او قوت گرفت
ماند اندر حال خود بس در شگفت
و استاد نگون بخت، بعد از آن همه حرف و سخن، توهّمی در درونش درست شد که گویا راستی راستی بیمار است و اینگونه شد که کلاس درس نیز تعطیل گشت !
"جناب مولوی" در ادامه مسئله را به فرعون ربط داده و می فرماید
سجده خلق از زن و از طفل و مرد
زد دل فرعون را رنجور کرد
گفتن هر یک خداوند و ملک
آنچنان کردش ز وهمی منهتک
که به دعوی الهی شد دلیر
اژدها گشت و نمی شد هیچ سیر
و اینگونه فرعون باورش شد که خداست و ندای "انا ربکم الاعلی" سر داد
با این حساب به نظر می رسد بت پرستان چرب زبان که انسان هائی همچون خود را اسیر وهم و خیال می کنند، بیش از هر کسی شایسته ملامتند


