تبليغاتX
نگاه نو

شُر شُر باران و بوی دود !

   امروز هم مثل همیشه، بار و بنه جمع کرده ام و رو به سوی ریگ چشمه  در حرکتم، هنوز در اول راهم که نم نم باران شروع می شود، مه همه جا را گرفته و هر چه که بالا تر می روم، بیشتر و بیشتر می شود ....

   آرام قدم بر می دارم ..کوه یعنی همین که آرام حرکت کنی !!....مثل اینکه لقمه به دهان کودک می گذاری !!!....به آرامی و آهستگی ....راستش من با هر قدمی که بر می دارم، یک دنیا فکر همراهم هست ......فکر می کنم، پس آنگاه قدم می زنم !!!

      ....الآن از چشمه اول رد شدم و باید بالاتر بروم تا به چشمه دوم برسم ....دور و بر چشمه غُلغُله است، تعداد زیادی ایستاده اند و در صف نوبت آب اند ...آنجا هم نایستادم و همچنان در حرکتم تا به مکان همیشگی ام برسم

      ........بله ...الآن رسیدم ...بر روی یال در گرگان نما ...جای همیشگی ام ...بالاترین نقطه که می شود همه جا را دید، جائی که اگر روز جمعه ای دنبالم بودید، آنجا پیدایم کنید!!! ....باران همچنان می بارد و من هم خسته و عرق کرده، سریع بساط  نان و چای را پهن می کنم ..لباس هایم را عوض می کنم و در زیر درخت بر روی زیلو می نشینم ...

      صدای شُر شُر باران وقتی به برگ درخت ها می خورد و بوی دود و رطوبت زمین، فضای دلنوازی به هم زده است .....کمی استراحت می کنم و راه برگشت را می گیرم ...تمام سر و صورت و بدنم، خیس خیس است، عرق نشسته بر تن و خیسی باران آمیخته به هم، در این هوای نیمه بهاری و تابستانی، البته که سردم نیست اما باید مراقب بود ،که سرما نخورد ....

   آرام آرام پائین می آیم، ناخودآگاه نگاهم به آسمان می افتد ...خدای من! ....چه زیباست !.....یک سو ابرهای پُر پُشت سیاه و خاکستری، تنیده در هم و سوار بر باد و سوئی دیگر کمی دور تر، گوشه ای از آسمان صاف و شفاف و در این هوای نیمه بارانی، در زیر تابش مُلایم خورشید، قطرات باران می بارد و بالاتر از همه ی اینها رنگین کمانی زیبا دو پایش را در دو سوی آسمان گذاشته است

     وه! ....که آسمان چه زیباست! ...در قشنگی هیچ از زمین کم ندارد و من در فکر این همه زیبائی و خالق آن بودم که به پائین کوه رسیدم و در خود حسّی قشنگ و توانی صد چندان یافتم ....

......و امروزم نیز ساعتی اینگونه گذشت

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 14:51 | لینک ثابت |

سیاستمدار – روشنفکر

"فدای شما .....قربان شما ....خاک پای شما ....شما آنید، که همتا ندارید ...شما آنید، که مانندی ندارید"

       اینها، جمله هایی است که از دهان یک سیاستمدار بیرون می آید، قربان صدقه رفتن برای مردم به جای آنکه آنان را مشارکت دهد!! .....بله سیاستمداری که بر اوج احساسات مردم سوار می شود چاره ای ندارد جز اینکه فقط تمجید و تعریف کند و مُدام توده های مردم را به آن ویژگی هایی که ندارند به ستاید و به آنان برای فرداهایی که معلوم نیست، کی خواهد آمد وعده دهد !

    تفاوت سیاستمدار توده گرا ی کوچه خیابانی با روشنفکر در همین است، روشنفکر می نشیند و رفتار جامعه را تحلیل می کند و چه بسا اگر لازم شد نقد می کند و عیب های نهفته در رفتار مردم را به آنان تذکر می دهد ولی سیاستمداری که همه چیزش بر مدار قدرت می چرخد مردم را هم به بازی می گیرد افزون بر اینکه باورها و اعتقادات مردم نیز همچون ابزاری در اختیار خواهد گرفت

   نکته ی ظریف همین جاست روشنفکران از آن رو که نگاهی نقادانه به فرهنگ عمومی و نیز رفتار مردم دارند و در کنار نقد قدرت، مشغول به نقد توده نیز هستند چه بسا به همین دلیل به مرور نوعی فاصله بین آنان و توده ی مردم ایجاد می شود که دیگر کمتر حرف هم را می فهمند و حتی ممکن است در نهایت رشته ی اعتماد بین آنان و توده ها باریک و باریک تر گردد ،برای این مسئله چه باید کرد روشنفکران در عین حفظ رسالت اصلی خود در آگاهی بخشی به جامعه و بهره نجستن از نقطه های جهل و نادانی توده، آنگونه که سیاستمداران قدرت محور و پوپولیست بهره می گیرند، آنان باید چه بکنند که در عین حال از توده مردم فاصله نگیرند؟!!

   نگارنده بر این باور است که کلید حل این مسئله در دستان سیاستمداران روشنفکر است، اگر سیاستمدار پوپولیست آنگونه است که مدام بر احساسات مردم سوار است و اگر روشنفکر کُنج نشسته در فضای ذهنی خود سیر می کند، اما سیاستمدار روشنفکر جنسی از نوع فهم و آگاهی دارد که آمیخته ی به "عمل" می شود ،حرکت و تلاش دارد و به دور از غرور روشنفکرانه و عافیت طلبی معمول در آن قشر پا به عرصه می گذارد، نمی ترسد و شجاع است و پای هزینه های فکر و عمل خود نیز می ایستد

    سیاستمدار روشنفکر به مردم امید می دهد، لازم شد، تعریف و تمجید از آنان نیز می کند اما به جای قربان و صدقه رفتن، آنان را مشارکت می دهد، همه را داخل می کند تا هر یک سهمی واقعی از قدرت در دست داشته باشند هر چند اگر این برخورداری از قدرت منجر به آن گردد که او و یا کسی دیگر از قدرت خداحافظی کند !!

     پای لوازم این مشارکت جوئی هم می ایستد، می خواهد که مردم در احزاب متشکل شوند ،حرف بزنند و از زبان نُخبگانشان برنامه های او را به چالش بکشانند و در دائره گردش قدرت داخل شوند

   همین، مهمترین تفاوت بین سیاستمدار عقل گرا با سیاستمدار توده گرا است، یک پوپولیست مگر چه می کند ؟!!!...به هر جمع و تشکلی که نقدش کنند، نگاهی منفی دارد، دیگران را برای اینکه تائیدش کنند، می خواهد !! آحاد مردم از دید او خوب اند و  مظلوم  و نیازمند یاری او ، تا  با لباس خدمت بر تن، از آسمان بیاید و کمکشان کند !! ولی حق مخالفت و نقد را ندارند !! او مقدس است هاله ای از قداست دور سرش و نوری ساطع شده به اطراف که او را از دیگران متمایز می کند !!! همه اشتباه دارند و فقط اوست بی نقص و بدون اشتباه و دیگران آمده اند که با تشکیل حزب و گروه قدرت را از او بگیرند اما او به دور از این قدرت طلبی ها، مسئولیتی آسمانی در خدمت به مردم دارد و فقط او ست که درست فکر می کند و صحیح می اندیشد و البته مردم هم نیز حق موافقت و تائید را دارند !!!می توانند بیایند شعار بدهند  و مُشت گره کنند اما فقط موقعی که تائید می کنند، همین و بس

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 21:2 | لینک ثابت |

خلوت تنهائی ام

        " پروردگارا ، از روح خود در من بدم "

                                                         ( داوود پیامبر)

      امروز که به کوه آمدم، همراه خود دفتر یادداشت همیشگی ام و یک قلم هم آوردم، مثل همیشه سر ظهر بعد از نماز حرکت کردم و الآن زیر درخت، روی یال کوه و کنار چشمه ای نشسته که آب سرد و گوارای آن وجود هر رونده خسته ای را آرام می کند

     زیلوی کوچکم را پهن کردم، لباس های عرق گرفته را از تن در آوردم و لباس خشک پوشیدم و کوله به زیر سر، مانند اینکه رختخوابی از پر قو داشته باشم رو به آسمان دراز کشیدم

 خدا شاهد است نمی دانید، چه حالی دارد و چه کیفی می کنم!! وقتی عرق ریزان به چشمه می رسی و با آب خنک رفع عطش می شود و تن خسته را در زیر آسمان بی انتها به نسیم ملایم کوهستان می سپاری، در این حال آدم لذّتی عمیق احساس می کند، که اگر به من بگویند آن حال را با چه عوض می کنی، می گویم با هیچ چی !!

    چند تا دانه پسته و فندق و بادام همراهم هست، دانه دانه شروع به خوردن می کنم و دفترم را باز می کنم تا همین چند جمله ای را که الآن شما می خوانید، بنویسم

    راستش من تنهائی و جنگل را یا بهتر است بگویم، تنهائی در جنگل را خیلی دوست دارم .....همین الآن .....بله ....همین الآن که این چند  جمله را نوشتم، چند پرنه ی کوچک که نمی دانم اسمش چیست، چه چه ئی می زنند، شنیدنی ...ای کاش می شد، آن صداهای خوش را به همراه احساسم طوری روی کاغذ آورد ..ای کاش می شد !!

      داشتم این را می گفتم که تنهائی را دوست دارم، شاید برای اینکه در تنهائی انسان با خودش خلوت می کند و این خلوت تنهائی به دور از غوغاها ،جنجالها  و ریاکاری ها به انسان کمک می کند  که بهتر خود را بشناسد، من که اینطوری ام، خودم را در تنهائی جنگل شناختم و پیدا کردم

     یال کوهی که الآن بر روی آن نشسته ام و دور تا دورم درختان سر به آسمان کشیده و زیر پایم جلگه ی پهناور دشت گرگان و بالای سرم کوههای بلند با برف های نشسته بر قُلّه ی آن در این فصل از سال همچنان خودنمائی می کنند

     در چنین حال و هوائی که خلوت می کنم و تنها هستم، احساس می کنم طبیعت به مانند آینه ای صاف و روشن خودم را به من نشان می دهد، بی غلّ و غش، صادق و راستگو، بی آنکه در آن قصد و غرضی باشد

    در خلوت تنهائی، طبیعت بهترین آینه ای است که صادقانه انسان را به خودش نشان می دهد ...امتحان کنید !....بله همین امروز امتحان کنید، خواهید دید که حتی می توان در طبیعت صدای خداوند را هم شنید، صدائی که انسان را به عشق و عرفان دعوت می کند، به دور از هر چه مُرده باد و زنده باد، انسان را به دوست داشتن دعوت می کند و به دور از هر چه اسارت در آئین های دست و پا گیر و زنجیر های ظاهر پرستی، انسان را به عمق و محتوی می خواند

    صدای  این خدا، صدای عشق و محبت است و چه فاصله است، بین این صدا و ندا با آن ندا از شبه خدایان در شهر، انسان های نشسته بر مقام خدائی که انسان را به نفرت ورزی و کینه اندوزی دعوت می کنند، انسان را سفید و سیاه کرده و طبق عقیده و مذهب یکی را فرا دست و دیگری را در فرو دست می نشانند

    خلوت تنهائی ام من را به فکر در این وادی می برد

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ساعت 15:42 | لینک ثابت |

انسان نشسته بر مقام خدائی !!

مریدی دلباخته و سینه چاک، که هر روز و شب برای مُرادش کرامت و فضیلت می تراشید و می بافت را گفتند :

- آنچه که تو می گویی" مراد" ت انکار می کند و برای خود نمی پذیرد

.....و آن مرید سراپا محو در مراد گفت :

   غلط می کُنه ...(....)خورد که انکار می کُنه!!...پدر سوخته مگه دست خودشه !!!

 

·         * * * * * * * * * * * * * * * * *

نسبت ارادت بین مرید و مراد از جمله چیزهایی است که خیلی جای حرف دارد، فضیلت تراشی و کرامت بافی، دکّان و دستگاهی گاه برای انسان فراهم می کند که فقط با خیمه و خرگاه و بارگاه سلاطین قابل قیاس است، البته اگر ارادت از سر صدق و صفا و معرفت باشد، حرفی نیست؛ چرا که در آن فرض اصل بر این می شود که ارادت به هیچ انسانی وسیله برای نیل به مقامات دنیا نخواهد شد این درست، اما اگر نادانی دیگران زمینه ای برای قداست بخشی به موجود خطا پذیری همچون انسان شود، کار به جایی خواهد رسید که آن نادانی را جائی برای توقف نخواهد بود

     آنچنان جهل و بی خردی انباشت بر هم می شود و متراکم بر هم و همچون مرضی فراگیر که تا مراد به خودش بیاید یک موقع می بیند که او را به مقام خدائی نشانده اند !!

     این مسئله در بین رهبران مذهبی نمود بیشتری دارد، معمول بر این است که برخی از مردم برای رهبرانشان چیزهایی می تراشند و می بافند که حتی اگر خود آنان نیز نپذیرند و انکار کنند این مردم هستند که دست بر نمی دارند و حاضر نیستند که کوتاه بیایند !!!

    نمونه های عینی برای تایید مطلب مورد اشاره فراوان است، تاریخ از این نمونه ها زیاد دارد که از یک سو نادانی دسته هایی از مردم و از سوی دیگر دنیا طلبان و جویندگان نام و نان که به نام مقدسات هاله ای دروغین از قداست به دور خود کشیده اند، این دو؛ دست به دست هم معرکه ای درست کرده اند که برخی اوقات نیز شروعی برای فرقه سازی شده است

     کوته فکری و ساده اندیشی در بین برخی از مردم کوچه و خیابان شاید راه درمانی نداشته باشد و شاید هم جائی برای ملامت و سرزنش آنان نگذارد، ملامت و سرزنش را باید متوجه کسانی کرد که با مقدسات بازی می کنند و آگاهانه و هوشیارانه از آن نادانی ها برای خود دم و دستگاهی می سازند تا آقائی کنند و مرید بازی راه اندازند

    اینان آیا می دانند که جهل و نادانی پایه های محکمی نیست و چه بسا زمانی برسد که خود آنان نیز به استناد به همان فضیلت ها و کرامت های ساختگی محکوم گردند، آن هم توسط همان کسانی که روزی آنان را می ستودند و ستایش می کردند !!

      من نمی دانم، کسانی که با سوء استفاده از اعتقادات مذهبی دیگران برای خود حرمت و قداست می تراشند چه سودی عائدشان می شود ؟!!

    وه !! که ارادت های برخواسته از این نوع مناسبات چه سست و ناپایدارند؛ وقتی انسانی که به مانند دیگران قوّت و ضعف دارد و بسان هر انسانی دیگر احتمال خطا و گناه در او می رود، این انسان را به مقام خدائی بنشانند و دیگران هم  از سر ارادت و برای رضای خداوند کرامت های داشته و نداشته او را ترویج دهند و هر نوع مخالفت و نقدی به آن انسان را مخالفت با مقدسات نام بگذارند، وضعیتی این چنین، بی بُر و برگرد، افزون بر سست کردن پایه های اعتقادات مذهبی مردم، میدان به دست "جوفروشان گندم نما" ئی خواهد افتاد که دکّان خود را با تظاهر و ریا و سالوس پر رونق خواهند کرد

     کالای دین می فروشند اما کف نشسته بر روی آب نصیبشان خواهد شد !!

  آنجا که جهل مایه ی تمکین و سروریست / باید به روز مردم دانا گریست

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ساعت 21:7 | لینک ثابت |

من معجزه نمی کنم !!

       "  قدّیسان ما معجزه نمی کنند، روی آب راه نمی روند، به کوهها حُکم

         نمی رانند، باد را زیر فرمان نمی آورند، قدیسان ما کاری بهتر و بس بهتر

         از معجزه می کنند، غم را شفا می بخشند و هر اندوهی را از دل می شویند"

                                                               " فرانچسکو ی قدیس "

 

·         * * * * * *  * * *

کارهای بزرگ و پر صدا که دیگران را انگشت به دهان کند ،خیلی دوست دارم؛ آنچنان دهان ُپر کُن و چشم و گوش خیره کننده که همه افسوس بخورند، ای کاش جای من بودند !!

 اما ....نه ...نه من برای اینکه بخواهم کار بزرگ کنم، لازم نیست منتظر این بمانم که معجزه ای داشته باشم، معجزه کار من نیست، کار امثال من هم نیست و مردم نباید از من و امثالم در انتظار معجزه باشند، راستش؛ من هم نباید خود را قدیسی در هاله ای از نور و معجزه گری از آسمان به زمین آمده معرفی کنم!!!

      من هم انسانی زمینی به مانند دیگران هستم نه می توانم معجزه کنم و نه ادعای آن را دارم و نه باید ادعای آن را کنم، تفاوتم به این است که علم دین می خوانم، دستاری به سر دارم و ردائی به دوش ..همین و همین !!و الّا مانند دیگران احتمال خطا، احتمال اشتباه و حتی احتمال گناه نیز در من هست، همانگونه که در دیگران این احتمال می رود، اگر نه بیشتر، کمتر نیست !!

    البته باید کاری مهمتر از حرکت بر روی آب و یا حرکت دادن کوهها کنم، اینکه غم و اندوه و نفرت و کینه را از دلها بزدایم و به جایشان عشق و امید کشت کنم ،دین چیزی غیر از عشق و امید نیست و مردان دین نیز کاری را مهمتر از این برای خود نمی دانند

      باری، انسان مدرن معجزه اش را باید در عقل و ایمان جستجو کنم، "عقل" برای اینکه تدبیر کند و "ایمان و عشق" برای آنکه معنا و مفهوم به زندگی ببخشد و معجزه در دنیای امروز همان انسان عقل گرا با ایمان و عاشق برخوردار از دل گرم و شیدائی است که در قلّه ی عقلانیت ،قلب و دلی پر از محبت و خالی از نفرت و اندوه و غم دارد، وجود چنین انسانی معجزه هزاره سوم است

    مبلّغان مذهبی آمده اند، زمینه ای فراهم سازند تا انسان آنگونه ساخته شود، از این رو می بایست عشق و محبت پراکنده کنند و نفرت و اندوه را از دلها بزدایند و زمینه ای بسازند که انسان خود معجزه وجودش را حس کند و دیگر نیازی به جابجا کردن کوهها و راه رفتن بر روی آب و از این دست کارها نباشد نه آنکه خود زمینه ای برای نفرت سازی و تقدیس خشونت و کینه پراکنی بین انسان ها گردند

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در شنبه دهم مرداد 1388 ساعت 16:9 | لینک ثابت |

خانه ی شنی !!

      امروز، یک روز گرم تابستانی است، که خورشید در وسط آسمان همچون گلوله ای آتشین حرارت می دهد و می تابد و من در ساحل زیبای دریای خزر ساعتی را به فراغت می گذرانم

    هر کسی در خلوت تنهائی اش به گونه ای که دوست دارد، سر می کند و اما من وقتی در ساحل دریا هستم، مثل امروز، اینگونه ام که روی شن های مرطوب رو به آسمان بلند، دراز می کشم، پاهایم داخل آب و نیمه ی دیگر از بدنم بیرون از آن و موج دریا که به ساحل می رسد، بی زور و ناتوان ،آرام آرام به من می رسد و خودش را کشان کشان به پشت سرم می رساند و من خُنکی وجودش را از کف پا گرفته تا به پشت سر، حس می کنم و آنگاه به همان آرامی که آمده بود، بر می گردد به همانجا که بود !!!

     موسیقی دریا را اکنون می شنوم، صدای موج دریا و آواز مرغان و صدای شُر شُر آب به ساحل رسیده که اکنون به دریا بر می گردد، همه ی اینها سمفونی زیبائی است که الآن می شنوم

    آرام شن های مرطوب دور و برم را به روی خودم جمع می کنم، یادی از ایّام کودکی که در کوچه های خاک گرفته، عشق من خاک بازی و خانه سازی از سنگ و خاک بود!!

   همچنان رو به آسمان نیمی در آب و نیمی فرو رفته در شن ها و خانه ای کوچک از شن برای خود و بر روی خود ساخته ام .......که ناگاه بقایای موجی بزرگ می رسد و آنچه که ساخته ام را ویران می کند .....وه که چه خانه ی سستی !! ...و چه زود ویرانه شد !!

یاد سروده عطار نیشابوری در وصف دنیا افتادم که :

آنچه گفتی و آنچه بشنیدی همه / آنچه دانستی و می دیدی همه

آن همه جز اول، افسانه ایست / محو شو، چون جایت این ویرانه نیست !

       برخواستم و تن به آب زدم و شن های نشسته بر سر و صورت و تن را به آب شستم، شنا کنان کمی از ساحل فاصله گرفتم و خود را در آغوش آب گرم و البته شور و نه چندان با مزّه ی دریا رها ساختم

     خودم را آرام و بی حرکت رو به آسمان بر روی آب به دست موج های ملایم دریا می سپارم و از آنجا به آسمان بلند و خورشید تابان نگاه می کنم

    گرمای آفتاب و خیسی از آب دریا و نسیمی که از  سطح آب می وزد و تن و جان را نوازش می دهد و  در این خود سپردگی به دریای بزرگ که تا چشم کار می کند آب است و آب ، من کوچکی خود و بزرگی و زیبائی دریا را می بینم و به فکر می روم ....

    نمی دانم تا به حال برای شما پیش آمده که اینگونه بر روی موج دریا مجالی برای فکر کردن داشته باشید !!!

     یادم نمی آید که چقدر از زمان گذشت، شاید نزدیک به یک ساعت اینچنین که توصیف کردم خود را به دریا سپرده ام، گاه جست و خیز کنان و دست و پا زنان این سو و آن سوی و گاه آرام که گوئی کالبدی بر روی آب و یا همچون چوبی خشک به بالا و پائین رفتن موج دریا من هم بالا و پائین می روم ....و امروزم اینگونه گذشت !!

     خلوت گهی این چنین بر روی آب دریا را هم تجربه کردم و دلم می خواهد از همینجا در آغوش دریا و در تنهائی خودم به خداوند متصل شوم، خدائی که جز او آرام بخشی نیست ..به قول حضرت مولوی :

هیچ کُنجی بی دد و بی دام نیست / جز به خلوتگه حق آرام نیست

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 15:39 | لینک ثابت |

شُر شُر باران و بوی دود !

   امروز هم مثل همیشه، بار و بنه جمع کرده ام و رو به سوی ریگ چشمه  در حرکتم، هنوز در اول راهم که نم نم باران شروع می شود، مه همه جا را گرفته و هر چه که بالا تر می روم، بیشتر و بیشتر می شود ....

   آرام قدم بر می دارم ..کوه یعنی همین که آرام حرکت کنی !!....مثل اینکه لقمه به دهان کودک می گذاری !!!....به آرامی و آهستگی ....راستش من با هر قدمی که بر می دارم، یک دنیا فکر همراهم هست ......فکر می کنم، پس آنگاه قدم می زنم !!!

      ....الآن از چشمه اول رد شدم و باید بالاتر بروم تا به چشمه دوم برسم ....دور و بر چشمه غُلغُله است، تعداد زیادی ایستاده اند و در صف نوبت آب اند ...آنجا هم نایستادم و همچنان در حرکتم تا به مکان همیشگی ام برسم

      ........بله ...الآن رسیدم ...بر روی یال در گرگان نما ...جای همیشگی ام ...بالاترین نقطه که می شود همه جا را دید، جائی که اگر روز جمعه ای دنبالم بودید، آنجا پیدایم کنید!!! ....باران همچنان می بارد و من هم خسته و عرق کرده، سریع بساط  نان و چای را پهن می کنم ..لباس هایم را عوض می کنم و در زیر درخت بر روی زیلو می نشینم ...

      صدای شُر شُر باران وقتی به برگ درخت ها می خورد و بوی دود و رطوبت زمین، فضای دلنوازی به هم زده است .....کمی استراحت می کنم و راه برگشت را می گیرم ...تمام سر و صورت و بدنم، خیس خیس است، عرق نشسته بر تن و خیسی باران آمیخته به هم، در این هوای نیمه بهاری و تابستانی، البته که سردم نیست اما باید مراقب بود ،که سرما نخورد ....

   آرام آرام پائین می آیم، ناخودآگاه نگاهم به آسمان می افتد ...خدای من! ....چه زیباست !.....یک سو ابرهای پُر پُشت سیاه و خاکستری، تنیده در هم و سوار بر باد و سوئی دیگر کمی دور تر، گوشه ای از آسمان صاف و شفاف و در این هوای نیمه بارانی، در زیر تابش مُلایم خورشید، قطرات باران می بارد و بالاتر از همه ی اینها رنگین کمانی زیبا دو پایش را در دو سوی آسمان گذاشته است

     وه! ....که آسمان چه زیباست! ...در قشنگی هیچ از زمین کم ندارد و من در فکر این همه زیبائی و خالق آن بودم که به پائین کوه رسیدم و در خود حسّی قشنگ و توانی صد چندان یافتم ....

......و امروزم نیز ساعتی اینگونه گذشت

نوشته شده توسط عبدالله شاهینی در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 14:30 | لینک ثابت |
http://news.blogfa.com/posts)