تبليغاتX
نگاه نو

تنها راه من به خداوند نمی رسد !

 

در بُتکده تا خیال معشوق ماست / رفتن به طواف کعبه، در عین خطاست

گر کعبه از او بوی ندارد، کنش است / با بوی وصال او ، کنش کعبه ماست

 

باری ، هر  کس از راهی به خداوند می رسد، از این رو راه و نسخه ای واحد را نمی توان برای همه به شکل یکسان سفارش کرد، هر پدیده ای می تواند، بهانه ای باشد تا خداوند را درک کنیم، اما این  "هر پدیده"  نسبت به هر انسانی با انسانی دیگر متفاوت است

    بعضی فقط با شرکت در آئین ها و مناسک، راه او را می یابند، برخی دیگر بر عکس در آئین ها که شرکت می کنند به تنها چیزی که فکر نمی کنند، خداست!!  ُمدام فکر شکل و رنگ و لعاب کارند، آنقدر اسیر ظاهر که از معنا و محتوی فرسنگها فاصله دارند

    یکی با دیدن یک شاخه گل سرخ، دیگری با تماشای غروب آفتاب و یا با قدم زدن بر روی برگ ها و سر شاخه های خشک بر زمین افتاده ی پائیز به ملکوت خداوند می رسد و کسی با عبادت در کنیسه و آن دیگری با نماز در کعبه و یا فردی دیگر راز و نیاز در کلیسا او را به خداوند نزدیک می کند

   خداوند،" جان جهان" و روح آن است، جان، دور و نزدیک، این شکل و آن شکل ندارد، می توان در هر پدیده ای ردّ پای او را دید ...نه ...بلکه خود او را دید، چرا که اگر جهان جانی دارد، از اوست ...پس همه ی عالم از اوست ...صحیحتر آنکه ...همه ی عالم اوست !

وقتی اینگونه است، معنا ندارد، داد بزنیم که :

 "....آی مردم !..راه من تنها راه رسیدن به خداست باید از آن پیروی کنید "

بلکه باید گفت :

".....ای مردم ! راه من یکی از آن راهها است "

 

        مهم این است که از جدل های بیهوده پرهیز کنیم و فقط به ایمان برسیم، ایمانی از سر عشق که البته پایه های عقلانیت نیز او را مُحکم ساخته باشد

        دوستان من !....محراب خداوند، همانجائی است که "من به او" می رسم ...مسجد، کلیسا کنیسه، داخل منزل، محل کار، طبیعت، خیابان ....هر کجائی که به او می رسم، محرابی است که می توان پهن کرد و آن را گشود و صد البته پدیده هایی که "من را از او" دور می کند، شیطانی و آتشین است

   پرستش سنگ، چوب، خانه، ماشین، پول، ثروت، مقام و یا" انسانی" دیگر و حتی "خود" و نیز دستاری که بر سر بسته، موئی که بر صورت روئیده و تسبیحی که به دست گرفته ، همه ی اینها هر گاه دور کننده از ملکوت خداوند باشند، بیراهه اند

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 15:30 | لینک ثابت |

جستجو در زندگی مردم

       تاریکی شب و شهر و مردمان آن در  خواب و در حاشیه شهر، داخل خانه ای محقّر، به دور از چشم نظاره گران، سه نفر به دور آتش برافروخته، مشغول به کاری که شرع نمی پسندد و حاکم شرع بر نمی تابد ،که ناگاه بی اذن دخول، خلیفه و غلامانش، داد و فریادزنان وارد خانه شده و روی به آن سه می کند

-     مگر نگفته بودم، در کپر های حاشیه شهر آتش نیفروزید ؟!! اکنون شما دو معصیت کرده ائید،  اول آنکه آتش افروخته ائید و دوم آنکه شراب می خورید  که در شرع انور حُکم به حُرمت دارد

یکی از آن سه نفر که خود را نباخته و هیبت خلیفه او را نگرفته بود، رو به او کرد و گفت :" ای خلیفه تو نیز مرتکب دو جرم شده ای، چه، خداوند تجسّس را منع کرده و بی اجازه داخل خانه ی کسی شدن را هم منع کرده و تو این هر دو حکم خدا را نادیده گرفتی "

خلیفه دست به پیشانی خود گذاشت و چند لحظه ای به فکر رفت .....

 و آنگاه گفت : این دو تا به آن دو تا !!!!!

......آن سه را به حال خود گذاشت و دستور بازگشت داد

 

                      *********************************

   آنچه که نوشتم" ماوردی "در الاحکام السلطانیه  و "غزالی" در احیاءالعلوم آورده اند، حکایت ،اشاره به این دارد که گاه برای نهی از منکر، منکرات بزرگتری صورت می گیرد که متاسفانه کمتر به آنها توجه می شود

    ظرافت هایی در سفارشات اسلام نهفته است که بی دقتی به آنها موجب دین گریزی و تنفّر عمومی از دین خواهد شد، نمونه اش همانی که حکایت کردم، اسلام که آن همه تاکید بر ضرورت نهی از منکر می کند و البته به حق  و به جا است، اما همان اسلام نیز دیگران را از تجسس در حوزه ی خصوصی انسانها و افشاگری و اشاعه منکر نهی می کند

   زوایای پنهان زندگی آدم ها را باید برای خودشان وا گذاشت تا هر که آنگونه که خود می پسندد زندگی کند حتی اگر معصیت خدا می کند خود اوست که باید پاسخگوی خدایش باشد

   اینکه ذرّه بین به دست گوشه های پنهان زندگی این و آن را تجسس کنیم و داد و فریاد راه اندازیم و از کاه، کوه بسازیم و گناه کرده را چهار تا چیز هم ما به آن بند کنیم و شیون بزنیم که .....ای مردم !....ای مسلمانان !.....بیائید و ببینید ....که معصیت خدا می شود !...

  بی تردید این رفتارها را اسلام تائید نمی کند ،بدتر آنکه برخی اوقات به تصوّر اینکه ثواب می کنیم و اجر می بریم و نهی از منکر می شود در همان حال ،خود مرتکب منکرات بزرگتری می شویم !!!  مانند آنجا که گناهکاری در خفاء مرتکب معصیت شده است و سعی در پرده پوشی رفتار خود دارد، آنگاه کسانی با افشا گری از عمل او و بر سر زبان ها انداختن نامش، زمینه ی هر نوع هدایت در او را از بین ببرند

  آن نگون بخت هم مایوس و دلمرده پیش خودش می گوید" آب که از سر گذشت چه یک نی چه صد نی "!!! و آن وقت است که به گناهان بیشتر و سنگین تر رو می آورد ،در این فرض گناه گمراهی و ناامیدی او بر دوش همان کسانی است که چه بسا از روی نادانی و یا حتی از سر ثواب خواهی و خدا جوئی دست به افشاگری و اشاعه منکر زده اند

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت / که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت !!

من اگر نیکم اگر بد ، تو برو خود را باش / هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

 

        نقل است، شیخ ابو سعید ابوالخیر روزی به حمّام رفت،درویشی برای آنکه خدمتی به شیخ کرده باشد شروع به کیسه کشیدن بر پشت او کرد ،هر دفعه که کیسه می کشید و چرکی ظاهر می شد آنها را بر روی شانه و بازوی شیخ جمع می کرد و نشانش می داد تا شیخ ببیند که او چه می کند !!

  در همان حال کیسه کشی رو به شیخ ،سوالی کرد

-          ای شیخ جوانمردی به چیست ؟

و شیخ جواب داد

" آنکه چرک مرد را به روی او نیاوری "

فریدالدین عطّار این مسئله را چه خوب به شعر در آورده است

بوسعید محنه در حمام بود / قائمش افتاده مردی خام بود

شوخ (چرک ) شیخ آورده بر بازوی او / جمع کرد آنجمله پیش روی او

بعد از آن پرسید از آن شیخ مهان / که جوانمردی چه باشد در جهان

گفت عیب خلق پنهان کردنست / شوخ کس با روی نا آوردنست

این جوابی بود بر بالای او / قائمش افتاد اندر پای او

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 19:43 | لینک ثابت |

حرف راست را باید از بچّه شنید !

   آدم وقتی پا به سن گذاشت، انگیزه های زیادی برای دروغ گفتن پیدا می کند ...اجازه بدهید، اول اتفاقی که افتاد را برایتان حکایت کنم، آن وقت حرف را ادامه خواهم داد

چندی پیش به مناسبتی همراه فامیل منزل یکی از بستگان رفته بودیم، جمع ما جمع بود و همگی مشغول به صحبت ، ناگهان صاحبخانه که همراه ما به قول گرگانی ها بچّه ای (به کسر باء ) ندیده بود رو به جمع کرد و گفت : " چرا بچه ها را نیاورده ایید ؟!!" در این بین همه صحبت ها را قطع کردند و یکی از خانم ها در حالی که خودش را کمی جابجا می کرد، صدایش را صاف کرد و گفت  " بچه ها در س داشتند منزل ماندند که درس بخوانند"

     این جمله به محض آنکه از دهان گوینده بیرون آمد و شاید کلمه ی ."..بخوانند" ...هم هنوز به گوش حاضران نرسیده بود و همچنان فضای جمع ساکت و بی صدا بود، ناگهان تنها بچه ای که به همراه ما به آنجا آمده بود و سن سالی بین 6 – 7 سال داشت، با همان لحن کودکانه بی معطّلی دنباله ی حرف را گرفت و گفت :

        " دوست نداشتند که بیاند "!!

    شلیک خنده ی جمع و تعجّب نگارنده و خجالت مادر بچه ،دنبال همان یکی جمله ی کوتاهی بود که آن بچه از سر درستی و صافی کودکانه اش به زبان آورد ...تا چند لحظه جمعیت قاه قاه می خندیدند و چند نفری هم از شدت خنده به قش و ضعف افتادند !!

     صاحبخانه که یک جوری شده بود با لبخندی تلخ که نفهمیدم از سر تعجب بود یا نارا حتی رو به جمع کرد و گفت :

  "  از قدیم گفته اند حرف راست را باید از بچه شنید "

      بله، همانطور که  در صدر نوشته  آورده ام، بزرگتر ها برای دروغ گفتن انگیزه های زیادی دارند دوستی، دشمنی، سرگرمی، منفعت طلبی و شاید هم "  رودرباسی" باعث می شود که به راحتی دروغ بگوییم

  دروغ جزء جدانشدنی زندگی ما شده است، تازه بعضی افراد که هیچ انتظار از آنان نمی رود به راحتی آب خوردن دروغ می گویند و آنچنان ماهرانه زمین و زمان را به هم می بافند که انسان از تعجب انگشت به دهان می ماند که این استعداد دروغ بافی و مردم رنگ کنی و (...) کردن دیگران را از کجا یاد گرفته اند !!!

     بدتر از همه بعضی دستار بر سر و تسبیح به دست با یک من ریش و  پشم  و گردنی کج و اثری از مُهر بر پیشانی .....ها !...انگار همین الآن اشکشان گوشه ی چشم روان است ....این نوع آدم بخواهد خلاف بگوید و دروغ ببافد، جای تعجب دارد ..

      کسی آمد خدمت امام صادق ( ع ) مُدام از فردی تعریف و تمجید کرد

".....آقا !...بیایید و ببینید چه نمازی می خواند! ...چه سجده ای !...چه رکوعی! ...چه عبادتی !...به به ...چه چه! .....آدم حضّ می کند "

  امام که شاید از آن همه پُر حرفی خسته شده بود، سر بلند کرد و گفت

        " اینها که گفتی شاید عادت بر آنها دارد ..بگو ببینم چقدر راستگوست ؟!!!"

       شنیده ام، بر روی سنگ نبشته ای به جای مانده از دوران هخامنشیان به نقل از کوروش کبیر آمده است که:

    " خدایا این سرزمین را از شّر دشمن و دروغ حفظ فرما "

      حالا سراسر زندگی مان را ببینید، نگاهی به اطراف کنید، جسارت به کسی نباشد، از کلّه ی سحر تا وقت خُفتن چند تا دروغ و خلاف به خورد ملت بیچاره می دهیم ؟!!کسی هم نیست حرفها را پیگیری کند و بسنجد که راست و دروغش کُدام به کُدام است

خداوند ما را از شّر دروغ و دروغگو حفظ کند، که هر چه بلا و مصیبت است، از همین است

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 17:45 | لینک ثابت |

خاک بر صورت ستایشگران !

    گاه انسان می ماند، که در اسلام چه نکته های عجیب اخلاقی – رفتاری وجود دارد و آن وقت ما سراغ چه چیز ها که نمی رویم!! گوشه هایی از دین را می گیریم و قسمت های دیگر، چه بسا مهمتر را رها می کنیم، مانند اینکه کلمه های قرآنی و عربی را از ته حلق و از روی مخرجش بگوییم و یا محراب منبر، گنبد و گلدسته نقش و نگار داشته باشد و یا نیت عبادت را افزون بر خطور در ذهن باید به لفظ هم آورد و .....همه ی این ها در جای خود درست اما آیا بهتر نیست، دین را به این ظواهر محدود نکنیم و نیم نگاهی هم به سفارش های اخلاقی – اجتماعی دین کنیم، یکی از آنها همین است که می خواهم اشاره کنم

     ستایشگرانی که با قیافه  ساختگی، سینه ی  چاک و سوز و گداز مصنوعی به مدح و ستایش کسی می پردازند به خصوص اگر آن فرد صاحب مکنت، ثروت و یا قدرت و حکومت باشد با آنان چگونه باید رفتار کرد ؟ امام علی (ع) سفارش می کند به صورت آن ستایشگران خاک بپاشید (من لا یحضره الفقیه ص 467)

    سلمان فارسی گویا از ابراز احساسات مردم با پادشاهان ایران سابقه ای در ذهن داشت وقتی رفتاری شبیه به آن با پیامبر کرد ایشان فرمودند (بحار76/63):

                "....آنطور که با پادشاهان می کنند با من مکن که بنده ای

                از بندگان خدایم ...مثل برده ها می خورم و می نشینم ..."

     امام علی در خطاب به دور و بری هایش می فرماید (نهج – صبحی الصالح-ص 333):

      ".....بیزارم از اینکه به ذهن شما خطور کرده باشد که من تملق و شنیدن مداحی و تمجید را دوست می دارم و سپاس خدا را که چنین نیستم ...گفتگویتان با من مانند گفتگویتان با جباران روزگار نباشد در برابر من از تسلیمی که در مقابل اقویای پرخاش گر دارید بپرهیزید ...با قیافه ی ساختگی و ظاهر سازی با من رفتار نکنید ..."

       دو – سه نمونه ای را که اشاره کردم از سفارش های عجیبی است که به گمانم خطابی دو سویه دارد، از یک سو به مردم عادی سفارش می کند که در مدح و ستایش  از بزرگان خود راه افراط نروند و برای ابراز احساسات از روش های خوار کننده ذلّت آور و تحقیر آمیز استفاده نکنند

       انسان فارغ از مذهب، نژاد، زبان، رنگ پوست ....و دل بستگی هایش به این و آن، صاحب کرامت خدا دادی است که نمی بایست در مدح و ستایش از انسانی دیگر، همچون خود، آن کرامت و عزّت را زیر پا گذارد و له و لورده سازد!!

      چه بد و چه خوارند، آدم هایی که مثل ماشین کوکی اختیارشان دست دیگران است و نان و آب خود را در ستودن از دیگران می یابند

    یک سوی دیگر آن سفارش ها خطاب به حاکمانی است که دوست دارند ستایش شوند، مدح بشنوند و تملّق و چاپلوسی لذّتی در کامشان دارد، که با چیزی عوض نمی کنند

   البته ناگفته پیداست همه ی ما این گونه اییم که وقتی ما را به به و آفرین آفرین کنند و  با نظم و نثر درست یا غلط ما را بستایند، خوشمان می آید و به قول معروف کیف می کنیم، اما این خوش آمدن و لذت بردن در آدم های عادی، معمولی و  بی نام و نشان شاید خیلی مشکل درست نکند، همه ی مشکل آنجاست که کسی نشسته بر اریکه ی قدرت صاحب امر و نهی، خدم و حشم ،برو  و بیا، چنین آدمی، مدح و ستایش شود، این نوع آدم ها نمی بایست به مدح و ستایش و تملّق نان به نرخ روز خورها، مداحان و شاعران چشم دوخته به کیسه های زر و زیور و یا حتی ستایشگران مرعوب عقده ای بی جیره و مواجب، توجه کنند

     من مطمئنم، پیامبر و امام معصوم بالا ترین استحقاق را برای مدح و ستایش دارند با این حال آنان به مردم سفارش می کردند که مبادا در مدح و ستایش افراط کنند، دلیل این همه تاکید چه می تواند باشد ؟ به باورم مسئله تنها جنبه ی اخلاق فردی ندارد، نکته ی مهم این است که هر گاه فردی حاکم بر سرنوشت مردم عادت به شنیدن مدح و ستایش دیگران پیدا کند اول اینکه هیچگاه کسی جرئت بیان واقعیت های تلخ جامعه را پبدا نخواهد کرد و دوم اینکه دیگر تحمل شنیدن نقد و پند، تند و تلخ را نخواهد داشت

    همه ی ما موجوداتی هستیم که گاه به آنچه که برایمان تکرار می شود عادت می کنیم!! وقتی مُدام مدح و ستایش شنیدیم  که ".....ای قبله ی عالم تو آن هستی که هیچ کس نیست !!..." و دائم همین معنا با الفاظ و عبارات مختلف از افراد متفاوت به گوش آن قبله ی عالم بیچاره برسد، خوب، طبیعی است که به مرور به این شبهه می افتد که در واقع هم همین طور است !!و هر که خلاف آن را بگوید، باید بخوابانندش و به قول قدیمی ها سیاستش کنند !!

    باری اینکه امام علی تاکید می کند که بر صورت ستایش گران خاک بپاشید نشان از اهمیت مسئله دارد که در وهله ی اول، حاکمان که دستشان بالای دست ها و صدائی رساتر از صدای دیگران دارند و در وهله ی دوم، هر انسانی هر چند بی دربان و بی حاجب و بی قّبه بر دوش، می بایست ستایشگران متظاهر دروغگو را از خود برانند

      ثمره ی تلخ وجود نحس آن ریاکاران این است که صدای واقعیت های جامعه و ندای ضعیفان پشت در مانده، به گوش حاکمان نمی رسد و نیز به مرور به جهت اینکه فقط مدح و ستایش خود را شنیده  و به آن عادت کرده اند کم کم  به این گمان می افتند که همه ی مردم وظیفه ای جز ستودن آنان ندارند !! و این بلیّه نوعی از غرور و خود شیفتگی را در آنان پدید می آورد و وای به حال مردمی که گرفتار امیران مغرور و خود شیفته شوند !!

      خدا شاهد است والله ...بالله .....تالله ...که وبا، طاعون و بیماری های  همه گیر، قابل تحمل تر از حاکمانی است که اسیر در غرور و خود شیفتگی، فقط به شنیدن ستایش و تملّق خود عادت کرده اند !!....مسلمان نبیند، کافر نشنود!!   

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 17:41 | لینک ثابت |

جهنم تعصب !

این جهان همچون درخت است ای غلام / ما بر او چون میوه های نیم خام

سخت گیرد خام ها مر شاخ را / زانکه در خامی نشاید کاخ را

چون بپخت و گشت شیرین لب گزان / سست گیرد شاخ ها را بعد از آن

سختگیری و تعصب خامی است / تا جنینی کارت خون آشامی است

       انسان به عنوان یک موجود زنده باید پر و بال بکشد و پرواز کند، آسمان حقیقت را بالا و پائین برود تا به جائی برسد که آرامش بیابد، به هر جائی سرک بکشد، هر عقیده ای را جستجو کند، مذهب و مرام های گوناگون را از نزدیک ببیند و آشنا شود، حرفهای عجیب و غریب، آدم های رنگارنگ، عقیده های متفاوت... تا از دل آن همه جورواجوری،  حقیقت را بیرون کشد

        آزادی درونی یک انسان به همین است که همه ی آنچه که خود رسیده است را "تمام حقیقت"نداند، فکر، مذهب، مرام و عقیده ی دیگران را هم برخوردار از حقیقت بداند

      وای بر ما آدم ها ....وای ...که چه موجودات عجیبی هستیم!!! گاهی آنچنان لاطائلات به هم می بافیم و شارلاتان بازی در می آوریم و چاخان و دروغ تحویل خلق الله می دهیم، نمایشی راه می اندازیم که بیا و ببین! ....گویا آسمان پاره شده و ما از صفحه ی" حقیقت محض" بر روی زمین افتاده ایم فقط ما هدایت شده ایم و دیگران همه گمراه و در تاریکی اند، افزون بر اینکه ماموریت داریم دیگران را هم هدایت کنیم و حاضر نیستیم کمترین احتمال بدهیم که شاید در صدی از حرف و عقیده ی دیگران هم درست باشد

    باری، تعصب جهنم سوزانی است که هر کسی می تواند گرفتارش شود، گاه با ریش و پشم ، تسبیح هزار دانه و جا نماز آبکشی و گاه با آویز کراوات ، کت و شلوار اطو شده و ژست روشنفکری !!...خلاصه سرتان را درد نیاورم، همه ی آدم ها یک زمانی به مرز تعصب می رسند ...چه زمانی؟...چه موقع؟ ....موقعی که حاضر نباشند حرف دیگران را بشنوند و مدام اصرار دارند که خود درست می گویند و فقط فکر خودشان صحیح است

     جهنم تعصب آنجاست که در غُل و زنجیر شخص پرستی بیفتیم، ملاک . معیار جای خود را به افراد و اشخاص بدهد، چون" فلان" و "بهمان" گفته، پس  من تابع ام و حاضر نباشم حرف و سخنی بر خلافش بشنوم، آدم به این مرحله از تعصب که رسید، به نظرم برده و اسیر است

  داد و فریادهای آدم های متعصب هم نشانه ی سبک مغزی شان است و نه دلیل زنده بودنشان !!

سبک مغزان بشور آیند از هر حرف بی مغزی / به فریاد آورد اندک نسیمی نیستانی را

    بودا چه خوب گفته :

" ما نباید گفته ای را تنها به صرف اینکه دیگران گفته و نوشته اند باور کنیم، ما نباید سخن دیگران را تنها به اسم اینکه از قدیم باقی مانده است به آسانی باور کنیم "

   بله اگر استدلال و دلیل محکم عقل و وجدان پسندی داریم، آنجا جای ایستادگی بر عقیده هست لکن آنجا ها نیز باید تحمل شنیدن حرف و عقیده ی دیگران را داشته باشیم نه آنکه انگشت ها را توی گوش کنیم و حاضر به شنیدن نباشیم که بماند، هر چه غیر عقیده ی خودمان را یکسره باطل و خراب بدانیم

        صاف و پوست کنده برایتان بنویسم، تعصب انسان را از دیدن حقیقت محروم می کند، عجیب اینکه گاه باعث می شود عیب و نقص را هم حسن و جمال ببینیم !!!

   البته هُر هُری مذهب و بادی به هر جهت هم نباید بود، ... درست... اما مقصود من این است که برخی اوقات ما بر روی چیز هایی ایستادگی می کنیم و حاضر به تغییر آن نیستیم که هیچ دلیل عقل پسند هم برایش نداریم، نمونه ها یش کم نیست و در جایش می نویسم، فقط برای اینکه از تک و تو و هارت و هورت نیفتیم، تعصب های بیجا به خرج می دهیم

    هر کسی هم تعصب خود را جوری خاص نشان می دهد عده ای تا مخالف نظر خود را می شنوند داد و فریاد راه می اندازند ....وااسلاماه....وادیناه .....که ایها الناس کجائید؟!!! ...ببینید که چه بر سر دین آمد! .....خلاصه هر چه می توانند از خدا و پیغمبر و چهارده معصوم و دوازده امام و پنج تن آل عبا مایه می گذارند، قشقره و الم شنگه ای راه می اندازند که اول دارد و آخر ندارد .....جمعی دیگر تعصب خود را با داغ و درفش  نشان می دهند، حرف که زدی آنچنان له و پهت می کنند که از اینکه به سخن آمده ای توبه کنی و اما جمعی روشنفکر مآب هم با فیس و افاده،  بی محلّی و نگاه های تحقیر آمیز تعصب خود را نمایان می کنند، خلاصه هر کسی جوری خاص و طوری متفاوت تعصبش نمایان می شود

    سخت گیری های بیجا، حب و بغض های شدید، عصبانیت های کلامی، به هم ریختگی های ذهنی ،آشوب های فکری، ناسزا گویی و فحش پراکنی، شندر گیری و لات بازی، قلدری و چاله میدان گری، دورشید کورشید راه اندازی، عاشقی سینه چاک زیر علم وکُتل این و آن ،بزن بهادر راه اندازی ،زبان بریدن و چشم در آوردن، گردن کلفتی، چکمه به پائی و قمه به کمری ......این ها همه نشانه های تعصبی است که گاه همچون زنجیر های نا مرئی تن و جان یک فرد و یا جامعه ای را به زمین میخ کوب کرده است

  باور کنیم تا این ها هست امیدی به نجات یک جامعه نیست و یا کمتر می توان امید داشت

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:11 | لینک ثابت |

بهترین روز زندگی من !

                ( چند نفر در حال گفتگو که بهترین روز

               زندگی شان چه روزی است ؟!!!)

اولی :بهترین روز زندگی ام روزی بود که با همسرم آشنا شدم!

  ..........و زن که در کنار شوهر نشسته بود، نگاهی عاشقانه به او کرد و گفت :

-          درست است بهترین روز زندگی من هم همان روز بود

دومی : اما، روزی که من کار پیدا کردم، بهترین روز زندگی من بود

.....و سومی در حالی که خودش را کمی جابجا می کرد رو به دیگران کرد و گفت

-          بهترین روز زندگی من موقعی بود که خانه ای خریدم، خانه ای که همیشه دوست داشتم برای من باشد

..........و مردی که از ابتدا همه ی حرفها را خوب گوش کرده و در فکر بود، آخر از همه حرف زد :

      " دوستان!!!..... من یک شیرازی ام  ، دو – سه سالی است که در شهر شما زندگی می کنم ، همشهری ما  سعدی شیرین سخن می گوید

سعدیا "دی" رفت و فردا همچنان موجود نیست / در میان این و آن فرصت شمار امروز را

بله !.....بهترین روز زندگی من همین امروز است، دیروز که از دستم رفت و نمی توانم تغییرش دهم فردا که هنوز نیامده و شاید هم هیچ وقت برای من نیاید و اما" من" اکنون در امروز زندگی می کنم که می توانم آن را بسازم، آنگونه که خود می خواهم، می توانم بسازمش و همانگونه که دوست دارم ،شکلش دهم

     دیروز از کفم رفته، فردا نسیه است و اما امروز نقد و آماده در کف دستان من و همچون سرمایه ای حاضر، تا آن را به کار گیرم، پس امروز بهترین روز زندگی من است به قول بانو پروین اعتصامی :

 هم از امروز سخن باید گفت ، کِه خبر داشت که فردائی هست ؟!!!

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 23:25 | لینک ثابت |

آزادی یعنی آزادی مخالف ! -                                از زمانی که عالمی دینمدار در برداشتی اشتباه از آزادی، تعبیر به" کلمه قبیحه آزادی" کرد ،بیش از صد سال می گذرد در طول این مدت نیز همچنان عده ای بد فهمیدند یا نفهمیدند یا نخواستند که بفهمند و به بیراهه رفتند، عده ای چون بد فهمیدند، پس با آن مخالفت کردند و جمعی چون کج فهمیدند و پسندیدند، پس بد عمل کردند و زمینه ای برای مخالفان شد ،خلاصه از هر سو این" کلمه مقدسه آزادی " نا مهربانی دید

         این در حالی است، که آزادی رکن اصلی حیات بشر است، که همه چیز و همه کس را باید فدای آن ساخت ،به قول حاج میرزا یحیی دولت آبادی:

   یگانه گنج که در روزگار می جستم / دو چیز بود یکی عشق و دیگر آزادی

  برای عشق چو حاجت فتد سپارم جان / ولی نثار کنم عشق را بر آزادی !!

           با این حال گاه بد فهمی بلائی بر سر این کلمه مقدسه می آورد که دل انسان را می سوزاند و آه حسرت را از عمق جان بلند می کند، عده ای گمان می کنند همینقدر که موافقان و سینه چاکان آزاد باشند، آزادیم و بس است و با افتخار سر بلند می کنند و می گویند..." دیدید مردم آزادند"...  غافل از آنکه اگر مخالف و منتقد آزاد بود، می توان ادعای آزادی داشت و الّا در هر ده کوره ای که امروز سر بزنیم، هر کسی به مریدان و موافقان خود آزادی در موافقت می دهد، هنر آنجاست که دگر اندیشان در مخالفت و اظهار نظر خویش آزاد باشند

    عده ای دیگر گمان می کنند باز همین مقدار که مخالفان قدرت بر" تکلم در مخالفت" داشته باشند آزادی همین است و کافی هم هست و از سرشان هم زیاد !! و باید شکر گذار و ممنون از اینکه حق سخن گفتن به آنان داده شده است، نیز باشند !! البته این مقدار از آزادی را باید قدرش را دانست، همین میزان که مخالف و منتقد بتواند زندگی عادی اش را داشته باشد جای شکر است!!! اما جلوه ی آزادی نه در قدرت بر تکلم بلکه در پس آن نهفته است که امروز از آن تعبیر به" آزادی پس از بیان" می کنند به تعبیر دیگر اظهار نظر و عقیده نمی بایست منجر به سلب حقوق مدنی و اجتماعی منتقدان گردد، اگر بنا باشد کسی با حرف زدن در هراس از عواقب آن باشد بدون فشار هر عامل بیرونی خود ترجیح می دهد که حرفی نزند و از خیر سخن گفتن بگذرد!!!

      همه ی آنچه که اشاره شد، سر جای خود، اما مهمترین نمود آزادی" آزادی عقیده" است هر کسی آزاد باشد هر عقیده ای که می پسندد را برای خود بر گزیند،... به پیر و پیغمبر قسم، خدای خالق انسان نیز همین آزادی را برای انسان خواسته و او را اینگونه خلق کرده است و الّا خودش گفته که می توانست همه ی مردم را بر عقیده ی واحد بیافریند!! اینگونه نکرد، چون ارزش ایمان را در آزادی عقیده قرار داد و می خواست هر کس عقیده ی خود، درست یا غلط را داشته باشد

    خواهی که اساس وهم بر باد شود / آئین خدای سخت بنیاد شود / اول باید عقیده آزاد شود

           آزادی عقیده پایه های "عقیده ی صحیح " را هم محکم می کند زیرا  هر کس با استدلال خود ،عقیده ی اش  را برگزیده است، حال اگر کسی اجبار به پذیرش عقیده ای هر چند صحیح را داشته باشد، عامل اجبار که برداشته شد، طبیعی است که  دیگر پایبند با آن عقیده نخواهد ماند

   نا گفته نگذارم، آزادی و اختیار در عقیده حق هر انسانی است خداوند انسان را به همراه این حق خلق کرده از این رو" حقانیت عقیده ای خاص "دلیل درستی برای تحمیل آن بر دیگران نمی شود حقانیت یک عقیده خود را از طریق دلیل و برهان نشان می دهد و هیچ دلیل نمی شود که اگر آن را به حق دانستیم پس حق داریم آن را تحمیل هم کنیم، این انسان ها هستند که باید انتخابگر باشند هر چند اگر انتخاب غلطی کنند.

      ژان روستاند فیلسوف نروژی چه خوب گفته

              " اگر من در بهشت باشم ولی به من بگویند تو حق نداری

                جهنم را به این بهشت ترجیح بدهی من از آن بهشت

                بیرون می روم "

     با این حال نکته مهم و متا سفانه مغفول مانده آن است، همانطور که فرد واحدی نمی تواند و نمی بایست مانع از آزادی عقیده ی اکثریت شود اکثریت نیز شایسته نیست که مانع عقیده افرادی شود که در اقلیت اند

    تا می گوییم آزادی عده ای گمان می کنند که اکثریت می بایست آزاد در انتخاب عقیده ی خود باشند اما همین ها به خود اجازه می دهند آنگاه که به اکثریت رسیدند اقلیت را بکوبند و در بند کشند تا دست از عقیده ی خویش  بردارند !!

    تمام مسئله در همین است که اکثریت و اقلیت سر جای خود بنشینند نه اقلیت خواهان پیروی اکثریت از آنان شود و نه اکثریت، اقلیت را چون در اقلیتند از حق آزادی عقیده محروم سازد

   نماد آزادی در" آزادی متفاوت بودن انسان ها" از دیگران است ،آزاد باشند که متفاوت فکر کنند، عقیده ای متفاوت داشته باشند و متفاوت با اکثریتی بزرگ اظهار نظر کنند، متاسفانه گاه اراده ی اکثریت بزرگترین مانع برای آزادی عقیده است

 نوشته خودم را با چند جمله ی ماندگار از" جان استورات میل" پایا ن می دهم

        " اگر تمامی نوع بشر به استثنای یک نفر معتقد به عقیده ی واحدی

          باشند و آن یک نفر بر خلاف آن عقیده باشد مبادرت کردن تمامی

          نوع بشر به اینکه آن یک نفر را ملزم به سکوت نمایند همان قدر

          بر خطاء .و ناحق است که آن یک نفر در صورتی که اختبار و قدرت

          داشته باشد بخواهد که تمامی نوع بشر را ملزم به سکوت کند "

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 0:30 | لینک ثابت |
http://news.blogfa.com/posts)