با هفتاد و دو ملت، یکی ام !
آورده اند که "مولانا جلال الدین محمد رومی" در جمعی فرموده بود:
"من با هفتاد دو ملت یکی ام " این جمله که به گوش مفتی متعصّب و فقیه ظاهر بین شهر رسید، که به گمانش بوی الحاد می داد، عصبانی شد و طلبه ای جوان را گمارد که در مجلسی عمومی مولانا را سبّ و لعن کند
.....و چند روز بعد در مجلسی عام که بزرگ و کوچک نشسته اند، طلبه ای جوان از میان جمع برخواست با صدای بلند رو به سوی مولوی کرد و از او پرسید " که آیا این جمله ی" من با هفتاد دو ملت یکی ام" از اوست ؟!!"....و آن هنگام که مولوی نیز جواب" آری" داد، آن طلبه نیز هر آنچه از ناسزا، لعن، نفرین و توهین بلد بود، به زبان آورد و نثار مولوی کرد
جناب" خداوندگار" هم که سر به زیر انداخته و با آرامش به آن ناسزاها گوش می کرد هنگامی که حرفهای نتراشیده و نخراشیده آن جوان تمام شد، سر را بالا گرفت و به آرامی گفت :
"...و با این ها نیز که تو می گویی، یکی ام !!"
* * *
آنچه که اشاره کردم، رفتار حضرت مولوی عالم و عارف به نام ایرانی است که از یک سو دگر خواهی و رواداری او با مذاهب و از دگر سو کرامت و بزرگواری او در مواجهه با هتاکی عالم نمایان مغرور دستاربند را می رساند
چه عجیب است !!....جو فروشان گندم نمای مغرور از تحسین و تملّق دیگران و سر مست از محبوبیت و شهرت و مشغول به خلق و دل سپرده به خیل مریدان پابوس و دست بوس، گویا اینان همیشه ی تاریخ سر ناسازگاری با عالمان ژرف نگر و عارفان دل بریده از خود و دلبسته به خداوند داشته اند
رواداری با مذاهب و وسعت نظر در مواجهه با دیگر ادیان؛ اصلی بنیادین در فکر و ذهن و رفتار عالمان حقیقت بین است، چرا که دین راستین و تسلیم در برابر معبود را دارای" حقیقت واحد" هر چند در جلوه های متفاوت می بینند
باری همه ی آنانی که نگاه به حقیقت و معنای دین داشته اند به رغم پایبندی به آئین و مذهبی خاص خود را" تمام حقیقت" و نور محض و آخر دُرُستی ندیده اند و به جنگ هفتاد دو ملت نرفته اند
" عین القضاۀ همدانی ( مرگ 525 ه – ق ) نیز یکی از آن عالمانی است که ادیان را جلوه های گوناگونی از حقیقت واحد می داند
".....جوانمردا !!...مرا یقین شده است در سلوک که اصول همه ی مذاهب راست بوده است و در روزگار دراز راویان آن مذاهب را تحریف کرده اند (نامه ها ج 1 ص 158 ) وی در جائی دیگر می گوید : "ای دوست ! اگر آنچه نصاری در عیسی دیدند تو نیز ببینی ترسا شوی و اگر آنچه جهودان در موسی دیدند تو نیز ببینی جهود شوی ....هفتاد دو مذهب جمله منازل راه خدا آمد .."
پاسخ حضرت مولوی با هتاکان و حرمت شکنان را ببینید !...به نظر می رسد هر چه مایه ی درون کمتر باشد، نفرت پراکنی و پرخاشگری و خشک اندیشی و خشونت رفتاری هم بیشتر است
" وقتی تنها ابزاری که در اختیار فرد است، چکش باشد، خیلی دلش می خواهد با همه طوری رفتار کند که گویا میخ اند و باید بر سرشان کوبید "....مُدام بر سر این و آن می کوبد و نسبت فسق و بی دینی به دیگران می دهد
متاسفانه، برخی جرئت و جسارت را در داد و فریاد زدن و به سر این و آن پریدن و یقه چسبیدن و صدا بلند کردن و شاخه و شانه کشیدن می بینند، غافل از اینکه تحمل و بردباری بالاترین جسارت و جرئت و شجاعت است و از این رو عالم حقیقت بین روشن ضمیر و پرمایه در برابر ظاهر بینان پرخاشگر نفرت را به محبت پاسخ می دهد
نوشته اند روزی بودا به مردی که به او پرخاشجوئی می کرد، چنین گفت :
" اگر کسی نخواهد هدیه ای را که به او پیشکش می شود، بپذیرد، هدیه به چه کسی تعلّق دارد ؟......مرد جواب داد .." به کسی که او را پیشکش کرده !.." بودا گفت : ..پسرم !..من نمی خواهم دشنام تو را بپذیرم و از تو درخواست می کنم که هدیه را برای خودت نگه داری !!
خاک بر صورت ستایشگران !
گاه انسان می ماند، که در اسلام چه نکته های عجیب اخلاقی – رفتاری وجود دارد و آن وقت ما سراغ چه چیز ها که نمی رویم!! گوشه هایی از دین را می گیریم و قسمت های دیگر، چه بسا مهمتر را رها می کنیم، مانند اینکه کلمه های قرآنی و عربی را از ته حلق و از روی مخرجش بگوییم و یا محراب منبر، گنبد و گلدسته نقش و نگار داشته باشد و یا نیت عبادت را افزون بر خطور در ذهن باید به لفظ هم آورد و .....همه ی این ها در جای خود درست اما آیا بهتر نیست، دین را به این ظواهر محدود نکنیم و نیم نگاهی هم به سفارش های اخلاقی – اجتماعی دین کنیم، یکی از آنها همین است که می خواهم اشاره کنم
ستایشگرانی که با قیافه ساختگی، سینه ی چاک و سوز و گداز مصنوعی به مدح و ستایش کسی می پردازند به خصوص اگر آن فرد صاحب مکنت، ثروت و یا قدرت و حکومت باشد با آنان چگونه باید رفتار کرد ؟ امام علی (ع) سفارش می کند به صورت آن ستایشگران خاک بپاشید (من لا یحضره الفقیه ص 467)
سلمان فارسی گویا از ابراز احساسات مردم با پادشاهان ایران سابقه ای در ذهن داشت وقتی رفتاری شبیه به آن با پیامبر کرد ایشان فرمودند (بحار76/63):
"....آنطور که با پادشاهان می کنند با من مکن که بنده ای
از بندگان خدایم ...مثل برده ها می خورم و می نشینم ..."
امام علی در خطاب به دور و بری هایش می فرماید (نهج – صبحی الصالح-ص 333):
".....بیزارم از اینکه به ذهن شما خطور کرده باشد که من تملق و شنیدن مداحی و تمجید را دوست می دارم و سپاس خدا را که چنین نیستم ...گفتگویتان با من مانند گفتگویتان با جباران روزگار نباشد در برابر من از تسلیمی که در مقابل اقویای پرخاش گر دارید بپرهیزید ...با قیافه ی ساختگی و ظاهر سازی با من رفتار نکنید ..."
دو – سه نمونه ای را که اشاره کردم از سفارش های عجیبی است که به گمانم خطابی دو سویه دارد، از یک سو به مردم عادی سفارش می کند که در مدح و ستایش از بزرگان خود راه افراط نروند و برای ابراز احساسات از روش های خوار کننده ذلّت آور و تحقیر آمیز استفاده نکنند
انسان فارغ از مذهب، نژاد، زبان، رنگ پوست ....و دل بستگی هایش به این و آن، صاحب کرامت خدا دادی است که نمی بایست در مدح و ستایش از انسانی دیگر، همچون خود، آن کرامت و عزّت را زیر پا گذارد و له و لورده سازد!!
چه بد و چه خوارند، آدم هایی که مثل ماشین کوکی اختیارشان دست دیگران است و نان و آب خود را در ستودن از دیگران می یابند
یک سوی دیگر آن سفارش ها خطاب به حاکمانی است که دوست دارند ستایش شوند، مدح بشنوند و تملّق و چاپلوسی لذّتی در کامشان دارد، که با چیزی عوض نمی کنند
البته ناگفته پیداست همه ی ما این گونه اییم که وقتی ما را به به و آفرین آفرین کنند و با نظم و نثر درست یا غلط ما را بستایند، خوشمان می آید و به قول معروف کیف می کنیم، اما این خوش آمدن و لذت بردن در آدم های عادی، معمولی و بی نام و نشان شاید خیلی مشکل درست نکند، همه ی مشکل آنجاست که کسی نشسته بر اریکه ی قدرت صاحب امر و نهی، خدم و حشم ،برو و بیا، چنین آدمی، مدح و ستایش شود، این نوع آدم ها نمی بایست به مدح و ستایش و تملّق نان به نرخ روز خورها، مداحان و شاعران چشم دوخته به کیسه های زر و زیور و یا حتی ستایشگران مرعوب عقده ای بی جیره و مواجب، توجه کنند
من مطمئنم، پیامبر و امام معصوم بالا ترین استحقاق را برای مدح و ستایش دارند با این حال آنان به مردم سفارش می کردند که مبادا در مدح و ستایش افراط کنند، دلیل این همه تاکید چه می تواند باشد ؟ به باورم مسئله تنها جنبه ی اخلاق فردی ندارد، نکته ی مهم این است که هر گاه فردی حاکم بر سرنوشت مردم عادت به شنیدن مدح و ستایش دیگران پیدا کند اول اینکه هیچگاه کسی جرئت بیان واقعیت های تلخ جامعه را پبدا نخواهد کرد و دوم اینکه دیگر تحمل شنیدن نقد و پند، تند و تلخ را نخواهد داشت
همه ی ما موجوداتی هستیم که گاه به آنچه که برایمان تکرار می شود عادت می کنیم!! وقتی مُدام مدح و ستایش شنیدیم که ".....ای قبله ی عالم تو آن هستی که هیچ کس نیست !!..." و دائم همین معنا با الفاظ و عبارات مختلف از افراد متفاوت به گوش آن قبله ی عالم بیچاره برسد، خوب، طبیعی است که به مرور به این شبهه می افتد که در واقع هم همین طور است !!و هر که خلاف آن را بگوید، باید بخوابانندش و به قول قدیمی ها سیاستش کنند !!
باری اینکه امام علی تاکید می کند که بر صورت ستایش گران خاک بپاشید نشان از اهمیت مسئله دارد که در وهله ی اول، حاکمان که دستشان بالای دست ها و صدائی رساتر از صدای دیگران دارند و در وهله ی دوم، هر انسانی هر چند بی دربان و بی حاجب و بی قّبه بر دوش، می بایست ستایشگران متظاهر دروغگو را از خود برانند
ثمره ی تلخ وجود نحس آن ریاکاران این است که صدای واقعیت های جامعه و ندای ضعیفان پشت در مانده، به گوش حاکمان نمی رسد و نیز به مرور به جهت اینکه فقط مدح و ستایش خود را شنیده و به آن عادت کرده اند کم کم به این گمان می افتند که همه ی مردم وظیفه ای جز ستودن آنان ندارند !! و این بلیّه نوعی از غرور و خود شیفتگی را در آنان پدید می آورد و وای به حال مردمی که گرفتار امیران مغرور و خود شیفته شوند !!
خدا شاهد است والله ...بالله .....تالله ...که وبا، طاعون و بیماری های همه گیر، قابل تحمل تر از حاکمانی است که اسیر در غرور و خود شیفتگی، فقط به شنیدن ستایش و تملّق خود عادت کرده اند !!....مسلمان نبیند، کافر نشنود!!
مرد آن است، که حرفش یکی نباشد !!
اینکه گفته می شود" مرد است و حرفش" به همان اندازه درست است که جمله ی" مرد حرفش یکی است" اشتباه و غلط .
مفهوم جمله" مرد است و حرفش" این است که نقض عهد و پیمان شکنی با انسانیت سازگار نیست و انسان باید پای عهد و پیمان خود بایستد، این درست، امّا به نظرم، جمله" مرد حرفش یکی است" خیلی غلط و اشتباه است ....چرا باید حرف انسان تغییر نکند ؟! هر گاه شرائط عوض شد و یا آگاهی ها و داده ها تغییر کرد، چه اشکالی دارد که حرف و عقیده و مذهب و دین انسان هم به تبع آن تغییر کند ؟! انسان است و تغییر !! مُدام همه چیز در حال تغییر و شدن هستند، آن وقت اگر انسان، مُتصلّب، ساکن، جامد، تغییر ناپذیر و غیر منعطف در این وسط باقی بماند به مرور می پوسد و خشک و میان تهی، ریشه هایش توان ماندگاری نخواهد داشت
برخی انسان ها در یک خوشبینی افراطی به همه ی داشته هایشان رنگ قداست زده و آنچنان اسیر و گرفتار آن اند که از هر گونه تغییر و تحول که آنان را دستخوش تکان و حرکت کند، در وحشت و نگرانی اند
شاید عمده گرفتاری ها به همین بر می گردد که از تغییر می ترسیم و به داشته هایمان انس گرفته و توان جدائی از آنها را نداریم، بدتر اینکه حاضر نیستیم داشته هایمان را موقت هم که شده، کنار گذاشته تا بازخوانی کرده و صحت و سُقم آنها را بررسی کنیم، حتی قدرت این جدائی موقت را هم نداریم !!!
بله، البته که ثابتاتی هستند که گذر زمان جائی برای تغییر آنها نمی گذارد اما دائره این ثابتات چقدر است ؟....کدامند ؟....کجایند ؟....چه اندازه اند ؟....آنقدر این دائره ثابتات را وسیع گرفته اییم که گاه کوچکترین عقیده و ساده ترین عادت و ریزترین مسئله ی عرفی را داخل در آن ثابتات کرده و از تغییر در آنها وحشت می کنیم و آنها را جای ثابتاتی مثل توحید و یگانگی خداوند می نشانیم !!
بگذریم از اینکه خیلی از این ثابتات را هم نه بر خواسته از دلیل و برهان بلکه متاثّر از جو و فضا به آنها دل داده ایم و از اینکه با شک و شبهه به آنها نگاهی نقادانه و پرسشگرانه داشته باشیم ،می ترسم
دوستان !....برای نیل به حقیقت هیچ چاره ای نیست، جز اینکه از دروازه ی شک و تردید، چون و چرا و سوال و شبهه بگذریم و همیشه حرف خود را یکی ندانیم و آخر حقیقت نبینیم، حرف و عقیده ما با تغییر دانش و آگاهی ما می تواند، عوض شود، البته که شک و تردید جائی برای توقف نیست و باید جهت رسیدن به حقیقت از آنها گذر کرد، اما این هم صحیح نیست که کلیشه وار همیشه یک حرف را تکرار کنیم و از مواجهه با تغییر و تحول در اعتقادات و باورهای خود بهراسیم
زیر پوست شهر !!
نظام اخلاقی جامعه آنگونه که هست، نه آنطور که دوست داریم باشد، واقعّیت هائی در بطن خود دارد، که گاه به گاه یادآوری آنها به رغم تلخی، امّا لازم و ضروری است
نگاهی به دور و بر خودمان بکنیم ،یک روز از ابتداء صبح تا انتهاء شب رفتار اطرافیان و خود را به زیر ذرّه بین بگیریم .....چه می بینیم؟؟ .....فضیلت هائی که نداریم، تظاهر به داشتن می کنیم، چیزهائی که اعتقاد نداریم ،طوری رفتار می کنیم که گویا آخر اعتقادیم!! ....بیرون از منزل گونه ای و داخل گونه ای دیگریم، کافی است با اتومبیل قدری رانندگی کنیم تا میزان صبر، تحمل، ازخودگذشتگی و دگر خواهی همدیگر را بفهمیم که چقدر است!
در بازار به هنگام خرید، اندازه پایبندی به صداقت و راستگوئی هم را به خوبی می فهمیم، اگر قیافه ای نیز به هم زده باشیم تا دیگران ما را صاف و پاک ببینند اما بین آنچه که نشان می دهیم و آنچه که در خلوت هستیم، فاصله از زمین تا ثریّا است
آن خصلت هایی که داریم، پنهانشان می کنیم و آن ویژگی هائی که نداریم ،تظاهر به داشتن می کنیم ....از این ها گذشته اگر نان خور یک مرکز دولتی باشیم، چیزهای دیگر هم مطرح است، قربان صدقه رفتن برای کسانی که توی دل، حاضریم سر به تنشان نباشد، و پوست خریزه زیر پای این و آن انداختن، تا یکی فرو افتد و ما جایش را بگیریم ......البته نه عریان و آشکار بلکه آنچنان با ظرافت و حیله که خودمان هم در درستی این درس شیطانی شک نمی کنیم !!
همه ی چیزی که به قسمتی از آن اشاره شد، تازه روی صحنه است ..ببینید در زیر این پوست چه خبر ها ست !!...البته بی آنکه بخواهم سیاه نمائی مطلق کنم اما مطمئنم در زیر پوست شهر خبر هائی است که صد البته از پشت شیشه های دودی ماشین های ضد گلوله و از لابه لای کاغذها و آمار و اطلاعات نه چندان واقعی گزارشگران قابل فهم و درک نیست
نمی دانم گفتن و نوشتن از واقعیت هائی که در بطن جامعه می گذرد چقدر صحیح است و یا حتی چگونه می شود به قلم آورد و یا به زبان راند !!
متاسفانه به این واقعیت تلخ باید اشاره کرد که نظام اخلاقی جامعه آنگونه که در اندرون می گذرد، فاصله ی زیادی با نقطه مطلوب دارد
کینه، نفرت، ریا، تظاهر، سالوس، چاپلوسی، دغل کاری و فریفتن این و آن و از همه بدتر دروغگوئی ...این ها همه بیشتر از آنکه به چشم آیند، در نهان و زوایای پنهان جامعه به شکل عمیق و ریشه ای خانه کرده اند .....
دل خوش نکنیم به آن چیزها که برای خوش آمدنمان گزارش می دهند و دل خوش نباشیم به آن معدود صحنه هائی که یا طبیعی و البته گاهی هم نمایشی و مصنوعی اطرافمان می بینیم که در آئین های مذهبی بر سر و دست می زنند و داد و فریادشان بلند است
چشم به روی واقعیت ها بستن به دور از عقل خرد است، برخی آدم های زیادی خوشبین می گویند:" ...نه ا...انشاءالله گربه است" .....این ها در اشتباهند، اگر نگاهی عمیق به متن جامعه کنند و از تعصّبات و تمایلات برهند، خواهند دید، نظام اخلاقی جامعه ایرانی رو به افول است ...ارزش هائی که باید به داشتنشان می بالیدیم، اکنون کم رنگ و کم رنگتر می شوند
نا گفته نگذارم تا این گونه حرفها گفته یا نوشته می شود، عده ای آدرس غلط می دهند که "....آهای !...ببینید دختر ها و پسر ها چه ها که نمی کنند ...ببینید که چه می پوشند و چگونه هستند ..."
البته این ها که معلول و زائیده ی چیزهای دیگرند، سر جای خود، ریشه و اساس جای دیگر است
فقط از باب نمونه یک مسئله را اشاره می کنم و تفصیل بیشتر در جای خودش ،
" راستگوئی و صداقت" فضیلتی بنیادین است که وقتی از آنان که انتظار می رود رعایت کنند، در عمل زیر پا گذاشته می شود، در آن حال ،طبیعی است که در سطح عموم نیز اعتقاد به آن سست خواهد شد و این سست اعتقادی خود را به گونه هائی از ناهنجاری آشکار می کند
هر گاه مقامی که از او راستگوئی انتظار می رود، برای توجیه رفتار غلط خود از تریبون رسمی خلاف می گوید، در این صورت مخاطبان را چه اعتقادی می ماند ؟؟!!!..
خیلی طبیعی است که برخی نیز آن سست اعتقادی را آنگاه در نوع لباس و پوشش خود نشان می دهند !!
تاثیر رفتار" مردان سیاست" در باورهای دینی مردم قابل انکار نیست، به خصوص آنگاه که مردانی از دنیای سیاست بخواهند از دین و مذهب برای خود خرج کنند در آن صورت است که آنچنان بین خود و مذهب پیوند می زنند که گوئی همه ی دین آنانند و البته به لازمه آن چه که می کنند نیز توجّهی ندارند
آن چنان از کیسه ی دین و باورهای مذهبی گاه برای توجیه سیاست ها ی خود خرج می کنند که هیچ ثمره ای جز سستی اعتقادات مردم به همراه نداشته است و صد البته پیامد تلخ تر اینکه در پاسخ به آن سیاست های غلط برخی از مردم دین را بر زمین می گذارند و همان می شود که در زیر پوست شهر رخ می دهد
تند گوئی خلوتی و مدیحه سرائی آشکار !!
چندی پیش برای دیدن دوستی به محل کارش رفتم، با آغوش باز از من استقبال کرد و دستور آوردن چای داد، خوش و بش اولیّه که تمام شد، در کمال تعجب دیدم ،بلند شد، دم درب اتاقش رفت، نگاهی از سر دقت به بیرون انداخت، دو طرف سالن را پائید تا کسی آنجا نایستاده باشد، مطمئن که شد درب را بست و چند بار هم امتحان کرد که مبادا بسته نشده باشد، خیالش جمع شد که درب بسته شده، آمد نزدیکتر به من نشست و شروع کرد به حرفهای سیاسی زدن، آن هم چه غلیظ و چه شدید !!
اقتصاد، سیاست و فرهنگ همه را به هم وصل کرد و آنچنان باعث و بانی مشکلات را بالا و بالا بُرد و به بالاتر که می رسید هم آهنگ صدایش را ملایمتر و دهانش را نزدیکتر به گوش من می کرد!! ...آنچنان تند و تیز که اگر اپوزیسیون نشسته در آن سوی آبها می آمدند، به آن تندی که این رفیق سخن گفت ،حرفی نداشتند !!....گفت و گفت و گفت و من هاج و واج با چشم هایی از حدقه بیرون زده و دهان از تعجب باز مانده گوش می کردم و فقط هم گوش کردم !!!...اما تعجب من از کجا بود ؟!!!...حق دارید که این سوال را بکنید، شنیدن حرفهای تند که تعجب ندارد ...بله ...تعجب ندارد ..اما شنیدن حرفهای تند از این آقایی که من می شناختم، تعجب داشت !!...آقایی که می دیدم در برابر دیدگان دیگران، چگونه است و اکنون در مقابلم چه ها که نمی گوید !!!
آقایی که در خلوت صد بار دور و بر خود را می پاید تا گوشی برای شنیدن و چشمی برای دیدن نباشد و آنگاه به تندی صدر و ذیل را به کلماتی تیز و بُرنده به باد انتقاد می گیرد و صلاح و رستگاری مُلک را در نیستی و نابودی آنان می داند همین آقا ...بله همین آقا آن هنگام که در جمع می نشیند و چشم هایی او را می بیند و گوش هایی هم می شنود، آنچنان مدح و ثنا و ستایش سر می دهد که تو گویی نشسته در معبد، خدایگان آسمان را به ستودن گرفته است
بارها دیده ام که برای گفتن چند جمله ی ساده در پشت میکروفون چندین جمله ی طولانی در اول و آخر سخنانش فقط این و آن را مدح و ستایش کرده تا فقط جمله ای کوتاه بگوید، آن هم جمله ای که هیچگاه تلخی و تندی و تیزی به کسی و یا نهادی نبوده است !!
آنچه که نوشتم حال و روز یک نفری است که من به قلم آوردم اما متاسفانه باید به این واقعیت تلخ اشاره کرد که کم کم این خصلت" تند گویی خلوتی و ثنا گویی آشکار" تبدیل به یک فرهنگ غالب در جامعه شده است
تاسف بیشتر آنجاست که برخی نخبگان و فرهیختگان نیز گرفتار این بلا شده اند البته بدون آنکه بخواهم رک گویی و صریح سخن گفتن متهورانه در همه جا را تائید کنم اما به هر حال جای گله دارد که چرا آن کسانی که می فهمند و حتی آب و نانشان نیز بسته به جائی نیست با این حال روحیه ای این چنین دارند که در خلوت تنداند اما ستایش گوئی ماهر و توانمند در آشکار !!
نگارنده به تجربه دریافته و بارها دیده و شنیده است آن کسانی که بسیار غلیظ در برابر چشم دیگران اهل مدح و ستایش اند و مدام" به به و چه چه" سر می دهند و همه چیز را گل و بلبل نشان می دهند همان ها در خلوت بسیار تند و غلیظ همه چیز را به نقد می کشانند و چه بسا به الفاظی نا شایست یاد می کنند
و نیز آن کسانی که شجاعانه، شفاف و روشن با حفظ و رعایت موازین نقدها و مخالفت های خود را به سطح جامعه می کشانند و واهمه ای از آن ندارند و پای آن نیز می ایستند و چه بسا به خاطر همین نقدها هزینه هایی پرداخت می کنند و از حقوق خود محروم می شوند اینان در خلوت و دوری از چشم و گوش دیگران نیز همین گونه اهل اعتدال اند و از افراط گریزان !
نکته ی مهم این است، مدیحه سرایان و ثنا گویان اگر یک در هزار آنچه که در خلوت و تنهایی خود به زبان می آورند شجاعت گفتن علنی ان را داشته باشند و اگر هر فرد درصدی از آنچه که می داند اما به ملاحظات و مصلحت های خود ساخته به زبان نمی آورد را آشکار سازد و عیان گویی کند در این صورت این همه شاهد، بله قربان گوئی، چاپلوسی، ستایش گویی و دست و پا بوسی نبودیم که در باطن آن همه ستایش ها دریائی از نفرت و کینه و بی اعتقادی نهفته باشد !!
اکنون جای اشاره به این نکته است که نشسته گان بر قدرت از ستایش مدیحه سرایان دلخوش نباشند و از نقد و مخالفت منتقدان نرنجند، زیرا آن کسی که می ستاید چه بسا در قلب و دل خویش هیچ باور و اعتقادی به گفته هایش ندارد و در خلوت چیزی دیگر می گوید و آن کسی که نقد و مخالفت می کند چه بسا آنچه که باور داشته است را به زبان می آورد و در خلوت خود تندتر از آنچه که به زبان آورده نیست
سنگ در برکه !!
نمی دانم تا به حال شده است که در کنار برکه ای از آب نشسته باشید که از تماشای آن لذت ببرید؟!! ...برای من که پیش آمده، در جوار برکه ای پر از آب زُلال و صاف، زانو در بغل و کبوتر خیال هم در آسمان ذهن پرواز می کند و هر دم بر بامی می نشیند!!
در آن حال ناگهان سنگی به دست می گیرم و به داخل برکه پرتاب می کنم ....شُلُپ! ....صدائی می کند و موجی کوچک در برکه و سنگ هم آرام آرام عمق برکه را طی می کند و به آهستگی در ته آن می نشیند
و اما چند لحظه ی بعد باز نمی دانم چرا، دست می برم به اطرافم و اینبار نه یک سنگ بلکه کُلوخی نرم می گیرم و به داخل برکه پرت می کنم و اینبار هم ....شُلپ ....صدائی می آید و موجی کوچک به دنبالش ...اما کلوخ به آرامی می رود که عمق آب را طی کند ...آرام آرام که پائین می رود ....آهسته آهسته تمام اجزا آن گسسته و وا می رود و در آخر چیزی از آن نمی ماند که به ته برکه رسد !!!
دوستان ....حکایت ما آدمها و دنیائی که در آن زندگی می کنیم به مانند همان سنگ و کلوخ و برکه ی آب است
برکه همان دنیا و عمق آن هم طول عمر ما است، اگر انسانی به مانند آن سنگ مُحکم و قُرص بود از ابتدا تا انتهای عمر وا نمی رود و آنچنان که هست به آخر می رسد و استوار در انتها آن بر زمین خواهد نشست
اما انسان های شُل، سست، بی اراده، دم دمی مزاج، بادی به هر جهت، بی مبنا و فاقد اصول این دسته از انسان ها به مانند همان کلوخ به هنگام گذر عمر کاسته می شوند و به مرور آنچنان مُضمحل و متلاشی می شوند که دیگر در انتها چیزی از آنان باقی نخواهد ماند !!!


