دولت در نقش پدر !!
پدر در داخل خانه و خارج از آن ،مراقبت و مواظبت از فرزندان می کند، مصلحت آنان را گوشزد می کند و چه بسا از طرف آنان برایشان تصمیم می گیرد تا آن "موجودات بی پناه" در دنیای آشفته و پر آشوب اسیر گرگهای درنده نشوند و در اینجا فرزندان موجوداتی هستند که توان تشخیص مصلحت خود را ندارند و چون امکان گمراهی آنان می رود از این رو بهتر است به پدر پناه آورند و البته وظیفه هم دارند که به شکل کامل حرف پدر را گوش کنند و مبادا او را به خشم آورند و یا رفتاری بر خلاف نظر او داشته باشند !!!
آنچه که از پدر سالاری در برخی خانواده ها اشاره شد همان برداشتی است که برخی از رابطه ی دولت و مردم دارند !!در این نگاه مردم هر کدام بی پناه و مستحق کمک و یاری اند، گروهها و تشکّل ها و احزاب همه شکل گرفته اند تا مردم را بچابند و فریبشان دهند و این دولت است که باید از مردم به عنوان فرزندانش حمایت کند، مردمی که نه شهروند بلکه رعیت آن دولت به حساب می آیند
از این دیدگاه مردم در معرض فریب خوردن و منحرف شدن هستند و دولت باید از طرف آنان و برای همه چیزشان حتی برای اینکه چه بپوشند و چه بخورند و چگونه رفتار کنند، تصمیم بگیرد درست مثل یک پدر دلسوز که برای تربیت فرزندانش تصمیم می گیرد و عمل می کند
جای تاسف است که هنوز برخی نشستگان بر قدرت نگاهشان به مردم به مانند همان نگاهی است که در خانواده ی پدر سالار، پدر خانواده به فرزندان دارد، نگاهی اینگونه ؛.اول اینکه مردم می بایست در هیچ حزب و گروهی دور هم جمع نشوند، صفر که کنار صفر عددی نیست!! دوم آنکه مردم توان تشخیص مصلحت خود را ندارند، پس نیاز به کسانی است که بجای مردم تشخیص دهند !!! و سوم اینکه چون مردم قدرت بر تشخیص ندارند، هر آن احتمال انحراف و کج روی در آنان می رود پس مُدام باید بر ایشان نظارت کرد و مراقبشان بود تا مبادا منحرف شوند !!و آخر اینکه ..فضولی موقوف! ...دیگران را چه به این غلط کاری ها!! ......مردم رعایای خوبی هستند که جز تسلیم و اطاعت بی چون و چرا چاره ای ندارند که اگر اینگونه بودند همیشه در امن و امان خواهند بود !!
دولت همان پدر دلسوز و مقتدری است که سایه ی سنگین آن را باید همه جا احساس کرد طوری که هیچ سوراخ و سُمبه ای به دور از چشمان تیز بین آن نباشد و خصوصی ترین زوایای زندگی انسان برای آن پدر دلسوز آشکار و عیان باشد تا مبادا زمینه ای برای گمراهی خود و یا دیگران را فراهم سازد
باری آنچه که اشاره کردم، تفسیر و برداشتی است که برخی افراد، از حکومت دارند، متاسفانه گاه رفتاری از آنان سر می زند که هیچ توجیهی ندارد جز اینکه بگوییم آنان حکومت بر مردم را به مانند ولایت پدری مقتدر و دلسوز بر فرزندان می دانند
در واقع حکومت هایی با آنچنان دیدگاه خود را "مالک مردم" و آحاد شهروندان را نه صاحب حق برابر و نه بهرمند از اختیار و اراده بلکه رعایای بی پناهی می داند که خیر آنان در پناه جستن به حکومت است
حکومتی که در غیاب آنان مصلحت ها را تشخیص می دهد، تصمیم می گیرد و به دور از چشمان مردم عمل می کند و در منّت گذاری ای آشکار چون به جای مردم تصمیم می گیرد حکومت نیز آنان را از امنیت بر خوردار خواهد کرد !!
شمشیر بر سر ، سیم و زر در پای !!
پرداخت هزینه اولین پیامد برای انسانی است که می خواهد روشنگری کند، البته که عوام گرائی و عوام فریبی و به به کردن و چه چه گفتن و چشم به روی واقعیت ها بستن، هیچ دردسری برای کسی نداشته است و هیچ گاه دیده نشد که تعریف، تمجید، مدیحه سرائی و ثنا گوئی از قدرت برای کسی محدودیت آورده باشد!!
هیچ جای تاریخ دیده نمی شود، یقه ی کسی را گرفته باشند که،" تو چرا مدح و ثنا ء حاکم را به زبان می آوری"؟!! اما جای جای تاریخ می توان مشاهده کرد که نه فقط یقه، بلکه جان خیلی ها را گرفته اند که چرا حرف می زنی و حق می گوئی و چیز می نو یسی؟!! " تو هم مثل دیگران خفه شو برو یک گوشه بنشین، بمیر، زیپ دهانت را بکش و خفقان بگیر" شبیه به این جمله همه جای تاریخ شنیده می شود که چگونه آدم های گردن کلفت و مست قدرت به زبان می آورند و با مشت های آهنین، گردن آدم های یک لا قبا حق گو و دل سوخته ی مردم را مُحکم می فشارند و در حالی که دندانهایشان از شدت خشم به هم می ساید فریاد می زنند که" شما ها را چه شده ؟!! نمک نشناس ها !! این همه نعمت و برکت دارید! ...چه مرضی دارید که مدام نق و نوق می کنید و دم از حق مردم می زنید ؟!!"
باری نگارنده بر این باور است،" فهم" فضیلتی در رتبه ی دوم است و" شجاعت" فضیلتی در رتبه ی اول چرا که خیلی ها می فهمند اما شجاعت گفتن و بازگوئی همان فهم خود را هم ندارند!!
سیاستمداران برای گفتن حقیقت کافی است که دهانشان را باز کنند و لب بگشایند، اما در دروغگوئی شان همین کافی است که سکوت کنند!!
اهل فهم لازم نیست که حرف های خلاف به زبان آورند تا دروغگو نامیده شوند، همین که بفهمند و درک کنند اما از سر ترس و یا برخواسته از طمع زبان در کام خود فرو برند و سکوت کنند همین مقدار در دروغگو بودنشان کافی است
جناب شیخ" مصلح الدین سعدی شیرازی" دلیری انسان را در گفتن سخن حق می داند و اشاره می کند که اگر فهمیدی تیغ سخن به دست گیر تا به فتح برسی و بند طمع پاره کن تا به حکمت برسی
دلیر آمدی سعدیا در سخن / چو تیغت به دست است، فتحی بکن
بگو آنچه دانی، که حق گفتن به / نه رشوت ستانی و نه عشوه ده
طمع بند و دفتر ز حکمت بشوی / طمع بگسل و هر چه دانی بگوی
" یواش برو، یواش بیا، گربه شاخت نزنه " بدترین مثلی است که خمودی و خموشی و دم فروبستن را در جامعه جا می اندازد، نگاه آزاداندیشی به یک کنار، دیندار هم که باشیم معیارش این نیست که فقط ظاهری به هم بزنیم و یقه را تا بیخ گلو ببندیم و موهای نشسته بر صورت را کوتاه نکنیم و جای سجده بر پیشانی بیاندازیم و همین و بس!! ...نخیر اینطور نیست ...موحّد یعنی آن کس که پروای خداوند دارد و از غیر او نمی هراسد، اگر زر و سیم به پایش بریزی و یا شمشیر عریان بر سرش نگه داری، از نصیحت گوئی به اربابان قدرت و حق طلبی دست نمی کشد ...ای وای بر ما ...آیا اینگونه هستیم؟ ...آنگونه که سعدی می گوید:
موحّد چه در پای ریزی زرش / چه شمشیر هندی نهی بر سرش
امید و هراسش نباشد ز کس / بر این است بنیاد توحید و بس
بدترین زندان ها، یک قلب بسته !!
( منم که شُهر ه ی شهرم، به عشق ورزیدن )
حضرت حافظ
هیچ تصور نمی کردم، درد ناگفته اش همانی باشد که اکنون به من می گوید، دیده بودم که ساکت و گوشه گیر است و حدس می زدم که از چیزی در درون رنج می کشد اما راستش را بخواهید هیچ حدس نمی زدم گرفتار عشق شده باشد، عشقی که خواب و خوراک از او ربوده باشد و آن چنان اسیر تناقضات و تعارضات درونی که نمی دانست آیا با اصل "دل دادگی" مرتکب معصیت خداوند شده است یا خیر
همین جدال درونی او را بیشتر از هر چیز ناراحت و کلافه کرده بود، بگذریم، از اینکه امیدی هم به دست یافتن به محبوب خود نداشت
امروز آمده بود از من که یک عمامه به سر هستم و داعیه دار شناخت دین، بپرسد که عاشق شدن گناه است یا نه !! فقط دنبال جستن پاسخ به همین سوال بود، جزئیات زیادی برایم گفت و من هم در پاسخ، خیلی چیز ها برایش گفتم که این مختصر مجال ذکر آنها نیست
البته اینکه در مقام موعظه گر باشم و مُدام نصیحت کنم و چهارده معصوم و دوازده امام و پنج تن آل عبا را شاهد و ناظر بیاورم که ...غلط کردی! ...بی خود کردی و بی جا کردی! ....نخیر اینطوری رفتار نکردم ...حسابی که حرفهایش را گوش کردم و فهمیدم که ...نه .....مثل اینکه طرف تا ته مسئله رفته است و به این راحتی ها هم دل بکن نیست ..بعد، من حرفهایم را زدم
مرز بین عشق و هوس را برایش تشریح کردم که چگونه هرزگی و هوس را نباید با عشق اشتباه گرفت و چگونه دوست داشتن دو سویه معجزه می کند که بیا و ببین!!
و صد البته هر گاه هنجارهای شرع انور و باورهای عقل پسند عرف مراعات گردد ،در آن فرض عشق گناه نیست که بماند، بلکه شروع خوبی برای کمال است و از آن عشق می توان به خیلی جاها رسید و از آن مجازها به حقیقت هائی دست یافت
داستانی را برایش گفتم که بد نیست شما هم بدانید،" شیخ فخرالدین عراقی" (688- 609) در عُشاق نامه اش حکایت واعظی را نقل می کند که در مسجد و بر روی منبر مشغول به وعظ بود ناگهان روستائی ساده دلی به میان جمع پرید و فریاد سر داد که ...ای مردم ..به شهر که آمدم خری داشتم این چنین و آن چنان ...نمی دانم کدام نان حلال نخورده ای آن را از من ربوده ....دستم به دامنتان ..هر که آن را دیده نشانم دهد ....حاضران که از این موقع نشناسی آن روستائی خشمگین شدند بر سرش فریاد کشیدند که ....ای مرد بنشین و سخن مگو، که شیخ وعظ می کند ....اما واعظ با خونسردی اشاره ای کرد و او را امر به نشستن کرد ....چند لحظه که گذشت واعظ رو به مردم کرد و گفت :
آیا در جمع شما کسی هست که طعم عشق را نچشیده باشد ؟!!
مردی از میان جمعیت برخواست و گفت :
بله ...استاد ....من اینگونه ام
و واعظ رو به مرد روستائی کرد و گفت :
خرت را جُستم، افسارش را بیاور و ببر !!!
خلاصه بعد از صحبت های زیاد مسئله را به آنجا رساندم که مگر می شود قلب بی عشق زنده باشد ....بدترین زندان ها قلبی است که در آن عشق و محبتی نباشد، زندانی برای صاحبش که از زندگی چیزی نفهمد
ناراحتی او را که دیدم از" فرّخی سیستانی" برایش خواندم که گفته بود، اندوه میوه ی عشق است پس کنارش بگذار!
هر که را عشق نیست، انده نیست / دل به عشق از چه روی باید داد ؟
اما چند قرن بعد" حضرت حافظ" جواب خوبی به او داد که:
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
گفتم ای خواجه عاقل هنری بهتر از این ؟!!
به نظرم، حرفهایم تا حدی او را آرام و مطمئن کرد که در اصل عشق ورزیدن مرتکب گناه نشده است فقط برود و مواظبت کند آن گوهر دُرّ دانه را که آغشته به آلودگی و کثافت نگردد، حرفهایم را که شنید، خندان و شاداب و شاید هم با دلی آرام و مطمئن بر خواست و رفت .....و من ماندم و دنیائی از فکر و خیال و این ندای درون که :
ای خدای من ...ای معشوق و محبوب دلها ...این عشق های پاک
و معصومانه را به سرچشمه ی عشق به خودت متصل کن
تُند باد کلمات !!
نگاه به زندگی ام که می کنم، به یک روز از آن ..بله ..فقط نگاه به یک روز از آن، نمایان می شود که تا چه اندازه از صبح تا به شب گرفتار" تند باد کلمات" و هجوم جمله ها هستم !!
شما هم امتحان کنید، آخر شب در خلوت تنهائی نگاه کنید به روزی که گذشت، خواهید دید، بی آنکه بخواهید و اراده ای کنید و بدون آنکه فکر و اندیشه ای در آن باشد، کلمه های شنیده شده و جمله های به گوش رسیده، چگونه فکر و ذهن شما را می سازند و مقهور و محکوم آن کلمات به جلو و عقب بُرده می شوید
کلمه ها را می شنویم آنگاه بی فکر و تامّل قضاوت می کنیم، جمله ها را می گویند و ما باورمان می شود!! و جمله ها و کلمه ها پی در پی به ما هجمه می آورند و ما هم به مانند شن های روان اسیر در تند باد به این سو و آن سو پرتاب شده و یا در جائی به همان شکلی که آن تند باد می خواهد و می پسندد در می آئیم !!
چه، بدبخت است، انسان آن هنگام که در تند باد کلمات همچون دانه هایی ریز بی اراده و اختیار دنباله رو و پیرو باشد و آن هنگام است که هر گفته ای را تائید و هر شنیده ای را تکرار می کند
وه!!....که چه سقوط کرده است، انسان، آن سان که کلمات و جملات را بی آنکه به بوته ی نقد بنشاند در هاله ای از نور و قداست، پذیرا می شود و به آنان دل می سپارد
تند باد کلمات از چپ و راست، بالا و پائین از هر رنگ و لعابی انسان را مقهور خود می کند و همچون عروسکی بی اراده دنباله رو و پیرو به این سو و آن سو می کشاند
باورها و عادت های ما را کلمه ها و جمله ها اینچنین شکل داده اند و می سازند و آنگاه حاضریم برای آن باورها جان بدهیم و یا جان دیگران را بستانیم، بدون آنکه ریشه ی آن کلمات و جملات را ببینیم که در چه خاکی فرو رفته اند و بدون آنکه با سلاح شک و تردید به جانشان بیافتیم تا بتوانیم از درونشان آنچه که حقیقت است را کشف کنیم، نه آنچه که به آنها عادت کرده ائیم و خو گرفته ائیم و خود می پسندیم را مُدام تکرار کنیم !!
دوستان! ...کرامت انسان به ایستادگی در برابر" تندباد کلمات" است نه آنان را دربست بپذیرد و تسلیم شود و نه آنکه با لجاجت کنار بزند و دور افکند تا زمانی که یک یک و تک تک آنها را به یاری دو گوهر عقل و عشق تائید و یا رد کند
بودا می گوید:
" ما نباید کلمه ای را تنها به صرف اینکه دیگران گفته و نوشته اند، باور کنیم ما نباید جمله های دیگران را تنها به اسم اینکه از قدیم مانده است، به آسانی باور کنیم، حتی نباید گفته و نوشته دانشمندان را تنها چون گفته و نوشته دانشمندان است، بپذیریم "
از" امروز" فرار نکنیم !!
نمی دانم، شما هم به این نکته توجه داشته ائید که بسیاری از ما می خواهیم" الآن" یعنی زمان حاضر به سرعت برود و به آینده برسیم و به فردا که رسیدیم، آن هم به سرعت برود و به فردای آن برسیم، مُدام از الآن و امروز فراری هستیم و دل به فردا و فرداها سپرده ائیم
بی تردید خیلی از ما اینگونه اییم، جای اما و اگر هم ندارد، لکن دلیلش چیست ؟شاید علّت این باشد که الآن و امروز، واقعی ترین عنصر زمان و فردا و پس فردا هنوز نیامده و ساخته و پرداخته ی ذهن اند
و از سوی دیگر مواجهه با واقعیت همیشه برای انسان ترس و دلهره به دنبال دارد، چرا که نمی خواهم" آنچه که هستم" را ببینم و صد البته ترجیح می دهم" آنچه که دوست دارم" را ببینم !!
این دو در کنار هم ما را به جواب این سوال می رساند که چرا انسان همیشه از زمان حاضر گریزان است
باری مواجهه با" من واقعی" همیشه برای انسان ترس آور بوده است و زمان حاضر آینه ای که من واقعی را پیش روی او می گذارد ، به این جهت مدام می خواهد به فردا و فرداها برسد در حالی که چیزی در فردا نیست، فردا هم همان امروزی است که البته بعد تر می آید !!
این انسان به" فردا" که رسید باز هم از امروزش وحشت دارد، چرا که از مواجهه با واقعیت خود وحشت دارد و باز هم می خواهد که فردایش، فردا شود !!
دوستان!! .....ما در" امروز" زندگی می کنیم !! در پس امروز، خبری نیست، آنچه که خواهد آمد ، اکنون در اختیار ما هست، نباید از امروز بگریزیم و مُدام آرزوی آمدن فرداها را داشته باشیم
فردا ها، به هر اندازه مهم، ریشه در امروز دارند، بیائیم، امروز و الآن را بسازیم، مواجهه با" خود واقعی" ما را به وحشت نیندازد، بلکه دل مشغولی به" خود توهّمی" باعث بدبختی ما است
مدام در خودتوهمی دل مشغولی داریم و با آرزوهای خود، دل خوش و به چیزهایی که دوست داریم ،وابسته اییم و این ها نیز ما را از شناخت خود واقعی دور ساخته اند
من که از مواجهه با خود واقعی نمی هراسم که بماند، بلکه بسیار هم از رودرروئی با آن خوشحال می شوم !!
آهای با توام .....بله با تو!! ....تو، این هستی! ...اینها خطابی است که گاه و بیگاه در مواجهه با خود دارم
بله دوستان ...شاید رمز موفقیت این باشد که خود واقعی را بشناسیم و به دور از خودکم بینی دلهره و ترس و یا خودبزرگ بینی و غرور و نخوت به خودشناسی پردازیم و این مهم دست یافتنی نیست جز به اینکه از" امروز" و "الآن" فرار نکنیم
بیشترین رنج ها نصیب آدم هایی است که در خود توهمی اسیرند، حال یا مبتلا به ترس و دلهره و یا گرفتار غرور و خود بزرگ بینی ...و آنان مدام از امروز می گریزند تا با واقعیت ها مواجه نشوند و همیشه به خیال دست یافتن به آرزوها به فکر فرداها هستند چه زیباگفته پروین اعتصامی ؛
هم از امروز سخن باید گفت، که خبر داشت، که فردایی هست ؟!!!
مصیبت بی صدائی !!
مردی در همسایگی مدرسه ای زندگی می کرد و هر روز به شنیدن فریاد و شیون بچه ها عادت داشت روزی هیچ صدائی از مدرسه نشنید سراسیمه و بر سرزنان به وسط خیابان پرید
- ای داد ...ای بیداد !!...آهای مردم ! بیچاره شدیم ...چه کنیم با این مصیبت ...فکری کنید ...بلائی نازل شده .....
و مردم که کم کم دور و بر او را گرفته بودند متعجبانه نگاهش می کردند ...یکی از بین جمع رو به او کرد و پرسید
- چه شده ؟....چرا فریاد می زنی ؟
- صدائی نمی شنوم ؟!!!....صدائی از مدرسه در نمی آید ؟؟!!!!
- مرد حسابی ....این چه حرفی است که می زنی ...مگر فریاد نشنیدن و صدائی برنخواستن مصیبت است ؟!!!!
و مرد اینبار با فریادی بلند تر گفت :
" بله ...بله در آنجائی که من زندگی می کنم باید فریاد و صدا های
بلند را شنید که اگر نبود جای نگرانی است ...سکوت و بی صدائی
نشانه ی بلا است !!"
* * * * * * * * * * * * * *
بله همینطور است اهل مدرسه زنده به آنند که صدا و فریاد آنهم متفاوت و دگرگون از آنان شنیده شود اینکه صدائی از آنان شنیده نشود و یا فقط ندائی واحد سر دهند بی تردید نشانه ی مردگی و مصیبت زدگی آنان است
سکوت و بی صدائی و خموشی فقط شایسته ی قبرستان است و بس و تک صدائی و وحدت در رنگ و صدا نیز نشانه ی جامعه ای است ترسیده از زور و اختناق و یا گرفتار جهل و نادانی و شاید هم مبتلا به هر دو !!
جامعه ای که باید صداهای مختلف از آن شنید و هر کسی به رنگی که خود می پسندد زندگی کند و به هر ندائی که خود قبول دارد پاسخ دهد بی دغدغه از اینکه دیگران چه صدائی دارند و چه می پسندند حال اگر یا از اساس صدائی از آن برنخیزد
و یا صدا و ندائی واحد بر آن مسلط باشد و فقط یک رنگ و یک فریاد پسندیده شود در این فرض شک نکنید که آن جامعه گرفتار مصیبت و بلائی است که هر چند به چشم نیاید اما در زیر پوست آن به مانند خوره ای به مرور آن را زمین گیر خواهد کرد


