گریه بی بهانه !!
در دل من، چیزیست مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
دورها آوائی است، که مرا می خواند .....
اینبار دست به قلم می برم که فقط برای خودم بنویسم، برای دل خودم و برای پاسخ به بهانه ها و گریه های بی بهانه ی کودکی که در درون دارم و برای قلبی که نمی دانم چه دردی و چه خواسته ای دارد !
امروز، در یک ظُهر غم گرفته ی پائیزی، آسمان پُر ابر و بارش باران هم به شدت زمین و زمان را خیس کرده است و من مثل اینکه یک پنجه ی قوی، قلبم را گرفته و مُدام می فشارد و دنبال جائی می گردم تا در "خلوت تنهائی ام " گریه بی بهانه کنم
بی آنکه برایم مهم باشد، دیگران در موردم چه فکری می کنند، مثل دیوانه های عقل باخته، کوله ای به پُشت انداختم و یک فلاکس چای، دو – سه عدد خرما و یک کف دست نان گرفتم و راهی کوه شدم
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس / کجاست دیر مُغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوی را / سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
کوههای پُر درخت ناهار خوران گرگان، وقتی باران هم که ببارد و عابر و ناظری هم نباشد، جان می دهد برای خلوت کردن !!
کلاه را تا ابروها پائین کشیدم که عینکم خیس نشود و زیر شُر شُر باران پائیزی، تک و تنها به راه افتادم؛ شاید برای اولین بار است که این ها را می نویسم، نمی دانم درست است که از خلوتم بنویسم یا نه؛ اما گفتن و نوشتن انسان را سبک می کند
حمل بر چیزی نکنید، همان اول اشاره کردم که این" دل نوشته" را کنار" دست نوشته "هایم نگذارید، اینبار برای دل خودم می نویسم تا خالی شود و توی آن چیزی نماند
حسابی،" های های" گریه کردم ..برای چی ؟!!...و چرا ؟!!..راستش، نمی دانم فقط حال می کنم که در زیر این باران و هوای غم گرفته ی پائیز بگریم و بُلند بُلند هم بگریم
البته از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، که من بهانه برای گریستن کم ندارم، بهانه های ریز و درشت که یکی شان کافی است تا چشمانم را ساعت ها خیس نگه دارد
اما امروز در این هوای بارانی که به کوه زده ام، اشک بی بهانه دارم
بله ..دلم می خواهد دور از غوغاها و هیاهوها و جنجالها، خودم باشم و خدایم، بُلند بُلند با او" من و تو" کنم ...بگویم، خدای من! .....خدای من! ....من اینم ....و تو اینی ...بعدش هم "های های" گریه کنم و فریاد کشم
ای خدای من ....می دانم که زمانه سپری می شود و روشنایی بر در ایستاده و باران می نشیند و آسمان صاف خواهد شد و آرامشم می رسد .....اما تا این همه در رسد چه رنج ها که بر من نخواهد رفت !!
ای خدای من ...می خواهم که در همه اوقات تو را در کنار خویش داشته باشم
حالی می کنم، سر تا پا خیس باران و گونه های صورت خیس از اشک و قلب و دلی طوفان زده و پُر موج !!
پا یاری از چوب در دستم و گل و لای تا به زانوهایم رسیده، آرام آرام حرکت می کنم و زیر لب با خدایم نجوا می کنم و گاه به گاه مثل مادر فرزند مُرده صدایم به ناله و گریه بلند است
راستش همیشه خلوت و تنهائی آن هم در جنگل و به خصوص گام بر داشتن زیر باران که تمام وجودم را خیس کند، دوست داشته ام اما امروز برایم روز دیگری است، نمی دانم چرا امروز چشمهایم سخاوتمندانه می بارند و دست بر دار هم نیستند
می پایم که کسی مرا نبیند و صدایم را نشنود و خلوتم به هم نریزد و همچنان خودم باشم و خدایم
اینگونه بودم و چند ساعتی نا معلوم بر من گذشت و دست آخر آرام و سبک بال برگشتم و چشم به روزی که دگر بار بر گردم و در تنهائی، خودم باشم و خدایم ....
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دریغم آمد بگذرم و یادی از فریدون مشیری نکنم غروب پائیز ش خیلی قشنگ و دلچسب است ببینید
دلم خون شد از این افسرده پائیز / از این افسرده پائیز غم انگیز / غروبی سخت محنت بار دارد / همه درد است و با دل کار دارد / شرنگ افزای رنج زندگانی ست / غم او چون غم من جاودانی ست / افق در موج اشک و خون نشسته / شرابش ریخته جامش شکسته / گل و گلزار را چین بر جبین است / نگاه گل نگاه واپسین است / پرستوهای وحشی بال در بال / امید مبهمی را کرده دنبال / نه در خورشید نور زندگانی / نه در مهتاب شور شادمانی / کلاغان می خروشند از سر کاج / که شد گلزارها تاراج تاراج / خورد گل سیلی از باد غضبناک !!/ به هر سیلی گلی افتاده بر خاک / چمن را لرزه ها در تار و پود است / رخ مریم ز سیلی ها کبود است / نشان مرگ در گرد و غبار است / حدیث غم نوای آبشار است
چو بینم کودکان بینوا را / که می بندند راه اغنیا را / مگر یابند با صد ناله نانی / در این سرمای جان فرسا مکانی / سری بالا کنم از سینه کوه / دلم کوه غم و دریای اندوه / نگاهم می شکافد آسمان را / مگر جوید نشان بی نشان را / به دامانش در آویزد به زاری / بنالد زین همه بی برگ و باری / حدیث تلخ اینان باز گوید / کلید این معما باز جوید / چه گویم بغض می گیرد گلویم / اگر با او نگویم با که گویم ؟/ فرود آید نگاه از نیمه راه / که دست وصل کوتاه است کوتاه /
نهیب تند بادی وحشت انگیز / رسد همراه بارانی بلاخیز / به سختی می خروشم : " های باران !! / چه می خواهی ز ما بی برگ و باران ؟ / برهنه بی پناهان را نظر کن / در این وادی قدم آهسته تر کن / شد این ویرانه ویران تر چه حاصل ؟/ پریشان شد پریشان تر چه حاصل ؟/ تو که جان می دهی بر دانه در خاک / غبار از چهر گل ها می کنی پاک / غم دل های ما را شستشو کن / برای ما سعادت آرزو کن
روانش شاد
چنار عباسعلی !!
آورده اند که حرمسرای عریض و طویل" ناصرالدّین شاه" هر روز شاهد دعوا و رقابت های پنهان و آشکار بود، روزی کنیز یکی از بانوان حرم، مرتکب خلافی می شود و از آن رو که می دانست بانو عصبانی خواهد شد و تنبیهش می کند، تا قبل از آنکه خبر به او رسد خود را به" ری" رسانده و در" عبدالعظیم" بست می نشیند، خبر بست نشینی کنیزک که به شاه می رسد از بانوی حرم می خواهد، گناه کنیز را ببخشد؛ البته این بست نشینی و خروج کنیز از حرم، شاه را به فکر می برد که چاره ای کند تا اهل حرم به هنگام حوادثی این چنین پا به خارج حرم نگذارند و در همان اندرونی، امکان بست نشینی برایشان فراهم باشد !!
فکر بکری به ذهن شاه رسید، بانوئی گیس سپید از اهل حرم را دستور داد تا به دروغ این خبر منتشر کند که خواب نما شده و به او خبر داده اند که در پای چنار کهن سال" گشن شاخ" در توی محوطه اندرونی امامزاده ای به نام" عباسعلی" مدفون است
این خبر که در حرم پیچید،همه خوشحال از اینکه امامزاده ای در اندرون دارند از شاه خواستند که دور چنار را نرده کشد و علم و کُتل آویز کند
شاه دستور داد اطراف چنار نرده کشیدند و اینگونه شد که آنجا را "چنار عباسعلی" نام گذاشتند، هر که حاجتی داشت و مبتلا به گرفتاری می شد رو به امامزاده ی تازه کشف شده می آورد و دخیل می بست
زن های شوهر مُرده، کنیزکان کُتک خورده، یتیمان درد کشیده، مقروضان گرفتار شده، راه ماندگان دست خالی مانده، عاشقان به وصال نرسیده، خلاصه هر مصیبت کشیده ای رو به سوی چنار عباسعلی آورد و کم کم پاتوق هر چه بدبخت و بیچاره و درمانده ای شد!!
"ناصرالدین شاه" هر چند این حیله به خرج داد تا گرفتاران اهل حرم برای بست نشینی ناچار به خروج از حرم نشوند اما به مرور این امامزاده صاحب شجره نامه و زیارتنامه و برو و بیائی شد تا در پناه این قداست ساختگی، آنچه که مردم از ظلم و بی عدالتی شاه سراغ داشتند را فراموش کنند
علم ها و کُتل های برافراشته و پارچه های تکّه تکّه شده و گره خورده بر شاخه های چنار قداست یافته و دیگ های آش و پلو نذری در پای چنار و دعاها و وردهای ساخته شده نیز کم کم مردم را مشغول به آنجا کرد، طوری که پناه جستن به "عبدالعظیم حسنی" و قداست راستین او می رفت که جای خود را به" چنار امامزاده" ای ساختگی در توی حرم شاه بدهد !!
وه !!... که چه حیله ای است و چه می کُند و چه قدرتی دارد، این" آئین گرائی مذهبی "آنجا که بدل بسازند برای دور ساختن از "اصل" تا مردم مشغول باشند و مجالی برای فکر نیابند
قداست های ساختگی و بدلی، اینگونه اند که هم از اصل و نسخه ی واقعی دور می کنند و هم به مانند "ابزار" وسیله ای برای سوء استفاده تا در فرصتی مناسب در پناه سینه های چاک شده و فریادهای به آسمان رسیده و تعصّب های به جوش آمده، هر چه حقیقت و راستی است به قربانگاه رود !!
ایرانیان از آن رو که دینمدارند، همین مسئله متاسفانه زمینه ای است تا گاه عده ای با طرح ادعاهای عجیب و غریب و قداست های من در آوردی، سوءاستفاده سیاسی از مردم کنند و وقت مناسب خودش از آن همه شور و فریاد و گریه و دخیل بستن به نفع مرام سیاسی نه چندان روشن خود بهره گیرند !!
البته که در این بین قشری گری و سطحی نگری و ساده لوحی برخی متدینان نیز بهترین کمک برای سیاه اندیشانی است که در صدد سوءاستفاده اند
چه بر سر دین می آید ؟!! آن گاه که "قشری گری مذهبی" به یاری حیله گران ریاکاری بیاید که می خواهند دین را همچون ابزاری در اختیار خود گیرند
"چنار عباسعلی" به عنوان نمادی از "قداست های ساختگی" اگر الآن به پا نیست،امّا بی شک ریشه هائی داخل در جهل و نادانی توده ها، همچنان قابل رویش دارد و باقی است
صلح طلبی، شجاعت بیشتری می خواهد !!
خداوندا مرا وسیله صلح خویش قرار بده
آنجا که کین است، بادا که عشق آورم
آنجا که تقصیر است، بادا که بخشایش آورم
آنجا که تفرقه است، بادا که یگانگی آورم
آنجا که نومیدی است، بادا که امید آورم
* * * * * *
اکنون که دست به قلم برده تا چند سطری بنویسم،" روز جهانی صلح" است، نوشته ام را با فرازهائی از "نیایش برای صلح" شروع می کنم،" فرانچسکوی قدّیس" نیایش مفصّلی دارد، که تکّه ای از آن را آوردم تا تاکید بر این نکته کنم، صلح فراتر از ایدئولوژی خواسته همه ملت ها است
گاه برخی گمان می کنند، اگر کسی داد و فریاد بیشتری داشت و برای دیگران هارت و هورت کرد و شاخ و شانه کشید، باید آدم شجاعی باشد؛ همین توهّم غلط باعث شده تا عده ای دیگر از سر تعصّب و یا جهل، مُدام بر طبل جنگ و خشونت و نابردباری بکوبند و این را نشانه ی شجاعت خویش دانسته و به رُخ دیگران می کشند !!
جای تاسّف است که در جهان کنونی، دین خواهی و وطن دوستی ، با سوء استفاده از آن دواحساس پاک ، خشونت و جنگ توجیه می شود
عده ای به نام" حفاظت از منافع ملی" وطن خود دست به خشونت می زنند و صدها کیلومتر دورتر از وطن خویش توپ و تانک پیاده می کنند و جمعی دیگر برآمده از ایدئولوژی تنگ و تاریک خود پاسخ خشونت را با خشونت می دهند و آنچنان این تسلسل خشونت ادامه می یابد که گاه برای انسان های شریف نیز برای دفاع از خود چاره ای جز پناه جستن به اسلحه باقی نمی ماند و صد البته همین "امر مشروع" نیز گاه از مرز ضرورت و حدّ کافی اش خارج می شود و رنگ و بوی افراط به خود می گیرد!!
همه ی اینها در حالی است که" صلح طلبی به شجاعت بیشتری نیاز دارد" و صلح طلبان همیشه از شجاعترین ها بوده اند، زیرا در عرصه صلح همه ی طرف های درگیر می بایست از سطح خواسته های خود کوتاه بیایند و برای "طرف مقابل" نیز حقّی قائل باشند و این "کوتاه آمدن" به جهت مصلحت های بزرگتر، همیشه تاریخ از" انسان های بزرگ" سر زده است
نمونه های تاریخی زیادی چه در بین رهبران مذهبی و یا سیاسی یافت می شود که به جهت نیل به مصلحت های بزرگتر از ایده های حدّاکثری خود کوتاه آمده اند و این کوتاه آمدن نه نشانه ی ضعف بلکه علامتی از "عقلانیت و خردورزی" آنان تفسیر شده است
صلح، مصلحتی بزرگ است و آنچنان با ارزش که می ارزد به خاطر آن در تعامل با دشمنان و مخالفان وارد "مذاکره و گفتگو" شد و از موضع عزّت و اقتدار، دوستی و آرامش را برای انسان ارمغان آورد
سیره ی پیامبر اسلام نیز همین را تائید می کند، ایشان در حُدیبیّه با مشرکان مکه مذاکره کرد و حتی برخی خواسته ها را کنار گذاشت تا آرامش بر "جزیرۀالعرب" حاکم شود، چرا که می دانست در فضای آرام، منطق اسلام بهتر شنیده خواهد شد تا در زیر برق شمشیرها و تیزی تیغ نیزه ها !!
صلح خواهی پیامبر در حدیبیه مورد اعتراض برخی مسلمانان نیز واقع شد اما ایشان به خوبی در عین تفکیک "دفاع مشروع" از" جنگ طلبی و ایستادگی های نابخردانه" ضمن تاکید بر حفظ آمادگی برای دفاع ، هیچگاه به سمت جنگ و دعوا نرفت
چقدر در اشتباهند، کسانی که فکر می کنند هر چه صدائی بلند تر و فریادی از سر عصبانیت داشته باشند و دیگران را بیشتر تحریک و حساس کنند؛ شجاع ترند !!!
طولانی کردن صف دشمنان و هر روز از صف دوستان کاستن و به کار گیری ادبیات کوچه -خیابانی نشانه ی شجاعت نیست و در دنیای امروز آن را حمل بر شجاعت نمی کنند !!
رگ های ُمتورّم شده گردن و فریاد هائی از سر خشم و مُشت های گره شده، همیشه نشانه ی شجاعت نیست، شجاعت آنجاست که البته از سر عقل و خرد و نه ضعف و ناتوانی و نه از باب ضرورت و یا تاکتیک،" صلح طلب" باشیم و برای نیل به این مهم، اگر لازم شد، از موضع اقتدار با "دشمنان " مذاکره کرد
تک گوئی مستبدانه !!
استبداد از هر نوعش و در هر قدّ و قواره ای، ویژگی بارز و مشترکی دارد، اینکه" تک گو "ست و می خواهد که فقط صدای "او" باشد و هیچ صدای دیگری شنیده نشود
گفت و شنود و یا گفتگوئی صورت نمی گیرد، اگر هم هست، فقط ظاهر و پوسته ای از آن و در باطن همان "تک گوئی" و" یکّه سالاری" است، یک طرف فقط حرف خودش را می زند و از" دیگر طرف ها" می خواهد که بشنوند و اطاعت کنند!
"مستبد تک گو" خود را در تک گوئی بر بُرج عاج نشانده و در اوج دستیابی به حقیقت دیده و از همان بالا می خواهد که به طریق کلام قسمت هائی از حقیقت را برای شنوندگان راه گم کرده آشکار سازد !!!
برای همین است که در مراودات کلامی بیشتر از هر کلمه ای از کلمات" باید و نباید "استفاده می کند و همه اش در مقام پند و موعظه به دیگران است
گفته های" تک گوی مستبد" از آن رو که به اعتقاد خودش، عین حقیقت است، پس باید همچون" وحی ُمنزل" پذیرفته شده و چون و چرائی در کار نباشد و صد البته هر نوع امّا و اگر و چون و چرائی به چوب بدعت و گناه رانده شده و سرکوب خواهد شد
یک طرف آگاه به همه چیز و دست یافته به همه ی حقیقت و طرف های دیگر، شنوندگان صغیر، ناتوان و نادان که فقط باید بشنوند و گوش کنند ،این، تصویری است از مراودات کلامی بین تک گوی مستبد و عموم مردم در نظام های سیاسی که استبداد بر آنها حاکم است
رمز و راز عقب ماندگی نظام های استبدادی در همین نهفته است که هیچگاه تلاشی برای کشف حقایق صورت نمی گیرد، چرا که به دیده ی مستبدان ،"حقیقتی" وجود ندارد !! آنچه که حقیقت دارد در همان" صدا و ندائی" است که بر همه ی صداها حُکم می راند فقط همو" عین حقیقت" است
نقطه مقابل آن در نظام های دموکراتیک،" گفتگو و گفت و شنود" ترویج می شود و از این طریق همگی با هم گفتگو می کنند، تا بتوانند حقیقت های پنهان شده را کشف کرده و آشکار سازند، تلاشی جمعی برای رونمائی از حقیقت های پنهان شده !!
بی تردید همین تلاش جمعی برای فهم حقیقت رمز توسعه یافتگی جهان مدرن و کشورهای دموکراتیک است
تک گوئی مستبدانه پرسشگری جدّی را بر نمی تابد، قید جدی را آوردم برای اینکه بدانیم یک" مستبد تک گو" گاه پرسش را تحمل می کند، البته آن پرسشی که به فهم درست از مقصود کلام خودش به دیگران یاری رساند !! همین و بس ....بیشتر از این تحمّل نخواهد شد
و پرسشی که اصول فکری تک گوی مستبد را به زیر سوال برد و به چالش کشاند به هیچ روی تحمل نخواهد شد
شنیدن نعمت بزرگی است ،هر که هر که، آن را ندارد البته" شنیدن صدای دیگران" فرع بر این است که قبول داشته باشیم" دیگرانی" هم هستند که سخن آنان رگه هائی از حق را دارد، اما" مستبد تک گوی" از اساس این مبنا را قبول ندارد چرا که بر این باور است همه ی حقیقت فقط نزد خود اوست !!!
مستبد تک گوی به هنگام ارزش گذاری انسان ها تنها معیار را میزان اطاعت پذیری آنان می داند، چقدر سر به زیر و حرف گوش کُن و مُطیع بوده اند ....همین و همین ....آنچنان سر به زیر که آزارش به کسی نرسد و این را بهترین دلیل بر خوبی یک آدم معرفی می کند، زیرا این نوع آدم ها در برابر یکّه سالاری و تک گوئی او هیچ مقاومتی نکرده بلکه به تمام وجود گوش بوده و اطاعت کرده اند
وای بر ما ....وای بر ما که چقدر فرهنگ تک گوئی مستبدانه در ما جای گرفته است و همه جای زندگی ما در پنجه های قدرتمند او اسیر است
عرصه سیاست، اقتصاد، فرهنگ ....داخل خانه، محیط کار، محدوده روستا، شهر و بالا و پائین ...همه اش مراودات کلامی ما اسیر در تک گوئی مستبدانه است
می خواهیم که تنها صدا بلکه صدای حاکم بر دیگر صداها باشیم ...بگوئیم و بگوئیم و بگوئیم و حاضر نیستیم که چیزی بشنویم و گوش دهیم
گاه با پرت و پلا گوئی و آسمان و ریسمان بافی به هم و از زمین و زمان گفتن فقط می خواهیم که صدای" دیگران" را خفه کنیم و ناچار به شنیدن آنها نباشیم و صد البته عاقبت این "تک گوئی مستبدانه" جز عقب ماندگی و سقوط چیزی دیگر نخواهد بود


